آخرین روزای سال۹۵.میگن خوبه آدما این موقع ها مرورکنن سالی رو که پشت سر گذاشتن..

یاد روز عید میوفتم که همراه با ریتم آهنگ حاجی فیروز میخوندم:

ارباب خودم سلام علیکم.علیکم سلام پیر شی ان شاالله..

بشکن بشکنه..

 

هیی:)سال95واقعا بشکن بشکن بود انقد توی این یک سال شکستم

سال95سال درد بود..

واقعا درد بود..

نه فقط برای من برای خیلی ها..

مثله بابا که وقتی فکر سالی که گذشت بود گفت95پیر شدم..پیر..

از جدایی ها از شکستن از بریدنا از خرد شدن..

از دویدن و زمین خوردنا..

از مصداق این بیت شدن:

همچو سرو ایستادن در این باد

نکند پاسخش تبر باشد؟

 

هییی سال95بود که روزگار باتبرش درخت آرزوهامو ازم گرفت..

درختی که واسش چندسال خون دل خوردم..

95خلاصه شد توی بغض..

نمیدونم بغض به جا مونده از دردایی که95به دلم موند تاکی باهامه..

نمیدونم..

حرف زیاده ازونچه گذشت وبه روی خودمون نیوردیم..از دردایی که هنوز یاداوریش صورتو خیس می کنه..

از دل کندنایی که حکم جون دادن داشتن..

از تلاشای بی فایده برای فراموشی اما..پررنگ تر شدن خاطرات..

از فراموشی و خالی کردن قلبم برای شروع زندگی جدید که فعلا ناامید شدم ازاین تلاش بی حاصل:)

خیلی سخته بخوای بعداز این95لعنتی باتمام قوا پیش بری..انقدر باید به یک من خسته زور بگی تاحرکت کنی تا نمونی!

از وقتی تمام خاطرات و نقاشی هاو دلنوشته هامو آتیش زدم

چیزی نزدم به اتاقم تا اینکه بعد از اتاق تکونی(!) چندتاجمله قشنگ تایپ کردم وچاپ زدم گذاشتم:)

دقیقا جاییم که برای جانزدن نبریدن به کوچکترین دلخوشی هاهم باید متوسل شم..

این حجم از خستگی بعدازین سال لعنتی عجیب نیست اما بدموقع است..خیلی بدموقع!

وحتی اینروزای آخر سال دیگه هیچ سلاح ومرهمی ندارم درمقابل اتفاقات وحرفای دیگران جزاینکه فقط بگم خدایا صبرم بده..

دیگه ازاعتراض کردن هم خستم..

ازبعضی دردها هرچقدرم بگذره..باز یه دل شکسته هست که باکوچک ترین حرفی زخمش بازمیشه

و باید هی بهش بگی نمیشد به خدانمیشد..هیچ جوره نمیشد فراموش کن..

اما..هییی..

 

+درد ودل هایت را به کسی نگو..یاد میگیرد چطور دلت را به درد آورد..

++دلم میخواد تا خودشب پست بزارم..اما ازونجایی که فقط غمیگنن رمزمیزنم وزمان انتشارشونو میزنم قبل این پست تا کسی ناراحت نشه

*آهنگ همینجوری:)