زیادم بد نشد..

حالا که فکرشو میکنم شاید ازاولشم همین بود..گرچه انتخاب من نبود..

بهش که فکر میکنم میبینم از دوحالت خارج نیست..

یا این منو ازین تلخی ها نجات میده..یا انقدرتلخ میشه که تاب نیارم و از پادر بیام..

هیچوقت تاب غم کسی رونداشتم حتی کوچیکش این از سردرد الانم معلومه..

یا این بار به شونه میکشم یا شونه هام خم میشه و...تموم میشم

کی میدونه از اینده..از زندگی؟




+حس میکنم بهش نیاز دارم..نه حرف کسی دلگیرترم میکنه..نه من میلی به توضیح دارم..ازهمش بهتراینجا, اون حس دینی که درمقابل کامنت ها بود..دیگه نیست..

این انگار نه انگارای تصنعی..این شتردیدی ندیدی ها..این اصرار به تنهایی وسکوت یجورایی دلچسب شده...

+علی رغم کم خوابی ابن موقع بیخوابی میزنه به سرم..