این روزها دلم محتاج غریبی است..

که در فریاد سکوت بیراهه ها..

جایی درست در بن بست بی کسی..

مرا دریابد..

و من را که از فرار ناممکن بن بست ها عاجز مانده ام..

در آغوش گیرد..

تا حکم پایان این سکوت تلخ تنهایی..

باشکستن غرور درچشمانم همراه شود..

غرور ترک خورده ای که مدت هاست در انتظار فروریختن است..

ورهگذری که غرق درسکوت..بی هیچ کلامی..وحتی زخم زبانی.. مرا در آغوشش نوازش کند..

آخ دلم چه کودک شده ای..

 چه سر دل هایمان آورد دنیا..

بی صدا..ذره ذره کنار کسانی که عاشقانه دوستشان داریم..

جان میدهیم..پر پر میشویم..

اصلا از کجای این خراب شده بغض های پنهانمان شروع شد؟!

لعنت به فاصله ی آغوش تا آغوش وغربت بی کران دل ها..

اینجا..

در بن بست بی کسی ها..

میان هق هق بی صدای دلم..

و نبض احساسی که کند میزند..

کاش..

کاش قبل از جان دادن ..

مرا دریابی..



+آخ که گاهی نوشتن چقدر درد داره..

+انگار زندگیم شده کابوس در بیداری:)

ومن به هر بهانه ای دارم به این کابوس تلخی که داره واقعی میشه میخندم..شاید بلاخره تموم شد