حالم دست خودم نبود..

تابه خودم آمدم ازبین فایل ها شماره ات را برداشته بودم وپیام را فرستاده بودم..

برگشم به عکس نگاه کردم..

یک جورهایی انگار اتمام حجتت بود..

تو بگو تیرخلاصی..

 گفته بودی از زندگیت راضی هستی و راهمان دیگر جداشده..

گفتی هرچه نیست وهست را پاک کنم..

دلم ریخت..اما,

کار ازکارگذشته بود..

حالا میان اشک و درد قفسه سینه ام..

غروری شکسته برخواسته بود..

 گریبانم را چنگ زده بود..

دلشکسته تراز قبل گفتم خدایا نمیکشی راحتم کنی؟

چندسال شکنجه کم نیست؟

بیکسی یعنی اوج درد یاد کسی بیوفتی که عمیق ترین زخم هارا ازو به یادگار داری..

حال بدی دارم..

انگار که میخواهم تمام این سال هارا عق بزنم تا سبک تر شوم..

ولی نمیشود که نمیشود..

کاش میشد بعضی شب ها بی صدا مرد..

فردایش جسم بی جانت را درحالی که غرق در خونابه درد است بیابند..

تا طبیب به بالینت امد بگوید أوردووز کرده بیچاره..

خیلی بیشتر از دووز توانش درد کشید



+نظرات تایید نمیشوند