امشب به صرف فنجانی چای میهمانم ..

گوشه ای از همین اتاق با دلم خلوت کرده ایم..

از آن دو نفره هایی که فنجان چای سرد میشود!

حرف زیاد دارم..

گله ازین شب ها که بغض راه نفسم را میگیرد!شکایت بسیار است..

میخواهیم سنگ هایمان را با هم وا بکنیم..

من از زخم های روحم بگویم..

او از دوست داشتن..

من از گودی زیر چشم هایم بگویم..

و او از تلخی و نامهربانی ها قصه دارد!

گاهی میباریم گاهی چنان دیوانه ها میخندیم..

گاهی گلاویز میشویم..

کمی از اوضاع زندگی میگوییم

آنوقت است که میگوید:گاهی درد امانم را میبرد..انگار هوایی نیست و از بی نفسی جان خواهم داد..اما با این همه میگذرد شکر میتپم هنوز..

چند قدمی را در کوچه خیابان خاطرات پرسه میزنیم.. و زیر باران اشک هایم خاکستر میشویم..

میدانی اینگونه دیگر نمیشود زندگی کرد!

به قول بازاری ها حتی خرج اشک و ها بغض های آشنای همیشگی هم در نمی آید چه برسد به این درد های بی پدر که بی خبر می آیند ویران میکنند ومیروند!

اما..

نیمه شب شده است ..

تا چشم های باران زده کار میکنند همه جا سیاهی است...

و من و دلی که عاجز مانده ایم از حساب و کتاب زندگی!

میدانی..بعضی زخم ها..تا خود صبح بیدار نگهت میدارد..با بغض هر بار گلایه میکنی..

اما امان از زخم هایی که..

هوس خواب دارم..

ازین دست و پازدن های درد اور..ازین هجوم بی رحمانه غم باید گریخت!



+دست نوشته فی البداهه..

عکسم همینطوری

+دیشب دوساعتی درحالت خواب ناله کردم مامانمو صدازدم با صدای خفه ولرزیدم زیردوتاپتو تا سر اخر مامانم متوجه شد و به دادم رسید...