چندروزه هر غروبش شده غروب جمعه...

دلم میخواد از همه مشغله های ذهنی این چند وقتم بنویسم..

یه عالمه..ولی نه در حد حوصله کسیه که بخونه نه دردی دوا میکنه..

نور علی نورش شده مهمونی!

پنجشنبه مهمونیه خونه مادربزرگ همه دعوتن..ازوقتی خبر قطعیشو فهمیدم..

مغزم بی اجازه شروع میکنه به مرور و مرور...به خودم میام و میبینم غروب و امروز حداقل4/5ساعته تو خیالاتم دارم دعوا میکنم!

با بغض..با خشم..با غضب..حتی همه اونچه دلم میخواست میخواستم بنویسم با تجسم لحظه به لحظش 3/4بار تو ذهنم تکرار کردم!

 لیست کردنشونم یه صفحه جا میخواد!

از بی معرفتی ها از گله هایی که بخشیده شده ولی هنوز جاش رو دلم مونده..از نگرانیم برای فاطمه از ترس هام..از دردا


+جا کم اوردم..همین بی قرارم کرده و بغض گلومو گرفته...ازطرفی دلمم نمیخواد با کسی حرف بزنم!