بی صدا اشک میریزم..

به خودم میگم این دفعه که اومد میارم میشونمش تو بغلش گریه میکنم بی هیچ حرفی..

دلم بغل میخواد..

مثله بچه ای که تو شلوغی خیابون گم شده ونیاز به یه همدم داره..

در اتاقم باز میشه..

اما بی اختیار دستمو میزارم روپیشونیم تا جلو چشمامو بگیرم نبینه اشکامو..

آخ لعنت به من..

لعنت به این درد تو سینه لعنت به تنهایی لعنت بهت دنیا..

سرمو میارم بالا چشای بارونیمو باز میکنم..

مادرم رفت ومن موندم واشکای بی صدا..



+میشه حرف بزنی این سکوتت یعنی چی؟؟

بغض کردم لبمو دندون میگیرم تا اشکام سرخود نیان..

+با توام!!!همین لب جویدن یاد گرفته فقط



_میشنوی؟؟دیگه صدات نمیکنم!!