۰•●کـاغـذ سفــید●•۰

هرچه تبر زدی مرا،زخم نشد جوانه شد..

پادکست طور:|









اصلا محاله من صدبار هم یه متن بخونم اخرش یه گاف رو ندم تو متن!محاله!

چشمم خورد به این دست نوشتم که پادکست کردم گذاشتم،میدونید توش دوتا درس داره برای من

درس اول!نتیجه ی دل بستگی های اشتباه!

و درس دوم!درس دوم کاملا متفاوت با وویسه!چیزی که خودم به همه میگم!یعنی زمان به ادم یاد میده وقتی فهمیدید اسیر یه حس اشتباه شدید!اون درخت ریشه کن کنید!خرد شید تیشه بردارید و ذره ذره خودتونو خرد کنید بشکنید!و بعد از نو بسازید بدون اینکه ذره ای اثر از اون حس اشتباه بمونه!


+به دعوت جناب همراز!قرار بود پادکست بشه شد؟:|

بابت پست قبل ببخشید اگر کامنت ها بی جواب موند:)


  • ۸ پسندیدم:)
  • ۱۸ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۱۵ مهر ۹۷

    لبا لب بغض!



    میخواستم از عشق بگم..

    اما یاد چیزی که ازش به عنوان عشق یاد میشه،یا آدمایی که دم از عشق میزنن افتادم..

    به طرز نفرت انگیزی حالم ازین واژه و گفتن ازش بهم خورد..

    و فقط همین بیت شاید..


    دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند

    دل غمدیده ی ما بود که هم بر غم زد

    +سرچ بزنیدکاملش میاد

  • ۱۰ پسندیدم:)
  • ۱۷ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • پنجشنبه ۱۲ مهر ۹۷

    بخون خوبه برامون!


    1
    1امروز سر کلاس استاد یه مطلب خیلی قشنگ خوند که در مورد این بود که توی این شرایط چجوری برخورد کنیم...
    که دوتن از مزخرف ترین بچه های کلاس هم شروع کردن به اعتراض که نه ما چرا خوشحال باشیم و ازین حرفا
    یکیشون که ازون خودشیفته هاست که انقدر کلاسش بالاست که جواب سلام مارو هم نمیده باز مثل همیشه اشاره کرد که تو استرالیا(از ترم اول دهن مارو صاف کردبا این استرالیا و نامزدش)بودیم بابام به عشق ایران برگشت اما حالا به ما میگه برید از ایران هرطور که میتونی:|و اینکه چرا فلانی از نویسنده کتاب  تقدیر کرده تو این وضع مملکت!
    اینجا بود که سکوت جایز ندونستم و گفتم میدونید استاد به من ثابت شده عموما ادمایی که بیشتر انتقاد میکنن از همه از همه بی خاصیت ترن از طرفی خودشون تا لنگ ظهر میخوابن و بانی همه چیو بقیه میدونن و درمورد مسائل بدون اینکه دنبال فهمش باشن فقط انتقاد میکنن و هی همه چیو بهم میبافن!

    2
    میون انتقادای فان اون چندنفر که گوشیشونم  اپله و هی عکس از دارایی های خزشونو میزارن و پروفایلشونم میزن من شر حاسد اذا حسد(یکی نیست بگه شما فقط از اتاق خوابت با اقات عکس نذاشتی،اینکه میگما یعنی از لاک زدن اقاش به ناخنای پاش و حتی آماده کردن امپول ویتامینه اقادکترشون واسه ویتامینه کردن سرکار خانم هم دریغ نمیکنه،اونوقت با این همه کمالات نگاری ما بهت حسودی کنیم؟😂😒) و اینکه میگفتن خاک بر سر شدیم!استاد گفت شما مغازه دارین فقط جنس خارجی هم میارید که جنساتون تو گمرگ گیر کرده؟گفتن نه؟همش خارج میرید میاید؟گفتن نه!گفت پس چه ارتباط مستقیک دیگه ای با دلار دارید که انقدر اظهار بدبختی میکنید؟چون باید به جای چهار دست دو دست مانتو بگیرید؟


    3
    این استاد فرانسمون علاوه بر سوادش خارج هم زیاد رفته!گفت این دزدی زمان ما هم بود زمان شاه هم بود،میخوام بدونم،پارسال همین موقع که دلار3تومن بود احساس خوشبختی میکردین؟خوشحال بودین؟زمان احمدی نژاد چی؟خوشحال بودین؟نبودین!هربار یه بهونه ای برای انتقاد و احساس نارضایتی داشتید!پدرانتون هم زمان شاه هم راضی نبودن!!این دوره های سخت میان ولی با این خود خار پنداریا این حقیر پنداشتن خودمون فقط مثل سم از پا درمون میاره،قرار نیست چون مسئولین بدن بکشین کنار خودتونو اینجوری تباه کنین!این عمری که صرف ناله و انتقاد و درگیر این چیزها میکنید همین جوونیتونه


    4
    راستی چقدر درپس همین یاس و ناامیدی ها برای فردا ها بوی خرابیه ریشه ایمانای پوشالیمون حس میشه!من نمیخوام کسیو ممتهم کنم خودمو میگم!اصلا از کجا مطمئنی که فردا زنده ای که حرص و جوش سال های بعدتو داری؟اصلا یادمون رفته خدارو..انگار مثل یه مشت مخلوق ناتوان افریده شدیم بی صاحب تا برای خودمون چرا کنیم؟؟که روزی مارو خدا میده نه دلالا نه اختلاس گرا نه ترامپ نه روحانی!اما میدونین چیه؟
    وقتی خدامون وروزی رسونمون درحد همین آدمهایی که گفتم کوچیک شد و اینارو روزی دهمون دیدیم!خدا هم مارو به همینا وا میگذاره!بد میبینیم از بی ایمانی و بی توکلی بد!



    +من میفهمم فقر و خوبم میفهمم،دوستای بیانی برام عزیزین اما توی این یه مورد از تائید کردن کامنتایی با بار منفی خودداری میکنم!خیلی ببخشید منو:)

  • ۱۰ پسندیدم:)
  • ۱۸ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • سه شنبه ۱۰ مهر ۹۷

    نمیخواین؟؟؟

    نمیخواین روز مترجمو بهم تبریک بگین؟؟؟

  • ۱۷ پسندیدم:)
  • ۳۶ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۸ مهر ۹۷

    خود ندانم از چیست


    همه ی ما توی گذشتمون ادمی بوده که عمیق ترین نقطه قلبمون ریشه داشت ولی رفت..
    همه ی ما یکی تو زندگیمون بوده که یاد گرفتیم بهش فکر نکنیم!وحتی دلمون تنگ نشه،اصلا حتی دیگه نخوایم برگرده و بمونه!..
    ولی سال ها بعد یه روزایی هست،بی دلیل بی قراریم...
    تمام روز رو گوش به زنگیم..
    منتظر کسی هستیم با یک بغل حرف!
    حرف هایی از تپش عمیق ترین نقطه قلب..
     روزهایی که با همین چشم انتظاری شب میشن و..
    نمی دونیم دلمون منتظر حرف و صدای چه کسی بود


  • ۱۷ پسندیدم:)
  • ۱۳ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • پنجشنبه ۵ مهر ۹۷

    همین!


    مثلا یه صفحه سفید بندازم یا برم و دیگه نیام حالا حالا..

    یا تمام حسابامو دی اکتیو کنم!

    ماهم درد میکشیم ماهم میفهمیم ماهم سختمون میشه!لازم نیست هی یاداوری کنید همگی!

    متنفرم هی هرکدوم یه جوری انگشت تو زخم هم میکنید فشار میدین میگین درد میاد مگه نه؟آره؟



    +با گفتن این حرفا به کجا میرسید؟ارزون تر شد؟نه فقط راه نفس همدیگرو بیشتر میبندیم!نمک میپاشیم و هییییی انرژی منفی تر!

  • ۱۲ پسندیدم:)
  • ۲۳ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • چهارشنبه ۴ مهر ۹۷

    شب نوشت


    1


    با مامان رفتیم استخر!هرکار کرد شنا کنم موفق نشد!
    اخرشم هربار میرفت زیر آب چهار زانو مینشستم ملت درحال دست پا زدن نگاه میکردم:))))هرکی منو میدید که زیر آب یه دستم به دماغم یه دستم به میله خیلی شیک نشستم خنده کنان کلر و اب میبلعید و میومد بالا بایه ته مایه ی فحش و سرفه ای میخندید!
    مامان امروز بهم گفت فرهنگ استخر نداری دیگه نمیارمت:|


    2

    امروز رفتم دانشگاه انقققققدر قیافه جدید توشه معذبی:|

    داشتم میرفتم سه تاپسره از دور میومدن نگام میکردن!
    منم خیلی بی تفاوت طور داشتم رد میشدم و البته تو ذهنم تحلیل میکردم!
    خلاصه خیلی خانم و متشخص ازکنارشون رد شدم!
    عاغا رد شدم یهو یکیشون به دوستش گفت:بابا این ورودی های جدید چقدرررر بچن:|
    بیشعورا:|به موی سپیدم قسم:|


    3

    ورودی های جدید با مامان باباشون اومده بودن!اونوقت من اول دبستان مامانم گذاشتتم دم مدرسه رفت!ظهرم سرویسم نیومد هیچکس نیومد دنبالم،:|
    دبستانم که بودم یه شب ساعت7کلاسم تموم شد قرار بود مامان دوستم بیاد دنبالمون نیومد،ما تا ساعت9تو خیابون حیرون بودیم کسی یادمون نکرد:|


  • ۱۵ پسندیدم:)
  • ۲۲ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • دوشنبه ۲ مهر ۹۷

    روز نوشت


    1
    من معتاد گوشیمم اونم بخاطر بیان در اصل،اون شب که مریم اومده بود،هیئتم اومد
    مریم میدونی من معتاد بیان شدم،عادتمه گوشی دستم باشه،بعد همش فکر میکنم بقیه میگن داره با دوست پسرش اس ام اس بازی میکنه
    _آره الان فکر میکنن داریم به پسره پیام میدیم میگیم اا من دیدمت توهم منو دیدی؟
    :|


    2
    یه سوال دارم..توی این مراسما این بچه ها انقدر آب میخورن،نمیترکن؟
    د لامذهب چی میخوای ازین کلمن بدبخت:|


    3
    چندشب پیش تو اوج خستگی و موهای همچنان نم دار و سردردصدای خرش  خرشی از خواب بیدارم کرد
    بعد که ترسیدم پا شدم نور انداختم.دیدم بیست سانت اونور ترم رو سرامیکا یه سوسک چپه شده،ازین چندشا،
    هیچی رفتم رو مبل.ولی تا6 صبح ذهنم درگیر بود که این سوسکه از کدوم طرف اومده،یعنی از روموهای نازنینم رد شده؟:|


    4
    به دختردایی میگم داداشت چیزیش شده؟جدیدا خیلی معذبه
    میگه:هرچی فکر میکنم الف جا برای معذب تر تر شدنش نداشت!لامصب این همش معذبه😁😁
    مامان چندتا تیکه ازین پاستیل مانندا گرفته بود داد به همه،یادش اومد به الف نداده،از من نصفش تو دهنم بود که مامانم گفت نصفش کن نصفش بدم الف تو اتاقه حواسم بهش نبود:|گناه داره:|
    هیچی نصفه درش اوردم رد دندونامو با کارد بریدم:|دادم برد داد خورد:/
    یعنی بفهمه چه حسی بهش دست میده؟:|بنظرم نفهمه بهتره


    +یجور ناجوری ذهنم بهم ریخته،حالم خوبه ها!وای انگار یکی داره تمام فایلای مغزمو شخم میزنه!


  • ۱۳ پسندیدم:)
  • ۱۶ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • شنبه ۳۱ شهریور ۹۷

    مرا در آغوش بگیر



    من مترسکم
    دست هایم به حلقه نرسیده 
    خشکشان می زند و
    چیز زیادی از زوایا نمی دانم
    هر روز
    به یک نقطه از تکرار می نگرم
    سرد و کهنه.
    غم آلود.
    من نگهبان بی نگهبانم
    گیر یک شغل کسالت بار
    نه مزرعه رهایم می کند
    نه حتی می توانم سر بچرخانم،
    ببینم کجای زندگی ایستاده ام.
    خودت بیا 
    مرا در آغوش بگیر
    به یک کلاغ و چهل کلاغ هم فکر نکن
    فقط جرات کن و بیا
    بگذار ترسو ها هر چه می خواهند قار و قار کنند
    دلم می خواهد همین طور سیاه پوش بمانند
    و زمانی که مرا می بوسی 
    و عشق در دلم به تکان و تکاپو می افتد
    از شدت کفر 
    دسته جمعی عزا بگیرند
    وضع من هم همین طور نمی ماند
    باد هم به کمک می آید
    بیا به بازوی خسته ام کمی تا بیاموز
    نترس
    چنان دوستم داشته باش که شاخه ی جدیدی بروید
    دیدی نمی رویم
    صبر نکن
    چنان بشکنم که از کار بی کار شوم
    برم دار ببر یک گوشه 
    بی دغدغه نگاهم کن
    خسته ام 
    خسته از بی خوابی
    خسته ام 
    خسته از همیشه هوای دانه ها را داشتن
    جایی مرا بکار و بکوب 
    که فقط حواسم به تو باشد
    بشکنم
    نترس 
    این زخم ها را دوست دارم
    آستین مرا بشکن 
    خرد کن
    برای فهمیدن آغوش
    درد به اندازه ی دو آرنج که چیزی نیست


    +خیلی دوسش داشتم خیلی..

  • ۱۰ پسندیدم:)
  • ۵ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۲۵ شهریور ۹۷

    چشم هایش


    گلویش آه بندان بود،مدت ها بود که هرچه میکرد خنده به لبانش نمی آمد،درست شبیه یک پیراهن خاطره انگیز قدیمی که حالا قواره تنت نیست!
    میخواست رو پاهای شکسته اش بایستد اگر درد میگذاشت..
    نگاه معصومانه ی خواهرو برادر کوچکش،آرزو های در دل مرده اش بغض سنگینی بود که خیال رفتن نداشت
    مدت ها بود که حرف نمیزد،کلمات در گلویش خشکیده بودند..
    بیشتر از همه مدیون غرورش بود که اشک ها را در پس پرده چشمانش نگه میداشت.
    که اگر بغضش میشکست یک کوه غم فرو میریخت،یک عمر آه..
    نمیدانست چه چیزی درست است اما میدانست باید بروند..
    انگار یک شبه قیامت شده بود..
    دور تا دورش گرگ هایی را میدید که از بوی خون زخم آهویی که به مشامشان رسیده بود مست شده بودند
    نگاه های کثیف مردان و کنایه های چرکین زنان..اتهام و حکم تلخی که روح دخترک را خنج میکشید
    هنوز هم یاد آن شب بغضش را جری میکرد..
    نیمه شبی که تمام داشته ها ورویاهای دخترانه اش را گذاشت..
    دستمال یادگاری پدر را به صورت بست..
    تا از تمام داشته هایش چشمایی به رنگ دریای یادگار مادر بماند..
    نیمه شبی که با خود عهد بست آخرین شب آوار اشک ها و بی کسی هایش باشد..خواهر کوچک ترش را درآغوش گرفت و دست برادر را گرفت و آن خانه را با آرزوهایش رها کرد..
    صدای دو زن آنطرف تر او را به خودش آورد
    *کارگر است،کسی نمیداند ازکجا آمده اند،خرج خواهر و برادرش را در می آورد
    -آرام میشنود،خوبیت ندارد!
    *نترس طفلکی کرولال است،دستمال دور سرش را میبینی؟زن همسایه می گفت صورتش در آتش سوخته،چهره کریهی پیدا کرده برای همین همیشه دستمال میبندد..
    -مرد بیچاره..گرد غبار و خاک و خاکستر تمام صورتش را پوشانده!اما چشم هایش انگار دریاست..
    دیگر چیزی نشنید..جایی در اعماق روحش درد میکرد...گلویش آه بندان بود اما،باز هم مدیون غرورش بود...که اگر چشم هایش..آه چشم هایش..



    +برای سخنسرا.تصویر دوم..

  • ۱۵ پسندیدم:)
  • ۱۵ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • جمعه ۲۳ شهریور ۹۷