کسی نبود به وقت دلتنگی حال مارا خوب کند..

نبود مارا از چنگ غصه بگیرد..

نبود آرامش قلبمان باشد..

نبود که قرار بی قراری هایمان باشد..

کنارشان بودیم و کنارمان نماندند..

مرهمشان شدیم وزخم زدن بر قلبمان..

کاش کسی بیاید مارا از آغوش این همه غم بیرون بکشد..

بیاید که با دیدنش لبخندمان کش بیاید..

بیاید و دلخوشی هایمان را یاداورشود..



+دلتنگی که شاخ و دم نداره..دلم تنگه..چنگ شده توسینم,شدی شبیه یه درد موندگار که هرچندوقت یکبار خواب ازچشمای درموندم بگیری..

وقتی بیرون میرم به هیچکس نگاه نمیکنم اصولا..نگاه میکنم به یه نقطه نامعلوم وگاهی حتی از کنار یه اشنا رد میشم و نمیبینمش..ولی توحرم..

یهو عین بچه ای که تازه فهمیده مادرش کنارش نیست چشم میچرخونم تا یه جفت چشم آشنا رو ببینم و دلم از ذوق,از هجوم این همه احساس بمیره و آروم بگیره..

قشنگ ترین خودکشی ممکن برای یه ادم بعد این همه سال دلتنگیه..

ولی عاقبت.. با یه دل گرفته سرمو میندازم پایین..

+موقع نوشتن چندخط اول یه بدرک غلیظ تو ذهنم اومد..