۰•●کـاغـذ سفــید●•۰

هرچه تبر زدی مرا،زخم نشد جوانه شد..

۱۹۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دخترک» ثبت شده است

اولین باره که..

اولین باره که دارم برات مینویسم..
شاید چون این اولین باره شجاعتشو پیدا کردم..
که بگم دختری مثل من که از نظر خیلی ها در مورد عشق و علاقه کوه یخه، هواتو...


نمیدونم الان کجایی!سرکاری؟درس میخونی؟یا مثل من زده به سرت؟
نمیدونم چه شکلی هستی یا اسمت چیه،
ولی میدونم  دلم برات...


نمیدونم کی میبینمت،نمیدونم کی توی همین اتاق میشینی روبه روم و با لبخند نگام میکنی..
و منی که تصمیم گرفتم دیگه برگه دستم نگیرم یه نفس همه شرایطمو بگم تا چیزی از یادم نره..
و آخرش که نفس کم آوردم با اضطراب نفسمو بدم بیرون و با لبخند دلنشینت ناخودآگاه لبخند بزنم و بگم:حالا شما بفرمائید.
که تو بگی وبگی و من هول بپرم وسط حرفت و بگم راستی اینم میخواستم بگم که..
و تویی که حالا خندت گرفته گرم تر از قبل پذیرای چشمام باشی،


نمیدونم کی اونروز میاد که  منتظرم بیای یا شمارتو بگیرم بعد سلامت عین بچه های ذوق زده با هیجان از زمین و اسمون و ستاره هاش بگم برات ..
نمیدونم کی میاد اونروز که توی آیینه خودمو نگاه کنم و ذوق کنم...دل تو دلم نباشه که بیایی و برق عشق و تحسین نگاهت،لبخند همیشه گرمت دلمو زیر و رو کنه.


نمیدونم کی میرسیم به هم..
اما حالا عمیق تر از وقتی که خواستم برات بنویسم،دلتنگتم..


  • ۱۳ پسندیدم:)
  • ۲۳ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • جمعه ۹ آذر ۹۷

    شب نوشت

    1

    حدیث داریم از غیر معصوم:
    مرد باید جورابش تا زانو باشه!حرفم نباشه!
    اصلا خودتون حس بدی ندارین کفش کالج یا اسپرت پا میکنین بی جوراب؟:|
    شلوارتونم کوتاه تر می خرید،لابد اون چند سانت پاتون رو هم میزنید؟:|
    ✋:|یعنی انواع خاک های حاصل خیز و غیر حاصل خیز


    2

    یه مدت هر چندوقت یبار بهم زنگ میزنن میگن این تبلیغ برا شماست و...(این و... یعنی بقیش تو ذهنم نمونده:|)
    وهربار من میگفتم نه،ازونجایی که زودم یادم میره هیچی یادم نمیموند..
    تا دیروز دوباره زنگ زد یکی جواب دادم تا گفت تبلیغ پریدم وسط حرفش گفتم اقا این تبلیغ کجاست دقیقا؟
    بیچاره گرخید گفت مخدوشه یکم شاید من بد خوندم
    گفتم خب کجاست گفت خیابان نمیدونم چی چی(اینم حتی یادم نموند:|)
    گفتم خب نه کجا شهرش؟گفت سیرجان:|گفتم نه اقا من اصلا سیرجانی نیستم..
    قطع کردم خالم که دقیقا از وسطای حرف من از خنده سرخ شده بود پرسید حالا تبلیغ چی بوده؟
    یکم فک کردم گفتم:اا نپرسیدم از نفر بعدی که زنگ زد میپرسم تبلیغ چی هست😁✌


    3

    فردا صبح باید  برم آزمایش..
    مامانم اولین بار امشب برام انار دونه کرد
    گذاشتم کنارم.اومدم بخورم گفتم من ازمایش دا...
    نزاشت بگم گرفتشون بعدم گفت نه برات خوب نیست:|خودش خورد
    انقدرم گرسنم شده که همه چیو غذا میبینم:|
    تازه قبلشم باشگاه بودم فقط دوتا کیک و چایی خوردم از ناهار تاحالا:|


  • ۱۳ پسندیدم:)
  • ۲۱ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۲۰ آبان ۹۷

    بازگشت بهارنارنج:دی


    1

    با مامان به سرمون زد بریم بگردیم سر از بازار طلافروشا در اوردیم:دی بعد تک تک ویترینارو نگاه میکردیم تا رسیدیم به یه طلافروشی که یه پسره جوون درحال چیدن نیم ست ها بود
    مامان:این طلاهاش چطوره؟
    من:طلاها که نه، اما اونی که طلاهارو میچینه خوبه همینو من انتخاب میکنم :))))
    چند دقیقه بعد
    مامان باچشماش به ویترین اشاره کرد:این چطوره؟
    من:این نه،این کچله خوشم نمیاد
    مامان:کوفت طلاهارو میگم
    خلاصه آخرش مامان دستمو گرفت برد گفت تو ادم نمیشی😂خدا حفظش کنه


    2

    چندروزی بود بابا کسالت داشت و دکترو بیمارستان..
    شنبه تولدش بود صبح زود رفت که بره آزمایشگاه
    مامان میاد یه حرکت بزنه بابا سوپرایز شه
    پیام میده:سلام میدونی امروز چی شده؟
    بابا هم تو آزمایشگاه از همه جا بی خبر نگران میشه زنگ میزنه میگه چی شده؟
    مامانم میگه:تو به دنیا اومدی تولدت مبارک
    هیچی عااغا بابا هم تلفن قطع میکنه!😂😂😂
    مامان که فهمیده بود بابا حرصش گرفته و عصبیه درحالی که سعی میکرد جلو خندشو بگیره میگفت به من چه مادرت گفت صبح زود به دنیا اومدی😂😂


    3
    من کلا با خواستگاری و ازدواج و جهازو مقوله های این چنینی حال نمیکنم:|کلا هیجانی ندارم:|دوستام میگن تو دیگه زود فروکش کردی:))اما برای خریدن چیزای خاص خیلی ذوق دارم!
    یکیش ظروف مسی هستن!نه اون مس زرد زشتا ها:|
    اون ظروف مس آبکاری شده که رنگ نقره ان با طرحای زیاد!که خب گرونم هستن:|
    و همیشه میگم برام بخرین:|
    مامانم یه مغازه هست انقدر رفته و ازین طفلک سوال پرسیده که این سری که رفتیم به محض ورود مامان و شناخت و احوال پرسی گرمی کرد
    بعد که مامان باز شروع کرد به سوال بایه حالتی گفت من که خیلی به شما اینارو توضیح دادم میدونید که:|:))
    به مامان میگم اینقدر میریم میایم که این پسره میگه،من خودم دخترتو میگیرم انقدر خودتو برا جهاز عذاب نده:))))


    4

    رفتیم یه جایی کاشی کاری های قدیمی داشت و البته در دست ترمیم. خیلی جذاب بودن. تک تکشونو وایسوندم توی کادر قشنگ عکس گرفتم ازشون
    بعد رفتم گفتم ازم عکس بگیرن،
    تو عکسایی که ازم گرفتن از بیل و کلنگ و کیسه گچ بود تا سنگ های رو زمین اما اون کاشی کاریا و نصف کله ی من نبود:|
    :|


    +گفتم این روزانه نوشتارو ازتون دریغ نکنم:دی


  • ۱۱ پسندیدم:)
  • ۱۸ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • پنجشنبه ۲۶ مهر ۹۷

    خود ندانم از چیست


    همه ی ما توی گذشتمون ادمی بوده که عمیق ترین نقطه قلبمون ریشه داشت ولی رفت..
    همه ی ما یکی تو زندگیمون بوده که یاد گرفتیم بهش فکر نکنیم!وحتی دلمون تنگ نشه،اصلا حتی دیگه نخوایم برگرده و بمونه!..
    ولی سال ها بعد یه روزایی هست،بی دلیل بی قراریم...
    تمام روز رو گوش به زنگیم..
    منتظر کسی هستیم با یک بغل حرف!
    حرف هایی از تپش عمیق ترین نقطه قلب..
     روزهایی که با همین چشم انتظاری شب میشن و..
    نمی دونیم دلمون منتظر حرف و صدای چه کسی بود


  • ۱۷ پسندیدم:)
  • ۱۳ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • پنجشنبه ۵ مهر ۹۷

    میدونی چیه رفیق؟راضیم ازت :)#خوشحال میشم بخونید


    کمابیش همتون درجریان مصاحبه های این تابستون من بودید..
    من برای تدریس رفته بودم..
    روز اولی که رفتم با جمع عظیمی از متقاضیایی روبه رو شدم که بنظرحرف برای گفتن داشتن،وحتی به محض ورود خانم شین با پدرش و احوال پرسی گرمشوشون با رئیس متوجه اولین پارتی بازی شدم..
    اما وقتی جلوتر رفتم و بعد از دمو(دمو یجور اجرای عملی یک کلاسه،میرید و درس میدیدو به درس دادنتون نمره میدن)ازخودم مطمئن تر شدم،و وقتی دمو خانم شین دیدم که حتی تشخیص نمیداد حروف رو کجای چهارخط باید بنویسن به خودم گفتم حتما رده،خپدشم میگفت!وقتی آزمونگرا بهم گفتن زبان عمومی شما از همه بهتر بود خیالم راحت شد و رفتم برا ابزرو(سر کلاس اساتید نشستن و نحوه تدریس یاد گرفتن)
    گفتم بهتون ترمای بالارو دادن بهم ولی رئیس وقتی دوباره دید منو گفت که:شما چهرتون بچه میزنه و سنتون کمه!وزمانی که من شما رو با دانش آموز تشخیص نمیدم یعنی شما مناسب این سطح نیستی
    من با طنز نوشتم اما بهم برخورد از لولای بالا انداختتم ترمای اول..دروغ چرا حالم گرفت اما به خودم گفتم هیی ببین زندگی همینه!
    ضدحال بعدی درست جایی بود که خانم شین دیدم که همون لولی(سطح) که من بودم رو دادن بهش!
    با این حال رفتم سرکلاس ارتباطم با بچه ها خوب بود و حتی به استاد میگفتن که من ترم دیگه معلمشون باشم
    قرار شد سر همون کلاس یه جلسه من درس بدم و رئیس و مسئولاشون بیان وببینن،
    تموم شد،و با شنیدن این جمله از آقای ر که بعد از کلی گفتن جسارت نشه گفت"اقای الف(رئیس)گفتن حالت صورتشون یجوریه انگار علاقه نداره ولی تظاهر میکنه که علاقه داره"
    یه پوزخند نشست رو لبم،دروغ چرا!بدم اومد،دلم گرفته بود بدجور!بازم به خودم تشر زدم ببین دنیا همش همینه!پاشو کم نیار!همون موقع ها بود که از یه جای دیگه کنار خونمون زنگ زدن و دعوت به کار شدم!
    گفتن اول یه ازمون کتبی تافل باید بدین!
    تافل ازمون راحتی نیست!شک داشتم از پسش بربیام
    حتی نمیدونستم چی باید براش بخونم!بنابراین هیچی نخوندم!
    رفتم و با دیدن معدل الف ها و ارشدای دانشگاه هول کردم اما به محض گرفتن برگه به خودم گفتم هی!ببین منو لذت ببر هرچی بشه مهم نیست!و جدا چقدر هم امتحان لذت بخشی بود!و رایتینگ با عشق و یه خط خوشکل نوشتم!
    قرار بود دوروز بعد نتایج بدن ولی فردا صبحش تماس گرفتن و گفتن خانم ق شما جزء چند نفری هستین که قبول شدین و حتما دوشنبه فلان ساعت تشریف بیارید برای مصاحبه
    همون روز باز اون یکی موسسه آبزرو داشتم و رفتم که خانم مسئولشون گفت احتمالا همین ترم بهتون کلاس میدیم من راضی بودم صحبت میکنم با آقای الف!
    خوشحال شدم:)شد دوشنبه و رفتم مصاحبه خانم رئیس این یکی مؤسسه شروع کرد سوال پرسیدن و من جواب دادن!تا توی رزومم چشمش خورد به مدرک TTC که ازون موسسه گرفته بودم گفت:رئیس اونجا کیه؟
    گفتم:آقای الف!
    لحنش .حالتش عوض شد و با یه صدای کشدار پرسش گرانه پرسید:کیانووووش؟؟
    گفتم:بله!
    با یه حالت طلبکار گفت:پس چجوری میخوای اینجا درس بدی!
    شوک شدم اما خونسرد گفتم برنامه داره میدم خدمتتون تایممو
    با همون لحن گفت:خب الان بده!
    هول شدم:گفتم همین روزا بهم میگن..
    مصاحبه کات شد و گفت اگه نیازتون داشتیم باهاتون تماس میگیریم بفرمائید!
    شوک زده اومدم عصبی!تا رسیدم خونه،پامو گذاشتم تو خیمه!به خودم گفتم جهنم!تو هنوز21سالته هنوز دوسال از درست گذشته!فرصتت زیاده..
    امروز خانم مسئول پیام داد آقای الف(رئیس)گفتن یه ترم دیگه بیاید آبزرو از ترم دیگه ان شاءالله کلاس میدیم بهتون!
    تو دلم گفتم آقای الفتون از روز اول با بهونه های مختلفش سنگ انداخت جلو پام!!
    یاد رئیس کانون دوروز پیش افتادم که بعد از شنیدن فامیل رئیس به طرز خنده آوری مصاحبه رو کات کرد!واضح تر بگم عقده ای وار!
    و موقعیت کاری که به خاطر کار نداشتم پرید!
    ولی میدونی چیه!؟به خودم گفتم عب نداره!وقتی از اول ترم جدید هرجلسه بعد ابزرو نشستم کنارت و دونه دونه سوالای درسیمو ازت پرسیدم و ازت مشاوره گرفتم!میفهمی من آدم کم آوردن و جا زدن نیستم!


    +میدونید چیه؟؟شاید بعد سال ها امروز حس کردم از خودم راضیم:)خدایا شکرت


  • ۱۱ پسندیدم:)
  • ۲۰ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • چهارشنبه ۲۱ شهریور ۹۷

    یک آن، یک حرکت

     

     

    در پس این ظاهر آرام و معمولی روح دخترکی از سوز سرما درحال یخ زدن است،مردابی که آرام به کام نابودی میبردت..
    نه رعشه و نه لرزشی...نه دست و پا زدنی که از غمش تا صبح بیدار نگهت دارد!
    یک جور مرگ تدریجی ..
    تنها سرگیجه و بی قراری های بی دلیلی را میچشی که هربار از درک چرایش عاجز می مانی..
    باید آخرین توان را در پاهای خسته ات بریزی..
    باید اینبار تا آخرین نفس بروی..
    باید میان این راه پر از تلخی زندگی به خودت برسی..
    و خود را که ازین سردرگمی چون کودکی گمشده میدوی..
    غافلگیر کنی!
    یک آن،یک حرکت..
    دست های خودت را بگیر..
    تا این حرکت بی اختیار به سمت نابودی را پایان ببخشی..
    یک آن،یک حرکت..و پایان کابوس
    چشم باز کنی و زمزمه ای وجود بی قرارت را آرام کند..
    آرام باش،آرام باش...آرام

     

    +دوسه سالیه..آروم آروم عوض شدم..،کلا متفاوت با گذشته!ساکت آروم.کم حرف...
    این روزا علاوه بر اون سکوت و آرومی..کم طاقتم..بی قرار...نمیدونم چرا..ولی خوب نیست..اصلا خوب نیست!
    ++کی بود میگفت پست ندارم؟؟

     

     

     

     


    دریافت

  • ۳ پسندیدم:)
  • ۱۱ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۴ شهریور ۹۷

    نمیدونم چرا نوشتم،هرچند که..


    برای تو عاشقانه ها شاید کسی است که دست هایت را گرم بگیرد..

    یا گوش هایت را با جملات و شاعرانه ها نوازش دهد..

    تو شاید عاشقانه ها را در واژه های زیبا و بوسه ها و نوازش ها ببینی..

    شاید عاشقانه هارا همان دسته گل رز پیشکشی با لبخند و چشمانی لبریز از اشتیاق معنی میکنی..

    من اما هیچ ازین عاشقانه ها را در سر ندارم..

    واژه ها شاخه گل های رز و برق چشم ها فقط خاطرم را آزرده میکند..

    هیچ واژه ای کوه یخ زده درونم را قطره ای باران نکرد..

    اما..با این همه نتوانستم حسی که بعضی شب ها چون کودکی بی خواب، بی قرارم میکند را کتمان کنم..

    شاید خنده دار است اما تمام عاشقانه ها در وجودم منتهی به یک خواب شیرین است. 

    اینکه دلم اویی را میخواهد..

    که سر روی شانه اش..روی پاهایش بگذارم..

    نه کلام عاشقانه ای،نه نوازشی نه حتی لبخند اغواکننده ای..

    اصلا حتی غم چشم هایم، خستگی نگاهم اخم هایش را در هم گره بزند..

    عاشقانه برای من همین بودن است..دلم بودنی میخواد بی ادعا..بی اغراق..مردی میخواهد چون کوه..

    تا وقت هایی که دنیا گلویم را چنگ میزند. 

    بی هیچ حرفی سرم را به سینه اش بچسباند..

    تا در سکوت و آرامش حضورش خواب مهمان چشمان خسته ام شود و تمام دلواپسی ها از دلم رخت بربندد..

    باورت میشود عاشقانه برای من همان حضور اثبات شده ایست که یک خواب آرام را مهمان چشم هایم کند



    +بر عکس همیشه این یکی دست نوشتمو دوست نداشتم..بنظرم حسی که باید حسی که باید ...منتقل نکرد..

    خیلیا میگن ادم بی احساس یا سردی هستی..راستش هیچوقت ازینکه کسی بهم دست گل داد خوشحال نشدم...از واژه ها هم..بیشتر حس تنش و فشار عجیبی داشتم که دلم میخواست ازین موقعیت راحت شم..

    آخرین بارهم به خانواده گفتم دلم نمیخواد تا مدت ها دیگخ درگیر اینجور مسائل شم..بیشتر آزاردهنده است برام و با جملات  چقدر بی احساسی هم زیاد روبه رو شدم:)اینارو گفتم که به اینجا برسم..که هیچوقت هیچ عاشقانه ای نه خیال کردم و نه خواستم به جز همین بودن ساده،نمیتونم کتمان کنم شبایی که خستم ،و دلم گرفته..چقدر دلم میخواست یکی بود..

    وهمیشه تنها دلم بودنی رو میخواست..که بدون زبون بازی بدون هیچ هیچ نوازشی..سرمو بزارم روی پاهاش روی شونه اش..تا اروم بگیرم و خوابم ببره..سکوت..و اخم های یه مردی رو که نگرانی و از اخمش میشه فهمید رو به زبون بازی وهزار نازو نیاز و ... ترجیح میدم..و من از تمام عاشقانه ها فقط همین بودن در سکوتی رو خواستم..که در آرامشش حضورش بدون هیچ کلامی انقدر آروم بگیرم که خوابم ببره...






    دریافت

  • ۸ پسندیدم:)
  • ۱۷ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • دوشنبه ۲۹ مرداد ۹۷

    شب نوشت



    1

    میگم آقا،شمایی که یه تصمیم ساده واسه خود خودتم نمیتونی درست بگیری!

     و هنوز 24ساعت نگذشته از حرفت برمیگردی،واقعا چطور روت میشه،نه جدا چطور روت میشه قولای دور و دراز به بقیه میدی منم منم میکنی؟

    یکی نیست بگه آخه تو خودت یه تصمیم میگیری پاش بمون راضی کردن بقیه ارزونیت!

    شما بتونی اصلا!ولی گند نزن به اعتماد و باور بقیه!اگه شرافت...

    ولش کن!


    2

    آقا صبحی رفتم امتحان فک کنم 20شم😁 از وقتی برگه رو داد پنج دقیقه نشد که من تموم کردم:دی

    گفتم صحیح کن نمرمو بده گفت نه باید استاد،گفتم من جزوه همرامه نشونتون میدم شما صحیح کن

    گفت نه نمیشه برو فردا یا پس فردا بیا نمرتو بگیر(اومدم بگم  روزای عادی حال نداری از جات پاشی!پنجشنبه جمعه فعال شدی؟)

    داشتم میرفتم گفت راستی خانم مبلغ ده تومن باید بدی برا امتحان

    یه برگه یک رو پرینت زده با ده تا سوال داده و میخوان تصحیح کنن دهههههه تومن؟:|من ترجمه میکنم به بدبختی 7تومن میگیرم تو برا سواال تستی اونم ده تا 10؟:|

    بگم براتون تو کارتمون ده تومن نبود؟(وی اشک میریزد)

    12تومن ته پول ترجمم  بود از همون دادم..تهشم کارت مامانمو دادم بهش گفتم بگیر پولاتون میریزن:|ایش:|


    3

    آقا امروز رفتم ابزرو خیلی خوب بود،خانم مسئوله گفت چقدر جوونید ماشاءالله..

    رفتم سرکلاس تا بچه ها فهمیدن فکشون افتاد،بعد از هنگ در اومدن هی نگام میکردن میخندیدن باهم حرف میزدن

    ته نگاه همشون یه چطوری جوجه بود:|

    خلاصه آخرشم مسئوله و همون رئیسشون که ازم دمو گرفت صحبت کردن و خانمه گفت آخه ایشون با شاگرداش خیلی تفاوت سنی  و ظاهری نداره،ماشاءالله کمتر از سنشم میزنه چهرش(مثلا کفش پاشنه دارم پوشیده بودم ابهت بگیرم:/)،آقاهه گفت اتفاقا خوبه با بچه ها بهتر ارتباط میگیره

    ولی قطعا ترمای اول حسابی دنبال فیلم کردن و گیر دادن بهمن بچه ها:|البته تا من کلاس بردارم-__-

    یا خیلی بچه ها باهام خوب میشن یا به قول اون جمله تاریخی فاطمه آدمم حسابم نمیکنن:|



  • ۷ پسندیدم:)
  • ۱۰ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • چهارشنبه ۲۴ مرداد ۹۷

    نمیتونی پنهون کنی


    کدامین معجزه،کم میکند بار این درد را..

    که من با یازده آیین و مذهب گریه کردم


    +میلاد فرجمند با کمی تغییر

    نه دلتنگ کسیم نه یاد کسی،ولی این اهنگ به حالم میخوره





    دریافت

  • ۱۲ پسندیدم:)
  • ۱۷ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • سه شنبه ۱۶ مرداد ۹۷

    آمدی قصه ببافی که موجه بروی..


    دیشب در خواب شماره کسی را میگرفتم..دل آشوب بودم،زخمی به ژرفای عمیق ترین نقطه در قلبم جانی دوباره گرفته بود..
    تماس وصل شد،سکوت کردم سکوت بود..چند ثانیه ای سخت گذشت خواستم لب باز کنم که صدای دخترکی که معلوم بود تازه حرف زدن را یاد گرفته دهانم را بست،انگار بی هوا گوشی بزرگ ترش را برداشته بود تا شعری که تازه یادگرفته را برای اولین گوش مفتی که یافت بخواند..چند ثانیه ای را مات و مبهوت بودم،حس غریبی داشتم که صدایت را ارام ازآن طرف شنیدم،که داشتی پسرکت را بخاطر شیطنت هایش شماتت میکردی،نام مادرشان را که بردی دلم مرد،نه که فکر کنی مهر آن چشمان سیاه هنوز بردلم باشد یا دلم بی تاب باشد،نه!
    اما صدای کودکانت نام مادرشان و وقت رفتنت.. ،
    هر کار کردم به دلم بگویم که بخاطر آن زن نرفتی،تا بگویم تمام روزهای تلخ آن روزها درهوای کس دیگری نبودی نتوانستم..
    مات دریایی از غم بودم و آنطرف تو حتی حواست به دخترکت و گوشی در دستش نبود..خیره به نقطه ای بودم و دخترک با همان زبان کودکانه اش میخواند:آهویی دارم خوشکله فرار کرده رزدستم دورییش برایم مشکله کاشکی اونو میبستنم...


    +در نزن رفته ام از خویش کسی منزل نیست!

    +همینطوری:)


  • ۱۱ پسندیدم:)
  • ۱۹ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • پنجشنبه ۱۱ مرداد ۹۷