۰•●کـاغـذ سفــید●•۰

هرچه تبر زدی مرا،زخم نشد جوانه شد..

۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شب نوشت» ثبت شده است

شب نوشت



1

میگم آقا،شمایی که یه تصمیم ساده واسه خود خودتم نمیتونی درست بگیری!

 و هنوز 24ساعت نگذشته از حرفت برمیگردی،واقعا چطور روت میشه،نه جدا چطور روت میشه قولای دور و دراز به بقیه میدی منم منم میکنی؟

یکی نیست بگه آخه تو خودت یه تصمیم میگیری پاش بمون راضی کردن بقیه ارزونیت!

شما بتونی اصلا!ولی گند نزن به اعتماد و باور بقیه!اگه شرافت...

ولش کن!


2

آقا صبحی رفتم امتحان فک کنم 20شم😁 از وقتی برگه رو داد پنج دقیقه نشد که من تموم کردم:دی

گفتم صحیح کن نمرمو بده گفت نه باید استاد،گفتم من جزوه همرامه نشونتون میدم شما صحیح کن

گفت نه نمیشه برو فردا یا پس فردا بیا نمرتو بگیر(اومدم بگم  روزای عادی حال نداری از جات پاشی!پنجشنبه جمعه فعال شدی؟)

داشتم میرفتم گفت راستی خانم مبلغ ده تومن باید بدی برا امتحان

یه برگه یک رو پرینت زده با ده تا سوال داده و میخوان تصحیح کنن دهههههه تومن؟:|من ترجمه میکنم به بدبختی 7تومن میگیرم تو برا سواال تستی اونم ده تا 10؟:|

بگم براتون تو کارتمون ده تومن نبود؟(وی اشک میریزد)

12تومن ته پول ترجمم  بود از همون دادم..تهشم کارت مامانمو دادم بهش گفتم بگیر پولاتون میریزن:|ایش:|


3

آقا امروز رفتم ابزرو خیلی خوب بود،خانم مسئوله گفت چقدر جوونید ماشاءالله..

رفتم سرکلاس تا بچه ها فهمیدن فکشون افتاد،بعد از هنگ در اومدن هی نگام میکردن میخندیدن باهم حرف میزدن

ته نگاه همشون یه چطوری جوجه بود:|

خلاصه آخرشم مسئوله و همون رئیسشون که ازم دمو گرفت صحبت کردن و خانمه گفت آخه ایشون با شاگرداش خیلی تفاوت سنی  و ظاهری نداره،ماشاءالله کمتر از سنشم میزنه چهرش(مثلا کفش پاشنه دارم پوشیده بودم ابهت بگیرم:/)،آقاهه گفت اتفاقا خوبه با بچه ها بهتر ارتباط میگیره

ولی قطعا ترمای اول حسابی دنبال فیلم کردن و گیر دادن بهمن بچه ها:|البته تا من کلاس بردارم-__-

یا خیلی بچه ها باهام خوب میشن یا به قول اون جمله تاریخی فاطمه آدمم حسابم نمیکنن:|



  • ۷ پسندیدم:)
  • ۱۰ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • چهارشنبه ۲۴ مرداد ۹۷

    شب نوشت


    1

    بابا چند روزپیش اومد بره باشگاه و دید بطریش نیست،
    مامان که حوصله گشتن نداشت گفت بطری(همون قمقمه)سمیرارو بگیر..
    منم که تو عالم دیگه ای سیر میکردم و داشتم با خودم برنامه ریزی میکردم،بطریمو دادم بابا رفت و بعد از یکساعت برگشت..
    بابا به محض اومدنش تو خونه بطری باز کرد و گرفت طرفم
    و اشاره کرد به رنگ رژ به جای مونده در سراسر دهنیه بطری-_-
    و گفت اینا چیه؟!
    و من با گفتن عبارت اوووووه همونطور که بطری گرفتم و پشتمو کردم به بابام گفتم:اینا هیچی چیزی نیست پاک میشه:|
    خداییش خیلی خوب برخورد کرد من که به قول مهران مدیری انتظار داشتم بزنه شت و پتم کنه:|


    2

    یه زمانی برنامه اشپزی میدیم غذا جدید یاد بگیریم
    الان میبینیم تبلیغات ببینیم!
    شاید براتون عجیب باشه..ولی دیدن برنامه های اشپزی انقدری منو عصبی میکنه و به شعورم توهین میکنه که حد نداره:|
    زشته به خدا یعنی چی!یه غذای مزخرفی که همه بلدن درست میکنه ولی یک ساعت از کفگیر و نایلون فریزرش تا موادشو قابلمه و سرویساش تبلیغ میکنه!


    3

    یادتونه گفتم راجع به جوش مجلسی!آگاه باشید هرچه اون مهمونی مهم تر باشه وضع قیافه من خراب تر میشه!الان جوش رو رد کرده لک اورده:|یعنی من میدونم فردای مهمونی باز صاف میشه

     درهمین راستای مهمونی باوجود فشار امتحانا بالارو تمیز کردم که داداش تازه یادش اومده اتاق بالاشو تمیز کنه وسایل اضافه رو بریزه بیرون!
    من:محمد به موت قسم بالارو بهم بریزی چیزی تو پذیرایی ببینم دهنتو اسفالت میکنم:|

    خودش ازین حجم از محبت و خشم هنگ کرد:/



  • ۱۴ پسندیدم:)
  • ۱۵ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • شنبه ۲۶ خرداد ۹۷

    شب نوشت+link

    1
    تو خط نشسته بودیم با زینب داشتیم از گلزار برمیگشتیم..انقدر شلوغ بود که یهو زینب یاد یه اهنگ افتاد یه تیکشو خوند که من گفتم نه این قشنگ تره!وشروع کردم خوندن با صدای اروم،که زینبم شروع کرد،صدامون رو فقط اونایی که تا یک متریمون بودن میشنیدن همونجور که میخوندیم چند نفر برگشتن نگامون کردن و لبخند زدن..
    وقتی تموم شد دوتا خانمی که جلومون نشسته بودن دست زدن و گفتن آفرین عالی بود:|
    :دی

    2
    این پستای حوا هی منو یاد خودم میندازه:))ازون جهت که من کاملا برعکس بودم:|
    نوشته یاد بچگیاش که دختر هشت ساله ای بوده افتاده که موهاشو خرگوشی می‌بستند..
    تمام تصاویر موجود از من تمامشونا،یا من موهام پسرونس!یا قارچی!:|یعنی یه عکس با موی دخترونه موجود نیست:|
    برعکس الان که اگر عکس بی حجاب بگیرم یه متر مو در عکس مشهوده:/
    داشتم میگفتم حتی یه عکس تو آلبوم پسرخاله از خودم دیدم یه سری.یه دختر شلخته بولیزشلواری بودم با موهای پسرونه که درحال شیطنت بوده حتی تو عکس:|یعنی باری نبود برم خونشون فکر نابود کردن آلبومش به ذهنم نیاد:|


    3
    لکچری که برای ازمایشگاه زبان هفته دیگه اماده کردم راجع به موفقیته..
    نظرتون چیه ضبط کنم بزارم اون وب؟؟

    link

    4
    منهای این دو عبارت  "گاو نباش" و "چقدر گاوی"
    پسرخاله و دختر خالم ازم سه تا امام اول رو هم یاد گرفتن:دی
    خواستم بگم فقط تاثیر منفی رو بچه ها ندارم:دی

  • ۱۰ پسندیدم:)
  • ۲۳ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • جمعه ۲۴ فروردين ۹۷

    تاسف نداره خدایی؟؟؟


    رفتیم جنوب مسافرت3روز..

    سه چیز دیدم خیلی ناراحتم کرد،یعنی به شعور ورگ وطن پرستی و غیرتم برخورد

    1تمام اجناس به بنجل ترین و گرون ترین حد ممکن رسیده بودن..دقیقا مردم بوق فرض کردن!(گرچه عموما نشون دادن...)

    خانم اومده بود میگفت به خدا دیشب اومدم قیمت کردم الان24ساعت نگذشته10 تومن گرون شده!

    2یه پاساژ بود مال چینی ها اومدیم بریم ببینیم چجوریه جلومونو گرفتن،گفتن وسایلتونو بزارید توکمد بی وسیله برید

    انقدر عصبانی شدم انقدر عصبانی شدم..گفتم گمشید بابا(البته بلند نه)هممون گفتیم هه و برگشتیم..

    توهین ازین بالاترکه توی مملکت خودت کاسبی کنن بعد برچسب دزدی بزنن..

    ناگفته نماند به همه اونایی که عین بوق وسایل تحویل دادن رفتن تو دلم گفتم خاک ...!

    حقش بود همه همینکارو میکردن!همینکارارو کردیم اینا برامون دست گرفتن کو غیرت؟!

    3بلیط هواپیما تهران کیش یا تهران قشم الان خیلی گرون شدن..خیلی!چرا چون میدونن مردم کارشون گیره تقاضا زیاده!یا مجبورن!عین ظلم و بی انصافی ازون طرف برگشتن مسافر که نیست زیاد!

    شوهر دختر عمم گفت بلیط قشم تهران دیشب15هزار تومن بود!

    باورمون نشد گفتیم بروبابا،رفتیم سایت چک کردیم دیدیم بله20هزار تومنه!این اوج تاسف!ادم متاسف میشه همه فکر منافع خودشونن نه مملکت و مردم..

  • ۱۱ پسندیدم:)
  • ۱۸ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • جمعه ۳ فروردين ۹۷

    شب نوشت

    1

    با مامان رفتیم خرید

    اومدم ماشین از پارک بیارم بیرون که یه سمند اومد دو دست عقب تر از ماشین جلوییم دوبل پارک کرد

    مامان گفت بوق بزن بره جلو

    منم که ازخدا خواسته هی بوق زدم..اونم هی نفهمید!:|

    تا شیشه روکشیدم پایین صداش کردم

    نگام کرد گفتم اقا میخوام برم بیرون

    بگید وسط خیابون جلو اون همه جمعیت چی گفت؟:|

    _خانم بگیر عقب برو دیگه ازینجا تریلی رد میشه:|

    هیچی شیشه هارو دادم بالا درسکوت رفتم:|


    2

    مامانم عروسک درست کرده برا هفت سین

    کجا درست میکنه؟تو اتاق من دیگه جمعم نمیکنه:|

    بامزه شده..

    برش داشت گذاشت کمد بالایی گفت:عزیززم از سمیرا نترسیا سبیلات میریزن:|


    3

    روز جشن زمان اهدا لوح..کلی استرس داشتم.

    30بار به فاطمه توضیح دادم صدام زدن فیلم بگیر رمزم اینه..

    دستم یخ کرد

    هی انتظار هی انتظار

    که گفتن خب تموم شد حالا همه بیاین بالا عکس بگیریم با لوحاتون:|

    من:|

    دوستم:|

    4/5نفر بودن من جمله خودم که لوح نزده بودن براشون

    نگم براتون محض ضایع نشدن اسممونو صدا زدن لوح دادن رفتیم پایین تحویل دادیم:|

    اینجوری

    ولی خیلی خوش گذشت..چقدر این لباس بهم میومد:دی


  • ۱۱ پسندیدم:)
  • ۱۸ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • شنبه ۵ اسفند ۹۶

    شب نوشت



    1

    هما:راستی سمیرا مادربزرگ معصومه فوت شده؟

    +اا آخی..خدا بیامرزدش..

    _مرسی،ان شاءالله بقای رفتگان شما باشه

    :|

    هما؟تو نمیخواد ادبی حرف بزنی باشه؟:|

  • ۷ پسندیدم:)
  • ۹ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • دوشنبه ۲۳ بهمن ۹۶

    شاید مردم حواسم نیست


    حالم که گرفته است..

    این گذشته ی لعنتی هم که چنگ انداخته گلویم را...

    میماند آینده..

    آینده..

    آه آینده..

    تو بگو کجای این خراب شده جا مانده ام؟؟

    یادت هست؟اگر همه تلخ بودند..اگر 99درصد نرسیدن بود..اگر کسی باور نداشت..

    محکم بودم!قوی بودم امید داشتم میشنوی خدا؟؟امید داشتم!

    نمیدانم در منجلاب کدام خاطره دست و پا میزدم که یاد نیمه شبی افتادم..

    همان شبی که دل از همه کس بریده ام..

    صدایم هنوز توی گوشم میپیچد..سر سجاده ی بغض..

    یادت هست؟

    خدایا نمیخواهم!همه اش را پس بگیر!نخواستم!فقط مرا..خودت را به من برگردان!همین

    میدانی خدا؟؟آن شب تو بودی...امید بود..دلم به بودنت گرم بود!

    این روزها ولی نیستی..حالم خراب است خراب..دل مرده ام خدا

    مرا گذاشته ای در این امتحان سخت و انگار فراموش کرده ای مرا

    نزدیک تر از گردن مرا نمیشناسی دیگر؟؟نمیدانی من هیچوقت حتی نفس ماراتن های سخت را نداشتم!

    طعم خون در گلویم.. نفس های بریده ام..نای دویدن را میگرفت!

    خدایا این چه امتحانیست؟؟

    نرسیدن ها هیچ..چرا این روزها نداشته هایم را به رخم میکشی؟؟حالا هم باید در حسرت بسوزم؟؟

    من حسود بودم خدا؟؟

    چه میخواهی بگویی؟؟مرا ببین نمیفهمم!نه معنی این روزها را..نه معنی این نرسیدن های زجرآور..

    نه دیگر میداتم باید از چه کسی بخواهم..تقصیر کیست؟؟بندازم گردن تو یا خطای بنده هایت؟؟

    اگر تقصیر تونیست پس تو کجایی؟دلت نمیسوزد به حال بنده ای که غیر تو کسی ندارد؟تو..

    میشنوی؟؟آخ که چقدر دلم میخواست یکی از همین شب ها دست بندازم به آسمان..

    دستت را بگیرم بکشانم کنار خودم..

    آنوقت قطره به قطره اشک هایم از این گلایه ها بگویم..

    مرا به خودم..

    خودت را به من..

    برگردان..

    زندگی بدون امید زجر است..



    +میخواستم یجور دیگه باشه نشد!

    +میشنوه؟؟میبینه؟؟هییی

    +شاید برش داشتم



  • ۴ پسندیدم:)
  • ۱۴ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۲۳ مهر ۹۶

    شب نوشت



    عصری به زینب فاطمه پیام دادم که بیاین بریم برای من خرید!

    زینب و فاطمه دوستای دبستانمن!یعنی انقدر دوستیمون قدمت داره:)

    حتی سر سفره عقد زینب منو فاطمه بالا سرش اون پارچه سفید گرفتیم تا بله گفت:)

    حتی یه عکس دارم از اول دبستان من و زینب کنار هم با اون قیافه های شیطونو خندون نشستیم!

    خلاصه داشتم میگفتم فاطمه از دانشگاه زینبم از خونش اومد تا منو همراهی کنن..خیلی گشتیم!

    فاطمه کفش خرید!

    زینب مانتو خرید

    من هنوز داشتم ادامس میجویدم:/

    من:خداروشکر من گفتم خرید دارم اوردمتون خرید مگرنه شما چیکار میکردین؟:|

    اونا:))))

    خلاصه اخرین نفر واخرین خرید خرید من بود!

    بالاخره پسندیدم!البته طوسیشو میخواستم برام گشاد بود-__-دیگه سورمه ایشو گرفتم..ببینید

    بعد شوهر زینب اومد دنبالمون!

    منو فاطمه عقب مشغول خاطره تعریف کردن و خندیدن بودیم زینبم از جلو داشت بهمون میخندید!

    داشتم حرف میزدم که محمدعلی(شوهر زینب)پشت چراغ دستشو گرفت و با لبخند ونگاه حالشو پرسید..

    ساکت شدم

    _چی میگفتی؟

    هیچی یادم نبود..یه حس داشتم..یه حس عجیب شاید رگه هایی از دلتنگی و گرفتگی..

    سعی کردم به روی خودم نیارم واقعا دیگه یادم نمیومد چی گفته بودم.. اما برای اینکه ضایع نشه بحث عوض کردم..

    نمیدونم اون حس چیه که هنوز حسش میکنم..ولی میدونم برای زینب رفیقم از صمیم قلب خوشحال بودم و هستم وارزوم خوشبختیشه:)



  • ۹ پسندیدم:)
  • ۲۵ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • دوشنبه ۱۷ مهر ۹۶

    فرشته..



    دلم فرشته ای میخواهد..

    فرشته ای به مهربانی اسمش..

    تا شب که میشد..

    دنیا که تنگ میشد..

    دل که مشت میشد وبه سینه میکوبید..

    صدای لالایی اش این طفل لجباز درون سینه ام را آرام کند..

    شبیه کودک وحشت زده ای که در شلوغی خیابان دست مادرش را روی شانه احساس کند..

    همانقدر امن..

    بخواند و نوازش کند موهای آشفته ام را..

    آنقدر که به خواب بروم و فردا فراموش شود تمام هزیان های تب آلود قبل از خواب..

    دلم فرشته ای میخواهد..

    که هرشب مرا در ازدحام کوچه خیابان خیال دریابد..


    پ.ن1:دفتر دست نوشته هامو نگاه میکنم!با دیدن بعضیاشون دلم میخواد تک تکشون بخونم..یاد اون همه احساسی که خرجشون کردم میوفتم..

    این دست نوشته ها انگار باید انقدر بمونن تا دور ریخته شن!

    پ.ن2:امشب یه دعا شنیدم..بدجور به دلم نشست:)دعا این بود:خدایا شب اول قبر مارو شب آرامش وراحت شدنمون قرار بده..



  • ۱۱ پسندیدم:)
  • ۷ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • دوشنبه ۱۰ مهر ۹۶

    شب نوشت(فان طور)

    1

    اومدیم بازار عموم میگه:عمو بخر

    +چی بخرم عمو؟

    _نمیدونم فقط بخر:|


    2

    رفتیم یه مغازه وسایل خونه من عقب وایسادم گویا زن عمو ومامان داشتن بحث میکردن چی برای من بخرن!

    دخترعموم میگه:توبرای جهازخریدن خودت نظر نمیدی؟؟

    من؟:/

    ولی یه حوله براخودم خریدم^_^

    حوله آشپزخونست شبیه لباس بچه گوگولیه^_^

    یه مانتوام خریدم,سه مدل پوشیدم هرسه تاش بهم میومد,ولی ازونجایی که فردامیریم قشم دیدم عقلانی پلای پشت سرم خراب نکنم:)))گرچه بابام گفت هرسه تاشو بردار اونجام خواستی بخر,ولی در دیزی بازه...


    3

    خدایی این هندیا توی یک فیلم اشک آدمو در نیارن,میمیرن؟؟

    نه وجدانن میمیرن؟:|


    4

    رفتیم یه جا سوال بپرسیم من دست تو دست پدر باچادر..

    یه خانومه بود تقریبا میشه گفت بولیزشلواری با آرایش عروس:|

    تامارو دید سرشو کرد تو گوشیش که بی محلی کنه..

    بابا:روزبه خیر خانوم

    نگاه نکرد!

    من:خانوم ببخشید

    بازم محلمون نداد پاشو انداخت رو اون یکی پاش,خیلی بهمون برخورد که

    داداشم:هوییی!!

    با اخم نگامون کرد:دی

    خب از اول رو در اطلاعات میزدید چطوری صداکنیم سرکار خانومو,بد خورد تو پرش ولی:)))

    البته بابا بعدش داداش نصیحت کرد بسی..ولی من که ذوق کرده بودم:دی بنظرم بابام خیلی بدش نیومد ازبرخورد داداشم ولی:))


  • ۱۰ پسندیدم:)
  • ۱۰ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • پنجشنبه ۲۳ شهریور ۹۶