حال بدی دارم..

گیج و خسته زل میزنم به  نقطه ای..

نه میدانم چکار باید کرد..

و نه چرایش را..

انگار حتی این اتاق هم میخواهد مرا شکنجه دهد..

نمی دانم..

نمی توانم

حتی برای هضم حرف هایی که شنیدم کشش ندارم..

دست هایم میلرزد..تنم سرد تر..یاد حرف هایش می افتم..

بیشتر از خودم بیزار میشوم..

اشک هایم را پس میزنم..

فکر فکر..

مرگ تدریجی حرف خنده داری است وقتی که محکوم به زندگی باشی!

میدانی..

کم آوردم..

خیلی!


+گاهی وقتا مینویسی..به اخرش میرسی!نه میدونی چی نوشتی نه چراشو..