۰•●کـاغـذ سفــید●•۰

هرچه تبر زدی مرا،زخم نشد جوانه شد..

۷۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دلتنگی» ثبت شده است

عاجز..



تشنه ام..

تشنه ی نوشته ای صدایی حتی زمزمه ای..

تا شاید حرف دلم را از لابه لای واژگانی نامفهوم پیدا کنم..

می دانی..خود آزاری جدیدیست..

زبان دلم انگار لال شده است..

سر ناسازگاری دارد..حرف نمیزند..

مثل کودکی محجوب..

تمام روز را گوشه ای مینشیند و با کلماتی گنگ بازی میکند..

مثل یک پازل سخت که خسته ات میکند..

کلمات را هم که ردیف کند..

حرف که بزند..

صدایش مثل تن نحیفش به لرزه می افتد..

صدای لرزانش آرام آرام ضعیف میشود و کمی بعد..

بغضی که در هم میشکند..کلمات را از هم میپاشد و فقط صدای هق هق گوش هایت را آزار میدهد..

انگار سکوتی از درون میخواهد فریاد بزند..

وهق هق گلویی که گوش های تشنه اش را نا کام میگذارد..

میدانی؟!!

من حتی خودم هم در فهم خودم عاجزم..



+باز نشر یکی از دست نوشته هام!مرداد95:)

+ازون وقتا که از خودتم خسته ای!خسته!

  • ۳ پسندیدم:)
  • ۲ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • سه شنبه ۲ آبان ۹۶

    دلتنگی..


    کسی نبود به وقت دلتنگی حال مارا خوب کند..

    نبود مارا از چنگ غصه بگیرد..

    نبود آرامش قلبمان باشد..

    نبود که قرار بی قراری هایمان باشد..

    کنارشان بودیم و کنارمان نماندند..

    مرهمشان شدیم وزخم زدن بر قلبمان..

    کاش کسی بیاید مارا از آغوش این همه غم بیرون بکشد..

    بیاید که با دیدنش لبخندمان کش بیاید..

    بیاید و دلخوشی هایمان را یاداورشود..



    +دلتنگی که شاخ و دم نداره..دلم تنگه..چنگ شده توسینم,شدی شبیه یه درد موندگار که هرچندوقت یکبار خواب ازچشمای درموندم بگیری..

    وقتی بیرون میرم به هیچکس نگاه نمیکنم اصولا..نگاه میکنم به یه نقطه نامعلوم وگاهی حتی از کنار یه اشنا رد میشم و نمیبینمش..ولی توحرم..

    یهو عین بچه ای که تازه فهمیده مادرش کنارش نیست چشم میچرخونم تا یه جفت چشم آشنا رو ببینم و دلم از ذوق,از هجوم این همه احساس بمیره و آروم بگیره..

    قشنگ ترین خودکشی ممکن برای یه ادم بعد این همه سال دلتنگیه..

    ولی عاقبت.. با یه دل گرفته سرمو میندازم پایین..

    +موقع نوشتن چندخط اول یه بدرک غلیظ تو ذهنم اومد..

  • ۲ پسندیدم:)
    • بهارنارنج :)
    • چهارشنبه ۱ شهریور ۹۶

    آدمی



    غصهی ادم هارا نخورید...

    زندگی معجون درداوریست پر ازسرگرمی هاییکه ادمی به ان ها میگویدمشغله!

    درابتدا ادمیزاد به این مشغله ها عادت ندارد..مدتی را ازتنهایی جان به لب میشوند وهرچند ازنظر ادمی سخت و طاقت فرسا..

    لاجرم زندگی تقاطع لحظه لحظه هایی میشود که منتهی بهخیابان فراموشیاست..

    یا بهتر بگویم آلزایمر خودمان!

    گرچه ظاهرش سالخورده به نظر میرسد اما ادمی از کوچک و بزرگش به ایندردمبتلاست!

    ادمیزاد محکوم به فراموشیست!

    همین است که میگویم غصه بی توجهی ادم ها رانخورید!این بی توجهی دلیل بد بودن یا نامهربونی ادم ها نیست!

    آدم ها قلبا موجودات مهربان و دوست داشتنی هستند!اما گذر زندگی آن ها را از آنچه بودند پرت میکند!

    بماند که ادم ها فرصت زندگی را هم از خود گرفته اند

    راستش را بخواهی آدم ها دنیایی از مشغله ها را ساخته اند که گاهی زنده زنده بهگورستان خاطراتمییوندی!

    وبعدازمدت ها که این فراموشی به جنون تنهایی کشیدشان..سرکی به خاطره های پیر میزنند..

    آدم ها خودشان هم از این  فراموشی دلشان میگیرد...!

    کافیست مدتی را در جدال تلخ میانفراموشیوخاطراتبگذرانی و لاجرم فراموشی را گزینی و سرانجام میشوی ادمیزاد عصرحاضر!

    یادآن قسمت از فیلم جک افتادم که غول با صدایی نخراشیده میگفت بوی ادمیزاد می اید!!وجک به خودپیازمیمالید..

    اخر هم نفهمیدم پیاز چه چیزی دارد که بوی ادمی را میبرد!گند زداییشاید!!

    خیلی حرف ها میشود اندر خواص این پیاز عزیزگرام  زد

    مثلا اینکه اگر پیازبوی ادمیزاد را میبرد پس چرا موقع خردکردن آن اشک میریزم یا چرا هیچکس از بوی پیازخوشش نمی اید و...

    سرتان را به درد نیاورم!

    از آدم ها ناراحت نشوید!کمی که بگذرد شمانیز اسیر حقیقت تلخفراموشیمیشوی!و کم کم دیگر از بی توجهی ادمی ازرده نمیشوی!

    خلاصه اینکه مبتلا به فراموشی شده ام و راستش را بخواهید سعی میکنم بیاد نیاورم دلیل این  چرندیاتم را!

    اصلا امروز چه روزیست...یا؟؟گرچه مهم نیست..روزی شاید شبیه باقی روزها:)

    با این همه آدم ها را هرچند گاهی بد اخلاق و نامهربان...دوست دارم:)




    +دست نوشته ی قدیمی که از تههههههههههه وبلاگ پیدا کردم!
    بعضی آدمارو اصلا هم دوست ندارم..خط اخر فاکتور بگیرید:):|
    ++گفتن هفته دیگه جوابا میاد!حالا چه عجله ای بود داشتیم زندگیمون رو میکردیم:|الکی مثلا خیلی خوبم:|


  • ۵ پسندیدم:)
  • ۱۱ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • سه شنبه ۱۰ مرداد ۹۶

    پنجره..



    بین خانه ی ما و شما
    ساختمانی بلند ساختند
    نامرد ها قدر یک چشم به هم زدن
    همه ی حواسم را پوشاندند
    طوری که پنجره ی اتاقت
    از پشت بام هم پیدا نیست
    امروز عجیب نگران بودم
    یاد عمق نگاهت عذابم می داد
    هر چند هیچ نمی گفتی اما
    به سکوت چشم هایت
    سخت دل بسته بودم
    البته چیزی که بیشتر نگرانم می کرد
    ساکنین این برج زهرمار بودند
    با خودم هی می گفتم
    نکند پنجره ی رو به اتاق تو برای مردی باشد
    که بهتر از من به تماشای تو بنشیند و
    من عقب بمانم
    نکند مرا فراموش کنی؟
    از شدت اندوه
    عصبانی
    گوشی را برداشتم
    زنگ زدم شهرداری
    گفتم فلان فلان شده مگر اینجا قرار نبود فضای سبز شود؟
    مرد خندید و گفت
    مرد خانه ی پشتی تان هم
    قبل ساختن ملک شما
    همین حرف را می زد
    یادش به خیر او هم دلش می خواست
    این زمین همین طور بماند
    اما نشد که نشد
    او هم دقیقا به من گفت فلان فلان شده.
    ببینید آقای محترم ما به دلیل ازدیادِ...
    داشت ادامه می داد که گوشی را آرام گذاشتم
    یاد عمق نگاهت ،
    سکوتت
    یاد اندوه پنجره ی اتاقت افتادم
    خب این همه مدت
    تو چرا نمی گفتی
    بین دو نگاه ایستادم؟



    پ.ن1:چندروزه حال و هوام ابریه..نه بارونی نه افتابی..گرفته است و کلا اماده بارش..نمیدونم چرا!

    والبته شاید بی ربط به کسالت این چندوقت نباشه که سعی کردم به هرشکلی بروی خودم نیارم تا خوب شه..اصلا دلیلشو درک نمیکنم اما بهم ریختگی بدنمو حس میکنم..قشنگ دارم تحلیل میرم:(

    پ.ن2:اینجا که مینویسم400امین پست وبمه ولی توی صفحه تعداد پستا265تاس..یعنی باقیش پیش نویسن!


  • ۵ پسندیدم:)
  • ۱۳ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۲۵ تیر ۹۶

    دست نوشته ی بغض آلود


    بازی دنیا را میبینی؟؟

    انگار نشسته به تمام زخم هایمان ریشخند میزند..

    داستان آشناییست..

    داستان دختر بچه ای که وقتی حتی سه سال هم نداشت رخت و بالشش را برمیداشت و به اتاق دیگری میرفت تا تنها بخوابد..

    مثل دخترکان دیگرنبود.. دوست نداشت  در آغوش مادر یا هرکس دیگری بخوابد..

    یا به هر بهانه ای خودش را برای بقیه لوس کند تا نوازش شود..

    دخترکی که اصرار داشت ثابت کند مردانگی ها دارد و ضعیف نیست!

    وقتی درد داشت..زخم که داشت..با تمام کودکی هایش گره اخم هایش را محکم تر میکرد و بیشتر در قالب مرد درونش فرو میرفت و..

    سکوت میکرد..

    همیشه همینطور است..دخترک بغض که میکند لال میشود..

    هزاران بار هم که تکانش بدهی صورتش را هم سیلی بزنی لال میماند...

    آخر می دانی بغض انبار شده در گلویش با اولین کلمه رسوا میشود..

    ومردانگیی که با قطره قطره اشک هایش میرود..

    تو خوب میدانی!

    مرد تنهایی دخترک, تو خوب مرا میشناسی..

    درست در تاریکی تنهایی هایم قطره قطره از چشم هایم میباریدی و بعد گوشه ای مینشیستی و با همان اخم با غیض نگاهم میکردی..

    همانجا میماندی تا دخترک ساعاتی را فقط دخترک بماند!

    دخترک جا مانده در کودکی هایی که حال میراث تولد مرد درونش بغض های مدفون شده ایست که گاه گاه راه نفسش را میبندند..

    مردانه کوه درد رفتن ها دل کندن و دل شکستن ها را به دوش کشید..

    پای همه نبودن ها ,نا مردانه ها.. مردانه ایستاد بی آنکه حتی کسی بفهمد چندبار شکست..

    میدانی..

    درد تارو پودت را عوض میکند..

    حال دختربچه ی همان روزها بزرگ شدت و روزگاری است که دلش حسرت یک آغوش بی منت دارد..

    جایی که این بی امان بغض ها را ببارد و کسی نباشد که با زخم زبان خنجر به دل خسته اش بزند..

    حتی دیگر برای گریه کردن لازم نیست کلمه ای حرف بزند..

    آنقدر از مرگ آرزوهایش سیلی خورده که بی هیچ حرفی هم ببارد..

    مدت هاست در تمام این لحظات هجوم بیرحمانه غم آرزوی آغوشی را دارد که سر روی سینه اش بگذارد..

    سیر گریه کند..تا آرام شود و خوابش ببرد..

    نه نوازش میخواهد نه دلداری..حتی اگر اخم جواب اشک هایش باشد هم مهم نیست..

    همینکه با صدای کوبیدن قلبی بغض لو رفته راببارد تا خوابش ببرد..

    حسرت چنین خوابی انگار تمام خواسته اش شده است..

    میدانی مدت هاست حتی مرد درونم هم دیگر اخم نمیکند اوهم مردانهپا به پایم اشک میریزد..

    دلم خواهری میخواهد..

    میگویند خواهر نمک روی زخم نمیپاشد..مرهم است..

    اما نه..

    میگویند هیچکس مثل مادر نمیشود..

    اما مادرم هم که...

    آخ میدانی دخترک..

    هیچکس این کوه غم را مرهم نیست...مرد بمان

     


  • ۶ پسندیدم:)
  • ۰ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۱۱ تیر ۹۶

    تخلـــیه ذهنـی مریـــض


  • ۵ پسندیدم:)
  • ۱۱ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • شنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۶

    بسه دیگه سیرم..


    خدایا میشه این ولایتی که به همه آدما دادی برای زندگی منو یه چندوقت پس بگیری؟؟

    خدا من خیرخواه نمیخوام خدا!!

    من محبت نمیخوام

    من سیرم خدا سیرم

    حوالش کن واسه اونا که ندارن!

    بسمه این همه آدم مهربونی که هرکاری خواستن کردن!

    جمعش کن خدا..

    تورو به هرکی دوست داری جمع کن..

    قهرم خدا..

    با همه آدما قهرم..

    با همه این بنده هات قهرم..

    من با هرچی آدم روی این زمینه قهرم..



    نانحس علیرضا آذر



    دریافت
  • ۵ پسندیدم:)
    • بهارنارنج :)
    • سه شنبه ۲۶ ارديبهشت ۹۶

    نه تنهایی بد نیست!

     

    -الان شنیدم زن داداشم گفت زینب گفته خونه شوهر خیلی خوش میگذره!

    خانومی؟!!

    ما باعث ناخوشی شون میشدیم..

    بیا با خوشیشون خوش باشیم

    ماهم خدایی داریم

     

    +میخواستم یه پست موردنوشت جالب بزارم اما این پیامک دیشب رو دلم خواست داشته باشم:)

    البته نگفت خانومی من نوشتم اینجا خانومی:)

    +دیروز برای اولین بار کارتونfrozenرو دیدم واین جملش دوست داشتم:)ببینید

    +چندروزه این آهنگ گوش میدم..خصوصا از دقیقه 1:34به بعدش رو:)

     

     


    دریافت

  • ۵ پسندیدم:)
  • ۱۲ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۶

    یک خدابیامرز واقعی


    آن روزها یادت هست؟

    قرارمان پیراهن و شال مشکی بود

    بیمارستان

    گریه پشت گریه

    یک دل سیر آغوش.

    می گفتم

  • ۹ پسندیدم:)
  • ۱۹ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • جمعه ۸ ارديبهشت ۹۶

    راستی چه خبر:)

     

     

    دلم برای چه خبر چه خبر هایمان تنگ شده!

    همان چه خبرهایی که یعنی

    چه خوب تو پشت خطمی و صدایت می آید

    همان چه خبرهایی که مهم نیست چه می گویی فقط حرف بزن

    همان چه خبرهایی که بوی دوستت دارم

    می داد

  • ۴ پسندیدم:)
  • ۱۲ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • جمعه ۸ ارديبهشت ۹۶