تشنه ام..

تشنه ی نوشته ای صدایی حتی زمزمه ای..

تا شاید حرف دلم را از لابه لای واژگانی نامفهوم پیدا کنم..

می دانی..خود آزاری جدیدیست..

زبان دلم انگار لال شده است..

سر ناسازگاری دارد..حرف نمیزند..

مثل کودکی محجوب..

تمام روز را گوشه ای مینشیند و با کلماتی گنگ بازی میکند..

مثل یک پازل سخت که خسته ات میکند..

کلمات را هم که ردیف کند..

حرف که بزند..

صدایش مثل تن نحیفش به لرزه می افتد..

صدای لرزانش آرام آرام ضعیف میشود و کمی بعد..

بغضی که در هم میشکند..کلمات را از هم میپاشد و فقط صدای هق هق گوش هایت را آزار میدهد..

انگار سکوتی از درون میخواهد فریاد بزند..

وهق هق گلویی که گوش های تشنه اش را نا کام میگذارد..

میدانی؟!!

من حتی خودم هم در فهم خودم عاجزم..



+باز نشر یکی از دست نوشته هام!مرداد95:)

+ازون وقتا که از خودتم خسته ای!خسته!