1دارم به این فکرمیکنم که ازفردا روزه های قضاموبگیرم,من که غذانمیخورم..ازدیروز ظهر که نصف بشقاب بی اشتها خوردم..شب که هیچی نخوردم وبه چندتا دونه چیپس اکتفا کردم گرسنه بودم معدم دردگرفته بود اما حاضرنبودم..

فک کنم دچارخودآزاری شدم..فکر که نه مطمئنم:)صبحم که اومدم صبحونه بخورم سفررو پهن کردن یه نگاه انداختم وبعد جمعش کردم..تاظهرم فقط یه شکلات ویه بستنی خوردم..ناهارنخوردم الانم که شبه احتمالا میلی به شامم نداشته باشم..

باوجودسوزش معده وسیاهی رفتن لحظه ای چشمام هنوز سمت خوردنی نمیرم..

2چقدر بده هر ادمی به خودش اجازه بده,برامون تصمیم میگیرن..خودشون میخوان خیروصلاح یکی رو بفهمن بدون اینکه حرف دلشوبفهمن..بدتراینکه بفهمی پشتش منفعت خودشون بوده که دارن ربطش میدن به تو..تقریبا خیرتو بهونست..هه..این واقعا زجرآوره..

3دارم فکر میکنم چقد ما خانوما بیچاره ایم..تقریبا همیشه استرس وحرص خوردن برای خانوماست وبیخیالی ازآقایون..

مهم نیست نگرانی مهم نیست تو چی میخوای هرچی ازنظر خودشون فکرمیکنن درسته انجام میدن..باقیش مهم نیست..یه جور خودخواهی محض..اصلا نمیدونم چرا این حرفارومیزنم..

4خیلی وقته...خیلی وقته بدشدم..نه درحق کسی دیگه..باخودم!شایدواقعامشکل عصبی پیداکردم ولی شجاعت اینکه مراجعه کنم ندارم..سری قبل که حالم بدبود براچندروزلب به غذانزدم فقط برام داروی اعصاب نوشتن..مسخرس!حتی نرفتم داروخونه بگیرمشون..

این جمله رو نزدیک به هزار بار از دوستای نزدیکم شنیدم..سمیرا باخوت اینکار نکن..به قول زینب بیمعرفتی بقیه رو سر خودت تلافی نکن..