1

دلسوزانه به مامانم میگه بهارنارنج اینکاری که کرده اون معصومیت قدیمی رو نداره

مامانم میگه:میخوام نداشته باشه ازین معصومیتا!

پیش خودم فکر میکنم معصومیت روح وقلبم که کشته شد کک هیچکدومشون نگزید حالا برای این چیزسطحی معصومیت میره؟؟هه..


2

چندوقت دلم میخواد که وبلاگ و گوشیمو مرخص کنم..

نه که خیلیم کارایی دارن برام..گوشیمو که فکر کنم این هفته کلا سه بار فقط پیام اومد روش!یکیش که اصلا با من کار نداشت!

اون دوتا هم یکیش یکی از دوستان بود میخواست بگه پنجشنبه نمیتونه بام بیاد بریم گلزار منم تنها نرم خوب نیست!

وبم که تا میام یه چی بنویسم آروم بگیرن بعضیا میان میگن خیلی ناله میکنی..چقدر تو منفی بافی!انگار...بیخیال

همچین آدم مهمیم کلا..

وچندشبه چشم انتظار خبرم..دل نگرون اما دریغ ازینکه حتی یه پیامم جواب داده بشه!

گوشیمو خاموش نمیکنم و با فاصله از خودم میزارم تا نکنه اون شخصی که منتظرشم پیام بده ونبینم..

یا شاید یکی یادم بیوفته بخواد ببینه با این همه تلخی تنهایی هنوز زندم یا...هوووف

خلاصه چشم  انتظار گاهی با اشک گاهی نگران زل میزنم بهش تا خوابم ببره

ولی نه خبری میشه ازون شخص نه کسی براش این چیزا مهمه!

یجورایی انگار میخوام اینجوری کمتر دلم از بعضی چیزا بگیره..یجور دلسوزی برای خودت خودسوزی چه میدونم..

+نگفتم که برام دلسوزی کنی!یا بخوای پیام بدی:)خوش باشی!(اونی که منظورمه خودش میفهمه)



3

این یه ماهی که گذشت جای خالی بابابزرگ برای تک تکمون عجیب حس میشه..

هرچی میخوایم بگیم اوضاع خوبه روزی نیست که یکیمون دلمون نگیره..وهممون اون شب لعنتی جلو چشممون نیاد..

کاش مثل بابابزرگم بودم کاش!


سینه ی تنگ من از بار غمی سنگین است..پاره ابرم که نهان ساخته ام کوهی را



پ.ن:ببخشید اگه میاید اینجا پست شاد بخونید ولی خبری نیست:)شاید برداشتم این پست بعدا:)