۰•●کـاغـذ سفــید●•۰

هرچه تبر زدی مرا،زخم نشد جوانه شد..

خصوصی..

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بهارنارنج :)
    • دوشنبه ۱۹ مهر ۹۵

    هیچ..


    هرچند آن آرام دل دانم نبخشد کام دل

    نقش خیالی میکشم فال دوامی میزنم


    دلم گرفته بود..هوس فال گرفتن کردم این بیت اومد:)


    +هیچ بگذریم...





  • ۸ پسندیدم:)
  • ۱۰ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۱۸ مهر ۹۵

    الهه ناز3(رمز همونه)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بهارنارنج :)
    • جمعه ۱۶ مهر ۹۵

    بعضی روزها


    بعضی روز ها هم هست..

    اخم هایت را در هم میکشی..با کوچک ترین حرفی بهم میریزی...

    وبعد ساعتغرقخودت میشوی ونمیدانی...

    این منبی قراراز چیست؟؟!!

    انقدر باخودت میجنگی که اخر چون طفلی خسته از حساب و درس...

     کوله ی منطقت را پرت میکنی گوشه ای و میروی سراغدل بیقرارت..

    به نقطه ای خیره میشوی...

    بعد آرام آرام اخم هایت باز میشود صورتت راباران اشکخیس میکند..

    به یادمی اوری این توی منطقی همه یتونیست...

    وایناخم هاوغرورظاهرت با چندورقخاطرهرنگ می بازد..

    انوقت میفهمی چیزی راه نفس هایت را سد کرده..

    چیزی دارد تمام نداشته هایت را قاب دیوار شکسته ی دلت میکند...

    هرمیخی که به خرابه ی دلت کوبیده میشودبغضیرا به هق هق تبدیل میکند..

    ونمیدانی چرا هنوز فرو نریخته این آواره دلت...

    آنقد زجراوراست که میخواهی خودت کلنگی ب دست بگیری و بیوفتی به جان باقی مانده ی این ویرانه..

    خدایا؟؟

    میشود مرا درآغوشخودت بگیری وببری؟؟خیلی دورتر از این دنیای خاکی...



    +اینم ازون دست نوشته هامه که خیلی دوستش دارم:)


  • ۷ پسندیدم:)
  • ۱۰ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • چهارشنبه ۱۴ مهر ۹۵

    روزنوشت(نمیدونم چندم)

    1یکی از مزخرف ترین کارا تو دانشگاه اینه که دانشجوها قبل ازینکه حتی بفهمن چه روزایی چه کلاسی دارن همون هفته اول گروه تلگرامی و... تشکیل میدن!!یه دوست خیر(!)پیدا میشه که برگه میده شماره هاشونو مینویسن بچه ها:|

  • ۱۱ پسندیدم:)
  • ۸ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • دوشنبه ۱۲ مهر ۹۵

    کمک کن..

    خدایا قدم اول من برداشتم..میدونی تو میدونی چقدر سخته..

    کمک کن خداجون..

    نزاردلتنگی ازپا درم بیاره:'(

  • ۹ پسندیدم:)
  • ۹ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۱۱ مهر ۹۵

    من جایگاهم بالاتر ازینه که الانم!:)



    امروز روز اول دانشگاه بود..

    رفتم سرکلاس...

    اما از اولش تا اخرش فقط یه جمله تو ذهنم بود..

    من جام اینجا نیست!

    تواناییم بیشتره..من ادمی با اعتماد به نفس خوب نیستم متاسفانه..

    اما امروز مطمئن به خودم میگفتم من لیاقتم بیشتر ازینه!!

    مطینم بیشتره..نه اینکه دانشگاه دانشگاه مطرحی نباشه یا رشته..نه!من میدونم ازین بیشتره..بیشتره لیاقتم:)


    محرم داره میاد..

    خیلی وقته انتظارشو میکشم..میخوام غسل کنم و چله(نمیدونم درست نوشتم یانه!)بگیرم..

    محرم امسال باید فرق داشته باشه..

    امسال باید جاهای اشتباهو درست کنم..باید خدارو برگردونم سرجای اصلیش...

    باید آزاد بشم مثله زینب از حسین..مثله پدر از اسماعیلش...

    باید یادم بیاد من فقط وفقط خدارو دارم..اینکه غیرخودش همه یه روز تنهام میزارن..

    باید قوی شم..

    برای روزای سختی که در راهه..


    +دعا کنید این حس درمن قوی قوی تر شه نه محو وضعیف!!

    +این ترم میرم دانشگاه وبعد کلاسا میرم کتابخونه و درس میخونم تا دیروقت و ترم بعدو مرخصی میگیرم



  • ۹ پسندیدم:)
  • ۱۰ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • شنبه ۱۰ مهر ۹۵

    بن بست بی کسی


    این روزها دلم محتاج غریبی است..

    که در فریاد سکوت بیراهه ها..

    جایی درست در بن بست بی کسی..

    مرا دریابد..

    و من را که از فرار ناممکن بن بست ها عاجز مانده ام..

    در آغوش گیرد..

    تا حکم پایان این سکوت تلخ تنهایی..

    باشکستن غرور درچشمانم همراه شود..

    غرور ترک خورده ای که مدت هاست در انتظار فروریختن است..

    ورهگذری که غرق درسکوت..بی هیچ کلامی..وحتی زخم زبانی.. مرا در آغوشش نوازش کند..

    آخ دلم چه کودک شده ای..

     چه سر دل هایمان آورد دنیا..

    بی صدا..ذره ذره کنار کسانی که عاشقانه دوستشان داریم..

    جان میدهیم..پر پر میشویم..

    اصلا از کجای این خراب شده بغض های پنهانمان شروع شد؟!

    لعنت به فاصله ی آغوش تا آغوش وغربت بی کران دل ها..

    اینجا..

    در بن بست بی کسی ها..

    میان هق هق بی صدای دلم..

    و نبض احساسی که کند میزند..

    کاش..

    کاش قبل از جان دادن ..

    مرا دریابی..



    +آخ که گاهی نوشتن چقدر درد داره..

    +انگار زندگیم شده کابوس در بیداری:)

    ومن به هر بهانه ای دارم به این کابوس تلخی که داره واقعی میشه میخندم..شاید بلاخره تموم شد



  • ۶ پسندیدم:)
  • ۸ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • پنجشنبه ۸ مهر ۹۵

    ازیناست که میگم نخونید:)



    یعنی من انقد مزاحمم تو زندگی همه که این حرفارو بشنوم؟!!

    انقد غیرقابل تحملم واسه همه؟!!

    حس بچه ی بدشانسی رو دارم که به هرچی دست میزنه خراب میشه..

    وخودش یه گوشه میشینه و دیگه حرف نمیزنه..و با تکرار این باورکه من یه خرابکارم..

    مثال منه که ساده ترین حرفام این نتیجه وداره..ومن نمیدونم بدهی چی ودارم میپردازم..

    من که حتی دردامو هم پنهون کردم از همه..گلایه نکردم..من که فقط همینجارو داشتم واسه دردام..یه دنیای مجازی..

    من که حرف نزدم..سکوت کردم..خندیدم..

    انقد غیرقابل تحملم خدا؟!! لعنت به من..




  • ۸ پسندیدم:)
    • بهارنارنج :)
    • پنجشنبه ۸ مهر ۹۵

    یک صفحه نور


    به پیشنهاد یکی از دوستان..
    یه قرار گذاشتیم باهم مبنی بر اینکه هرشب یک صفحه فقط یک صفحه از قرآن کریم رو اونم فقط معنی فارسیشو بخونیم..
    وبهش فکر کنیم..
  • ۲۱ پسندیدم:)
  • ۱۹ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • چهارشنبه ۷ مهر ۹۵