جدال بی رحمانه ایست...

آخر مگر یک آدم..

یک دختر..

چقدر میتواند؟؟

این عجز این ناتوانی انگار چنگ انداخته گلویم را...

مگر چقدر میشود جان کند وعاقبت مرگ آرزوها را دید؟؟

چقدر میتوانی با این نمیشود ها با این نتوانستن های لعنتی...

با این مردم بی رحم جنگید؟؟؟

چقدر بشنوی و خودت را به آن راه بزنی..

تا کی دلت را به درد آورند و بخندی و از چرندیات روزانه بگویی..

میشنوی؟؟

تاکی میشود دندان روی جگر گذاشت؟؟؟

تب دارم..

تب تند اندوه..

سرگیجه ی بغض..

تهوع این همه ناکامی..

آدم هایت زخم به خوردم دارند..

ومن فقط میخواهم بدانم توکجایی؟؟

کجایی که سالهاست محتاج یک شانه ی بی منتم تا این حجم از بیکسی را ببارم؟؟

کجایی که بگویی بنده ام را به خودم بسپارید,رهایش کنید..

کجایی..

:'(