۰•●کـاغـذ سفــید●•۰

هرچه تبر زدی مرا،زخم نشد جوانه شد..

نمیتونی پنهون کنی


کدامین معجزه،کم میکند بار این درد را..

که من با یازده آیین و مذهب گریه کردم


+میلاد فرجمند با کمی تغییر

نه دلتنگ کسیم نه یاد کسی،ولی این اهنگ به حالم میخوره





دریافت

  • ۱۲ پسندیدم:)
  • ۱۷ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • سه شنبه ۱۶ مرداد ۹۷

    روزنوشت


    1

    چندوقت پیش پیتزا رفتم پیتزا بگیرم(2/3ماه پیش)خاله خونه بود..گفتم برا تو مینی بگیرم یا کامل گفت هرچی دوست داری:|

    کامل گرفتم تا تهشو خوردن همگی!

    داداشم دولپی درحال بلعیدن:من احساس عذاب وجدان دارم!کاش نمیخوردم تقصیر توإ

    :|

    من:خاله تو چرا سس نمیزنی؟

    خاله:سس برام خوب نیست:|سنی ازم گذشته مثل شما جوون نیستم

    یعنی پیتزا به این بزرگی با پنیر و کالباس خوبه عدل سسش یده؟:|



    2

    داشتم از دکتر میومدم یه پسر بچه با مامانش حرف میزد

    بایه لحن منطقیی گفت:خب مامان دکتر گفت نباید کلاس بری پس من دیگه کلاس نمیرم!

    مامانه:الان تو کلاس زبان میری زبان میخونی به نفس نفس میوفتی؟؟؟

    پسره:به من چه دکتره گفت کلاس نرو

    مامانه:ارسلان رو اعصاب من نرو(تیکه کلام من!)


    3

    یه مدت زیادیه که بعد تنش روحی و...به یه ارامش ذهنی شدید نیاز دارم:)

    مثلا بطلبیم بیام مشهدت تو صحن بارون بزنه..

    اخ اگه بارون بزنه..

  • ۱۱ پسندیدم:)
  • ۱۵ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • سه شنبه ۱۶ مرداد ۹۷

    شانه هایت ساعتی چند؟




    تا به حال
    چشمت افتاده به چشمی 
    که از آن افتادی؟
    حس نا معلومی ست
    مثل سکوت یک عکس قدیمی 
    زیر عکسی تازه.
    دیده نمی شوی اما
    بی هیچ گله ای از قاب
    خودت برای خودت می خندی.


    +بگو میخرمش،گاه خرج گریه هایم سخت بالا میرود(فرحزاد)

    +تاحالا خودت از چشمای خودت افتادی؟

  • ۹ پسندیدم:)
  • ۱۵ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۱۴ مرداد ۹۷

    واینک داستان پست رمزدار اقایون

    خب خیلی وقته میخواهم از راز اون پست پرده برداری کنم و فرصت نمیشه 

    اون پست از 5 سوال مختلف تشکیل شده بود که کم کم میزارم سوالات و جوابایی که جای تفکر داشت!ودو سوال اخر که خیلی از اقایون درست درمون جواب ندادن رو شاید از خانما بپرسم:دی اقایون تو مثال زدن افتضاحن تجربه شخصیه منه!اما توضیحات و مثالاشون انقدر قشنگ وکارشناسی بود که فکرشم نمیکردم!من نه تائید میکنم نه رد میکنم،درجایگاهی ام نیستم که نظر کسی رد کنم!ازشمام همینو میخوام که بخونید و احترام بزارید به دیدگاه بقیه.واگر بحث و نظریه در کمال ادب باشه

    سوال اول

  • ۶ پسندیدم:)
  • ۲۳ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۱۴ مرداد ۹۷

    آمدی قصه ببافی که موجه بروی..


    دیشب در خواب شماره کسی را میگرفتم..دل آشوب بودم،زخمی به ژرفای عمیق ترین نقطه در قلبم جانی دوباره گرفته بود..
    تماس وصل شد،سکوت کردم سکوت بود..چند ثانیه ای سخت گذشت خواستم لب باز کنم که صدای دخترکی که معلوم بود تازه حرف زدن را یاد گرفته دهانم را بست،انگار بی هوا گوشی بزرگ ترش را برداشته بود تا شعری که تازه یادگرفته را برای اولین گوش مفتی که یافت بخواند..چند ثانیه ای را مات و مبهوت بودم،حس غریبی داشتم که صدایت را ارام ازآن طرف شنیدم،که داشتی پسرکت را بخاطر شیطنت هایش شماتت میکردی،نام مادرشان را که بردی دلم مرد،نه که فکر کنی مهر آن چشمان سیاه هنوز بردلم باشد یا دلم بی تاب باشد،نه!
    اما صدای کودکانت نام مادرشان و وقت رفتنت.. ،
    هر کار کردم به دلم بگویم که بخاطر آن زن نرفتی،تا بگویم تمام روزهای تلخ آن روزها درهوای کس دیگری نبودی نتوانستم..
    مات دریایی از غم بودم و آنطرف تو حتی حواست به دخترکت و گوشی در دستش نبود..خیره به نقطه ای بودم و دخترک با همان زبان کودکانه اش میخواند:آهویی دارم خوشکله فرار کرده رزدستم دورییش برایم مشکله کاشکی اونو میبستنم...


    +در نزن رفته ام از خویش کسی منزل نیست!

    +همینطوری:)


  • ۱۱ پسندیدم:)
  • ۱۹ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • پنجشنبه ۱۱ مرداد ۹۷

    میرود بمب دلم فاجعه آغاز کند..


    میگه،یه تصمیم و همت سفت و محکوم ازت ندیدم اگه امور دنیوی بود بیشتر اهمیت میدادی برات ارزش داشت
    میگم نه،بحث دنیا و اخرت نیست..من تو زندگیم واقعا بی هدف شدم،میگن ادم به امیدو هدف زندس ولی من فقط میدونم کاریکه میکنم خوبه،فققط همین..ازم بپرسی میخوای ازش به کجا برسی که چی بعدش؟ نمیدونم:)ببین میتونم برات یه عالمه چیز قشنگ و خوب ردیف کنم،اما هیچکدوومشون ته ته قلبم نیست!هیچی نیست که بگم من اینو میخوام باید باشه،نباشه نمیتونم هیچی وجود نداره،میدونی همه میگن گذشته رها باید کرد،ولی گذشته هیچوقت راحتت نمیزاره!نتیجه همه تلاشایی که کردم زحمتایی که با همه وجودم روحم علاقه و عشقم کشیدم نشد!نه به یه حالت قشنگ،به دردناک ترین حالت ممکن نشد..شنیدی میگن اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیست؟این چندسال پیش منه..وقتی با همه وجودم تلاش کردم و با همه توان و ایمان و عشق. تلاش کردم نشد..زخم زبون شنیدم طعنه شنیدم متهم شدن،گفتن از بی دردیته..هیچکس نبود بگه خیلی درد میکشی اروم باش..هیچکس نبود و من به همه دنیا بدهکار،ظاهرم نشون نمیده اما وقتی دقت میکنی تک تک این حالاتم اینکه ذره ای درخودم توانایی نمی بینم و باور ندارم خودمو این بی اعتماد به نفسی رو این نگرانی و اضطراب رو..میفهمی؟من هیچیو باور ندارم من زمانی که بریده بودم دیگه توانی نداشتم کسی دستمو نگرفت فقط متهم شدم و له شدم،تا خودم وایسادم..اگه دسته کلیدم تو دستم باشه و تو کلیدتو گم کنی،میدونم دسته کلید مال خودمه میدونم از تو پیش من نیست اما همش وحشت دارم که شاید کلیدت توش باشه!
    من آدمی بودم که وقتی میدونستم فقط یک درصد شانسه فقط یک درصد با همه امید و عشق و توانم میجنگیدم تلاش میکردم..ولی الان من هیچیو باور ندارم..به هیچی!
    چون بد خوردم زمین چون کسی مرهم زخم نشد..که فقط رگبار بود رگبار..و حالا نه هیچیو باور دارم و نه هیچ هدف واقعیی..اما میدونم باید برم باید تلاش کنم باید،فقط برای اینکه دیگه کسی نتونه بیشتر ازین...شاید بخندی شاید بگی ضعیفی ولی من هربار که خودمو میبینم اینجوری..انقدر دلم میگیره ازین وجودی که مدت هاست زلزله زده ویرونس و ازین اینده از خدا میخوام مرگمو برسونه بیشتر ازین...



    +قشنگ معلومه یهو ترکیدم!نه؟بوووم!:)

  • ۱۲ پسندیدم:)
  • ۱۵ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • سه شنبه ۹ مرداد ۹۷

    ...


    نه میدونی،

    انصاف نیست وسط این همه حال خوبتون....

    به جهنم که....

  • ۱۱ پسندیدم:)
    • بهارنارنج :)
    • دوشنبه ۸ مرداد ۹۷

    مرد درون من

     

    زندگی مرد میطلبد..مرد میخواهد ماندن،ادامه دادن..مرد درون من خوی یک جنگجوی دلشکسته را دارد

    پادشاهی که در قلمرو خویش که هیچ در پس دل خود مانده است..سالار سپاهی که توان دفاع از تک بانوی خویش را ندارد..

    تمام وقت هایی که بغض میکنم را فریاد میزند..به اندازه تک تک وقت هایی که دلم میشکند داد میزند..هوار میکشد چه میخواهید دیوانه ها؟؟شما را به خدا دست بردارید..به راستی، به کدامین گناه؟

    من اه میکشم و او فریاد میکشد..من تکه تکه میشورم دستمال میکشم و تمیز میکنم و لال میشوم و او تکه تکه میشکند میکوبد و فریاد میکشد..

    من آرام مینشینم به خود میلرزم و او حرف میزند و میرود در را میکوبد به هم..میزند به خیابان..اصلا نشد میزند به بیابان میرود..

    من میشنوم و لبخند میزنم و او تمام خشمش را مشت میکند و حواله ی آیینه شکسته ی دل میکند..من درد میکشم و از شدت درد همه وجودم به رعشه می افتد..او از خورده شیشه ها زخمی میشود و کسی نمیداند نمیفهد درد چیست!راستی تنها همزبان دل همه بیرحمانه میزنند..خودزنی برای چه؟

    من پای سجاده مینشینم و حرف نمیزنم لال میشوم وخیره به نقطه ای.. درست مثل دیوانه ها ولی او گله میکند و شکایت میکند..

    راستی خدا تو بگو چندسال بی وقفه خندیدن درد سال هایی که گذشت را پاک میکند!

    خدایا تو بگو چگونه همه ی آنچه را که روا شد را میتوان دوا کرد؟خدایا تو بگو این دل چگونه باید دل بشود..

    مرد درون من..میداند یک کوه درد و یک وجب دل را تنها غرور نگه داشته..قلمرو باخته را ،دل پر زخممان را با لبخند نگه داشته ایم که دشمن شاد نشویم..

    که عالم ادم ندانند سپهسالار سپاه را دشمنی نتوانست از پا درآورد و ما از خودمان خوردیم..بد خوردیم..سال هاست میخوریم..

    خوردیم جرعه جرعه این زهر بی همنفسی را نوشیدیم..

    تا ندانند من و او..چه ها کشیدیم..و نگفتیم و خندیدیم که خانه ما از درون اب است بیرون افتاب..

    میدانی حتی راهی برای جازدن وباختن نداشتن یعنی چه؟؟میدانی چاره ای جز پیشروی و حرکت نداشتن یعنی چه؟

    زندگی مرد میخواهد..مرد میخواهد سال ها هرروز با این درد ساختن..هرروز زهر از دست عزیزانت خوردن..و تواین را نمیفهمی!ونخواهی فهمید..که چه میشود یک دلمرده سال ها دلش هوس غربت کند..

    توکه...

     

     

     


    دریافت

     

    +برای چالش ایشون:)میشد جور دیگری نوشت ولی من به یه تخلیه ذهنی نیاز داشتم 

     

  • ۸ پسندیدم:)
  • ۱۸ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • پنجشنبه ۴ مرداد ۹۷

    شب نوشت

    1

    خانمای کنجکاو عرض کنم خدمتتون که یه بحث خوبی با اقایون داشتیم.😁.بعضی کامنتا واقعا خوب بودن و ارزش فکر کردن دارن و سر فرصت می زارم..اما اینو خداوکیلی بگم!اگه تریپ احساسی بیاید و بگید نه اینجوری نیست اعصابم خط خطی میشه:|یه زمانی یه خانمی سر بحث میگفت نه مردا اینجوری فکر نمیکنن:|اصرار داشت حرفی که خود اقایون میگن و رد کنه که همچین چیزی نیست:|عجبا:|

    البته اینم بگم..دوتا سوال هم بود که تقریبا همه آقایون پیچوندن خیلی شیک!یا گفتن ما نمیدونیم😁😁

    ولی واقعا واقعا ازین سطح از منطق و درکی که داشتن ممنونم و اگر جایی محتاطانه برخورد کردن بابت لطفی بود که به ساحت مقدس بهارنارنج داشتند:دی

    آقایون ممنون:)


    2

    اقا اومدیم عقد پسر خاله قبلش البته آرایشگاه رفتیم و تمام مسیر حدودا80کیلومتری رو اینجوری استتار بودم

    اینجوری:|اینجوری

    و باوجود اون همه تغییر و آرایش به مامانم میگفتن دخترت کلاس چندمه😭

    انقدر این پسر خالم برام عزیزه نمیدونید:)و زنش هم مثل خودش تو دل برو و دوست داشتنی..خوشبخت شن


    3

    یه چیز دیگم میخواستم بگمایادم رفت:|

    اینو بگم.امشب فیلم بردار من بودم پسرخاله هی میگفت شرمندم خیلی ممنون شام خوردی(نخوردم عاقد موقع شام اومد)سرپا واینستا خسته میشی،زنشم بایه حرص ساختگی اغشته به خنده میگفت چه نگران همم هستا،به فکره😁

  • ۸ پسندیدم:)
  • ۱۶ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • پنجشنبه ۴ مرداد ۹۷

    برای آقایون(اول علامت و بعد اعداد رو وارد کنید)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بهارنارنج :)
    • سه شنبه ۲ مرداد ۹۷