بر زمین افتاد شمشیرت ولی چون جنگ بود..

برتو میشد زخم ها زد,بر من اما ننگ بود..

با خودم گفتم بگیرم دست یا جان تو را..

اختلاف حرف دل با عقل صد فرسنگ بود..

گرچه دستت را گرفتم باز هم قانع نشد..

تا نبخشیدم تورا,دل همچنان دلتنگ بود..

چون در آغوشت گرفتم,خنجرت معلوم کرد..

بر زمین افتادن شمشیر خود نیرنگ بود..

من پشیمان نیستم,اما نمیدانم هنوز ..

دل چرا در بازی نیرنگ ها یکرنگ بود..

در دلم آیینه ای دارم که میگوید به آه..

درجهان سنگدل ها کاش میشد سنگ بود..



+حالم چه جسمی چه روحی بده,وهرچی میگذره بدترمیشه..فقط ازخدامه یه آشنا پیدا شه کاروانی باهم بریم مشهد..دعا کنید..هییی

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا...

آقا میشه دعوتم کنی؟:'(