میترسم میترسم:((

از آینده  واتفاقاش میترسم..

دارم همه تلاشمو میکنم فکر امروز باشم شاد باشم غصه نخورم..

ولی نمیشه از دلم فرار میکنم گوشامو میگیرم تا صداش بهم نرسه..

ولی همینکه یه جا حواسم پرت شه با یه یاداوری از غفلتم استفاده میکنه..

من میترسم خدا ..:((خسته شدم ازین همه بی کسی

لعنت بهتون داییا که به خواهرزادتون تهمت زدین..

به قران به اندازه زجری که کشیدم و دم نزدم به خاطر زخم زبونایی که شنیدم و سکوت کردم به اندازه مظلومیتم اون دنیا میخوام عذاب کشیدنتونو ببینم

دلم میخواد دعا کنم سر دختر خودتون بیاد ببینید سوختنشو..ولی چوب ظلم وحماقتتونو دخترتون نباید بخوره..

خیلی پستین خیلی بچه..بچه های پیر از همتون متنفرم..

یک ساله یک ساله میشنوم میرسه به گوشم حرفاتونو جلوتون لبخند زدم پیشینوتونو بوسیدم..آخ خدا..

مشکل درد سختی یکی بد تر از یکی دیگه

هرچی به هردری میزنم برا حل شدن مشکلات میخورم به در بسته..

خدا من از درای بسته میترسم خدا

یه دختر مگه چقدر میتونه دووم بیاره چقد میتونه قوی باشه برا عشقش 

چقدر میتونم با همه بنده هات بجنگم هاااااان؟؟؟

خدایا دارم زجر میکشم ..

دارم عذاب میکشم..منو از خودم بگیر:((

 

 

+همه تو زنگیاشون مشکل دارن کسی مجبور نیست پستای غمگین این وب بخونه..

ازین به بعد عنوان پست جوری میزارم که مشخص شه این پست غمگینه یا نه که اگه غمگین بود نخونید..

+یک کوه درد و یک وجب دل