ازبچگی کفش اسپرت میپوشیدم..

الانم که نزدیک۲۰سالمه کلا یه جفت کفش ملی گرفتم که شاید روهم ۲۰بارنپوشیدم..عاشق پیاده روی بودم..شیطنت..کفشای اسپرتم پوسیده بودن تقریبا چندوقت همش اصرارمیکردم برام کفش بگیرن مخالفت کردن..گفتن دیگه بایدخانومی بپوشی عادت کردی به اسپرت!

یه کفش پاشنه دارخریدم,یعنی خریدن..قشنگه اما نمیشه باهاش دوید..

وقتی میخوایم جایی بریم قبل ازهرچیزی اول اسپرتامو میزنم زیر بغلم وباخودم میبرم تا مباداجاشون بزارم..

علی رغم تصورهمه از دخترای چادری من تیره ترین لباسم فرم سورمه ای مدرسم بود.فک کنم گفته باشم من تا سوم دبیرستان چادرم آبی بود:)هرجاهم میرفتم طرفدار پیدامیکرد..برای خرید پارچش بازار و زیرو رو میکردم..

ازرنگای تیره بدم میومد..

حتی هنوزم اونایی که من دیدن میدونن رنگ اصلی لباسام وخصوصا روسریام آبیه..

این ماهی ولی برای اولین بارمشکی خریدم..بخاطرکفشام..یه شلوار دمپای قشنگ..و دیدم روسری مشکی میطلبه پوششم مشکی پوشیدم..

ولی هنوز دلم رنگای شاد دوست دارم..کما اینکه برعکس خیلیا تو خونه لباسای شادفانتزی یا بولیزای شیک میپوشم..

دلم نمیخواد بزرگ بشم..اون خانمانه بودن..اون آرزوی بزرگ شدن تمام روزای قشنگمو با خودش برد..هنوز خونه بابا بزرگ میرم چشم میدوزم به تاقچه پشت پنجره..یاد روزایی میوفتم که۵سالم نداشتم..یاداوری ارزوی بزرگ شدن برای نشستن روی این تاقچه..اون موقع ها قدم نمیرسید

این روزا ولی میرم روی اون تاقچه میشینم تو تنهایی و سکوت ازاردهنده خونه با بغض زل میزنم به حیاط..

بزرگ شدن به قیمت ازدواج فرزانه ومامان شدنش و سکوتش برای منفعت و عزیزکردن خودش وقتی بایدازم دفاع میکرد ومیگفت دروغه..اره کنار نیومدم هنوز..بخشیدم اما یادم نمیره..

بزرگ شدنی که خیلیا خودشونو گم کردن..

ومنی که هنوز تو چشام التماسه که این خانم و اقا شدنارو بزارن کنار...

بریم تو حیات لی لی بازی کنیم..

استپ ازادی بازی کنیم..

یا بریم رو ترازویی که برا وزن کردن پسته هابود خودمونو وزن کنیم ومن باز فرزانه رو اذیت کنم..

یا بریم رو پشت بوم و بپریم تو تپه ی پراز پوست پسته های بی مغزگوشه حیاط ومادربزرگ بیاد نفرین کنه که باز حیاط کثیف کردین..

اصلا التماس چشمای من بدرک!

پیرزن دیگه کسی نیست حیاط کثیف کنه تا پاشه جارو کنه..

ازبیکاری غصش میگیره..

گاهی داس برمیداره میره تو باغ میوفته به جون این بوته های هرز وبعد با بازوهای کبوداز پاره شدن مویرگاش میاد..

انگار با داس به ریشه خودش میزده!

مثه این روزای هممون..

هییی..

لعنت به اون خیالاتی که میگفت بزرگ شدن قشنگه..

ومن از اول هفته برای مهمونی فرداشب اضطراب دارم..

کاش هنوز همون همبازی بچگیا بودیم که معنی هیچی نمیفهمید و جزای تلخ بزرگ شدن نچشیده بود..


+مثله پیرزنایی که دلشون گرفته ومیخوان قوی بمونن جلوبقیه بهونه گیرشدم..فیلم یاد هندستون کرده