۰•●کـاغـذ سفــید●•۰

هرچه تبر زدی مرا،زخم نشد جوانه شد..

تشییع جنازه ی عشق..


یه دختر بچه شیطون با عینکای ته استکانی..شیطنت ازنگاش میبارید..

یه بار که با برادرش دعواش شده بود چرخ خیاطی برداشته بود وتمام پیرهن شلواراشو ضرب در به هم دوخته بود..

۱۳سالش بود که پسرعمو عاشقش شد..خیلی زود ازدواج کردن..

چندسال گذشت صاحب پسر شد..اسمش گذاشتن حامد..یه خونه پرعشق..تازه داشت۵سالش میشد که بیمارشد..

آخ که واسه یه مادر چه قدرسخت بود

به خودش اومد ودید پسرکوچولوش زیره یه خروار خاکه..

راستی اگه همسرش نبود چجوری دووم می اورد؟!همسرمهربونش..

بعد اون صاحب دو دختر شده..اوناهم بزرگ شدن وهرکدوم ازدواج کردن رفتن سرخونه زندگیشون و بچه دار شدن.

.همیشه سرخوشی وانرژیش سرحالم میکرد..

میومد دنبالم میرفتیم باشگاه..

_سمیرا تابلونکنیا نگهبان چیزی گفت بگو دخترمی.

+باشه باشه عمه خیالت تخت..

موقع تمرین سرویس میشد یه توپ میدیدم کلی ذوق میکردم اما بس که دویده بودم نفسم بنداومده بود خرامان خرامان راه میرفتم که توپو از دستم می قابید

_ااا عمه

+هاهاها خیلی شلی..

_عمه خجالت بکش سرپیری معرکه گیری توالان باید نوه تو ازمهدبیاری براش قصه بگی..

عمه حدودا45 سالشه وبهش نمیاد نوه داشته باشه..همیشه شیطون وشادبود توبازی هم سوراخ سوراخم میکرد..

_الوو سلام خوبم توخوبی

_خب باشگاه بودم الان میام دیگه

_باشه باشه مواظبم خداحافظ

+عمه شوهرت مثله این جوونای تازه عقد کرده رفتارمیکنه باهات..

_شایدباورت نشه اما ازوقتی ازدواج کردیم هرروز بیشترعاشق ودلبسته هم شدیم..

وقتی توخونما هیچی نمیگه..کافیه بپوشم که برم بیرون پامیشه یا میگه نرو تنهایی یامیگه زود بیاوکلی سفارش میکنه..

+آخی چه عاشق..

برام قیاافه گرفت

_چی فکر کردی پس؟!

۵ماه پیش بود حال شوهرش بد شد..رفتیم بیمارستان..تشخیص..سرطان خون..

ازسه ماه پیش مریضی اوج گرفت موهاش ریخت مرد خیلی مهربون ودوست داشتنی بود هیچوقت ازکسی گله نکرد هیچوقت..

عمه هنوز سرحال بود یه لحظم تنهاش نمیزاشت..

سربه سرش میزاشت..

_من نخوام شوهر ببینم چیکارکنم؟؟

+نه باید بیای هرروز پیشم تو نیای دق میکنم..

وقتی میدیدمشون میفهمیدم عشق یعنی چی..

حالش بدترمیشد عمه ازخواب وخوراک افتاده بود..

_اخ قلبم..

+چی شدی خانوم توروخدا مواظب خودت باش به خدا تو دیگه مریض شی من یه روزم دووم نمیارم میمیرم

بروخونه استراحت کن  ایناکه هستن توچرا میمونی اینجا مریض میشیا

_چجوری برم اخه منم خدایی دارم..

سه روز پیش بود رفت کما..

ودیروز درست روز شهادت...

همه پشت ماشین میرفتیم هرکی تو عالم خودش بود مامانم با گوشه دستمال اشکاشو پنهونی پاک کرد..

بابا هم توخودش بود...یعنی توی این ماشین جلویی جسم بی روح اون ادم مهربونه؟!

آخ عمه عمه توروخدا گریه کن..چرا توخودتی زل زدی یه جا..نگرانش بودم

داشتن غسلش میدادن بیرون نشونده بودنش..میخواستن ارومش کنن..

یهو صداش بلند میشد..

_حسن چرا تنهام گذاشتی حسن من چجوری دووم بیارم..بی کس شدم شما نمیدونین شما نمیدونییییین!!

اشکام بی اختیار میومد چادرمو کشیدم روصورتم

_حسن چرا تنها رفتی رفتی پیش مادرت رفتی پیش پسرت من میدونم بی انصاف من دق میکنم بدون تو..

ساکت شد زل زده بود به جلو..چقدتلخ بود..

گذاشتنش تو خاک..چقدرخاک غریبه..

هییی..رفتم بغلش کنم بغضم شکست صداش دراومد...با هق هق زجه میزد

_عمه دیدی بیکس شدم دیدی تنها شدم..عمه دیدی؟!

منم گریه کردم بعد بوسیدمش و ازش جدا شدم..دیگه طاقت نیوردم..

رفتم مزار شهداکمی دورتر ازاونجا بود.. کنار قبر عموم نشستم و یه دل سیر باهاش حرف زدم وگریه کردم

نگاه کردم به جمعیت..صدای گریه و ناله میومد..

یه چیزی اومد تو ذهنم..دوتا کلمه..کلماتی تلخ..

تشییع جنازه عشق..

مرگ یه عشق واقعی...

آخ عمه..آخ عمه...خدا صبرت بده


+نمیدونم به چه دلخوشی زندم...اصلا چرا زندم؟؟


  • ۵ پسندیدم:)
  • ۶ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۱۰ مرداد ۹۵

    هیزم..


    زندگـی عالیِ عالیــست ٬ ولی در این بیـن

    حالِ من مثلِ درختیست که هیزم شده است

     

     +دقیقا مثله دختره توی عکس نشستم دارم بارون رونگاه میکنم واهنگ گوش میدم..ولی گریه نمیکنم:)دخترخوبیم:)

    +مریض سرطانیمون رفت توکما:)

    اون ادم با اون قلب پاکش توکماست وادمای پستو کوچیکی که اذیتش کرده بودن دارن برای خودشون میچرخن...هه

    +خدا به اونایی که پیشت آبرو دارن قسمت میدم...

    من ضعیف ترازاین سختیام..خدا نزار این سختیا عوضم کنه وایمان وباورامو ببازم...دارم بد عوض میشم..:'(



  • ۶ پسندیدم:)
  • ۷ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • جمعه ۸ مرداد ۹۵

    درد و دل

     

    0یه روزای حس پوچی میکنی..حس یه صفر بزرگ..یه صفر بزرگ توخالی..

    یه حس خلا..یه بی حسی عجیب..نه چیزی خوشحالت میکنه نه جایی بهت خوش میگذره حتی دیگه مثله قبلم ناراحت نمیشی..خنثی خنثی

    ********

    1میگه تو آدم خیلی لجبازی هستی..

    میگم خب اینو قبلن هم گفته بودی

    میگه اما تو باخودتم لج میکنی..وقتی کسی جواب خوبیتو خوب نده وقتی دلت میگیره یا کسی دلتومیشکنه..

    عادت کردی همشو سر خودت تلافی کنی..با خودت لج میکنی میخوای ازخودت انتقام بگیری.

    ********

    2میگم میشه برم داخل ملاقات مریض اتاق کناری؟

    میگه نه خانم اینجا بخش بیماران سرطانیه ملاقات ممنوعه نمیشه..این مریضتونم تب کرده بردنش یه اتاق دیگه اونجا نیست..

    منتظر میشینم تا مامان و بابا سر بزنن بیان..ازفضای اونجا حالم بد میشیه یه قدم برمیدارم صدای زجه و شیون میاد..

    میپرسم چی شده؟؟میگه گویا یکی از مریضا تموم کرده..سرمو میندازم پایین و میرم

    ********

    3ازمسجد میومدم بیرون نوشته بود اگر مردم میدونستند در قبرها چه میگذرد حتی یک گناه هم نمیکردند..آدم خوبی نیستم اما نمیتونم این حرفارو باور کنم از خدای به این مهربونی..این عذابای وحشت آور و سخت..خدابه این وحشتناکی که میگن نیست...تو کتم نمیره این حرفا!!

    ********

    4دلم بابت اون وب گرفته حس میکنم لیاقت اونجا نوشتن ندارم..ازطرفیم دلم میگیره آپ نمیشه..خودمم..

    حس میکنم اگه پست بزارم فقط شعاره..حس خوب قدیمی رو موقع نوشتن ندارم..

    شاید انقد گناهکار و بدشدم که خدا حسشو از دلم برده نمیدونم..کاش یکی پیدا میشد یه مدت اونجا پستای خوب و مثل پستای خودم میزاشت



  • ۴ پسندیدم:)
  • ۶ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • چهارشنبه ۶ مرداد ۹۵

    یادم باشد..


    سال هاست عادتم این است...

    روز است و پنج وعده نماز..

    هرنماز یک قنوت و هرقنوت..

     نشانی از تو...

    یادم باشد آمدی..

    به رسم شکر گزاری..

    هر روز...

    پنج وعده...

     ببوسمت:)


  • ۹ پسندیدم:)
  • ۶ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • سه شنبه ۵ مرداد ۹۵

    شاید..


    تشنه ام..

    تشنه ی نوشته ای صدایی حتی زمزمه ای..

    تا شاید حرف دلم را از لابه لای واژگانی نامفهوم پیدا کنم..

    می دانی..خود آزاری جدیدیست..

    زبان دلم انگار لال شده است..

    سر ناسازگاری دارد..حرف نمیزند..

    مثل کودکی محجوب..

    تمام روز را گوشه ای مینشیند و با کلماتی گنگ بازی میکند..

    مثل یک پازل سخت که خسته ات میکند..

    کلمات را هم که ردیف کند..

    حرف که بزند..

    صدایش مثل تن نحیفش به لرزه می افتد..

    صدای لرزانش آرام آرام ضعیف میشود و کمی بعد..

    بغضی که در هم میشکند..کلمات را از هم میپاشد و فقط صدای هق هق گوش هایت را آزار میدهد..

    انگار سکوتی از درون میخواهد فریاد بزند..

    وهق هق گلویی که گوش های تشنه اش را نا کام میگذارد..

    میدانی من حتی خودم هم در فهم خودم عاجزم..

    شاید.. شاید یک روز..

    این کوه  هراس پنهان شده در دلم..

     از تنفس عطر حضورت..فرو ریخت..

    آری..

    شاید آن روز تو مرا فهمیدی.. 


    +چندروزه میخوام بنویسم اما نمیتونستم آخرش همشو خط میزدم:)نمایش

  • ۲ پسندیدم:)
  • ۷ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • جمعه ۱ مرداد ۹۵

    بهت نمیاد:/


    امروز رفتم کلاس آیین نامه

    اول کلاس..

    +اصلا بهت نمیاد۱۸سالت شده باشه:)

    _ااا منم همینو میخواستم بگم

    ×چی شده؟!

    +میگم بهش نمیاد ۱۸سالش شده باشه

    ×آره صورتت کمتر از سنت نشون میده

    من با یه لبخند ملیح خب نشون میده دیگه کاریش نمیشه کرد:)

    +اا چالم که داری:)



    پارسال باید میرفتم دنبال گواهینامه وقت نشد:/

    تاحالا چندین بار اتفاق افتاده که باورشون نشده سنمو!


    خاطره نوشت:

    _میگن بهم نمیاد۱۸سالم شده باشه:|

    +خب راست میگن دیگه کوچولویی

    _:|

  • ۷ پسندیدم:)
  • ۱۸ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • سه شنبه ۲۹ تیر ۹۵

    نورعلی نور

    هرروز صبح ساعت۸دیگه بیداربودم امروز هرکار کردم نتونستم پاشم سرم درد میکرد سرگیجه داشتم

    شب قبلشم سرفه شدید پیش بینیم یه مریضی اساسی بود..

    سحرم که پاشده بودبا اینکه زیرپتو بودم لرز داشتم 

    ساعت۱۰به زور پاشدم خودمو مشغول کارا کردم سردرد فراموشم شه..

    خونرو تمیز کردم گردگیری ظرفارو شستم وناهارو گذاشتم نگام افتاد به گاز که کثیفه یکم

    گفتم تمیزش کنم دستمال افتاده بود رو زمین خم شدم برش داشتم اومدم بالا..وصدای کوبیده شدن به یه فلز...

    با یه ناله همه جا یه لحظه سیاه شد سرمو محکم گرفتم خودمو رسوندم به گوشیم و بعدم مبل..

    نورعلی نور..

    خون میاد اما کمه فک کنم درحد خراشه..

    زنگ زدم یکی بیاد ببینه سرم چطوره..

    اما خب هنوز کسی نیومده..فک کنم خیلی طبیعی گفتم کسی جدی نگرفت:-(

    چشام سیاهی نمیره اما سرم داره میترکه وتا داخل چشمام درد میکنه..از اول صبح اینه وضعم خدا شبشو به خیر بگذرونه..

    بادمجون بم آفت نداره ولی اگه مردم حلال کنید:|

  • ۳ پسندیدم:)
  • ۱۰ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۲۷ تیر ۹۵

    بی شخصیتی


    میگه :شخصیت تومیانگینی از۴تا ازدوستانته که باهاشون بیشترازهمه صمیمی و درارتباطی..

    پیاده میشه میره مغازه..

    مثله وقتی که دکمه سرچ رومیزنید وسیستم شروع به پردازش اطلاعات میکنه تا شاید داده مشابهی با عنوان جستجو شده پیدا کنه..

    مغزم مرور کرد تک تک وقتایی که دلم گرفته بود..

    چند دقیقه میگذره برمیگرده..

    میگممیدونی من شخصیت معلومی ندارم؟!من باخیلیا درارتباطم..

    اما اینکه راحت باشم باهاشون اینکه ازدلم خبرداشته باشن نه..

    چندان اهمیتیم نداره براشون:)

    میدونی اصلا انگار بودونبودمن برای کسی مهم نیست..

    اوناییم که براشون مهمه انقد نبودم که به نبودنم عادت کردن..

    نه اینکه خودم نخواستم باشم..نه!

    مجبور بودم میفهمی؟؟..نشد..نزاشتن پیششون باشم..

    حتی انگار نبودنم بهتره تا بودنم..

    تنهایی برام زجراوره..

    توخودم ریختن هم درد داره خصوصا وقتی دلت پیش یکی باشه که دوستت داره..

    اما مجبورم!!کدوم اختیار؟!مجبورم لال باشم..مجبورم جلو اشکمو بگیرم مجبورم به دوری..

    مجبورم بسازم با این حقیقت که بودونبودم ذره ای برای خیلی ازاطرافیانم مهم نیست..

    من یه دوستشم پیدا نکردم!!کدوم چهارتا؟!!

     


  • ۳ پسندیدم:)
    • بهارنارنج :)
    • سه شنبه ۲۲ تیر ۹۵

    فقط باش


    بی کلام..اینجا باش..

    فقط باش..

    بودنت با دل من..

    بی صدا هم زیباست!



    +هفته دیگه کنکوره:)این یه هفته نظرات بسته است فقط:)شرمنده..


  • ۸ پسندیدم:)
    • بهارنارنج :)
    • پنجشنبه ۱۷ تیر ۹۵

    برسد به دست خدا..


    سلام خدا..

    خواهشی دارم..

    یک آغوش بی منت..

    برای ساعاتی باریدن..

    میشود؟!


    +دلم..

    +خداتنهایی بدمیگذره خیلی..


  • ۶ پسندیدم:)
  • ۹ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • شنبه ۱۲ تیر ۹۵