ما نسلی هستیم که دو دهه از عمرمون نگذشته!

ضعف اعصاب داریم..

 همونایی که خروار خروار بغض حواله گلوهامون کردن و دیکته  کردن باید قوی باشین!

گفتن قوی نباشین له میشید و خودشون پیشگام شدن...

من نسلیم که مجبورم قوی باشم!

بخندم!غرورم و حفظ  کنم انگار نه انگار تو این زندگی  لعنتی یه دختر که دلش زودتر از شماره های سنش فرسوده شد!

منم..

دختری که چندساله تجویز درد معدش قرص اعصاب و هربار داروهایی که گرفته نمیشه!

ادمی که هنور نارنج زندگیش و به خودش میگه بهاره بهاره...



پسرخالمو دیدم...صورتش شکسته  شده بود..معدش داغون بود..صورتش عین میت!بغض کردم,بازم میخندید شوخی میکرد!

تو دلم گفتم نمازت قضا شد یا نگات به نامحرم افتاد؟اینکه لبخند میزنی غمگین ترت میکنه!همسن و سالات الان بچه بغل دارن!هییی

اینستامو چک کردم..یکی از بچه های مدرسه رو دیدم که اصلا ازش خوشم نمیومد..خیلی ول بود!خیلی!شراب پارتی هزارجور دوست پسر!

ازدواج کرد پارسال..خیلی هم خوشبخت!یه بچه هم داره!پست زده بود دوست دارم ارزوی بابامو براورده کنم و بشم خانوم دکتر!

تو دلم گفتم چرا نتونی؟چی خواستی نشد؟حسرت چی به دلت؟کسی جلوتو گرفت؟حمایتت نکردن؟یا نکنه مثل من بودی که ارزوهاتو دونه دونه خاک کردی و با بغض زهرمار تلخی دنیاتو بچشی و یه تنه سنگینی  غصه هاتو حس کنی!نیستی لعنتی!

چرا نتونی؟چرا نتونی؟؟؟؟

لعنت بهت روزگار!