۰•●کـاغـذ سفــید●•۰

هرچه تبر زدی مرا،زخم نشد جوانه شد..

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر» ثبت شده است

قسمت نشود!

 

شده در اوج جوانی با همین ظاهر شاد
تا گلو پیر کسی باشی و قسمت نشود
شده تقدیر کسی باشی و قسمت نشود
شده آزاد ورها باشی و تا عمق وجود
رام وتسخیر کسی باشی و قسمت نشود
میشه با همه ریشه و رگ های تنت
سالها گیر کسی باشی و قسمت نشود

 

+این روزا یاد آرزوم افتادم..بعد از حدودا دوسال یه مدت نمیدونم شاید3 یا4 ماه بود که دیگه فکرشو نمیکردم..

اما این روزا باز با تمام وجودم خواهانشم..

اینکه..برم!برم ازین شهر!برم غربت..برم از بین این مردم آشنایی که غریبه اند..

این حرف کسی میفهمه که حالمو درک کنه که چی میشه آدم دلش غربت بخواد:)

+به نام مستعار سابق برگردوندم اسممو:)خانومی..

 

 

 


دریافت

  • ۹ پسندیدم:)
  • ۱۳ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۳ ارديبهشت ۹۶

    زحمت آوار نکش

     

    ای کاش که این ظلمت شبها سحری داشت،

    مهتاب از این کوچه ی غمگین گذری داشت

     

     

     

    دریافت

     

    +حس عجیبی نسبت به این آهنگ دارم:)

     

  • ۷ پسندیدم:)
  • ۱۶ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • سه شنبه ۱۹ بهمن ۹۵

    ای کاش رسیدن به بهار هم اثری داشت


     

     

    ای کاش که این ظلمت شبها سحری داشت،

    مهتاب از این کوچه ی غمگین گذری داشت؛

     

    هر کس نتوان درک کند حال دلم را،

    هم صحبت من آنکه دل ِخون جگری داشت؛

     

    مرهم نشود اشک بر این زخم جگرسوز،

    ای کاش که فریاد بر این "غم" ثمری داشت؛

     

    پرپر گل احساس چو خشکیده درختم،

    ای کاش رسیدن به بهار هم اثری داشت؛

     

    از "ماه" بپرسید چه آمد به سر "عشق"،

    ای کاش از این بی کسی ام او خبری داشت؛

     

    از صبر چه حاصل به تو ای سنگ صبورم،

    مینای دلت کاش به سویم نظری داشت . .

     

  • ۱۲ پسندیدم:)
  • ۱۴ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • چهارشنبه ۲۲ دی ۹۵

    باران

     

     

    درد دارد همیشه دل کندن،درد دارد تمام پایان ها

    گم شدن در مسیر تنهایى،گریه کردن به حال باران ها

     

    #صنم_نافع

     

    +بعدازچندماه انتظار بالاخره بارون بارید..

    +شاید باورش سخت باشه تو اون هوای سرد از۸صبح تا۳بعدازظهر قدم زدن:)

    ولی نفهمیدم چجوری گذشت..هرچی بود خوب بود خیلی..یه تسکین:)

    +عکس رو هم همین دیروز گرفتیم:)





    دریافت

     

     

     

  • ۹ پسندیدم:)
  • ۱۴ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۷ آذر ۹۵

    من به این جمله ی خود سخت ایمان داشتم


    تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم

    روبروی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم


    حال اگرچه هیچ نذری عهده دارِ وصل نیست

    یک زمان پیش آمدی بودم که امکان داشتم


    ماجراهایی که با من زیر باران داشتی

    شعر اگر می شد قریب پنج دیوان داشتم


    بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود

    من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم


    ساده از "من بی تو می میرم" گذشتی خوبِ من

    من به این یک جمله ی خود سخت ایمان داشتم


    لحظه ی تشییع من از دور بویت می رسید

    تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم


    کاظم بهمنی



    +میخواستم برای عکس پست این دست خط خودمو بزارم..اما علی رغم اینکه همه تلاشمو کردم خوب شه زیاد خوب نشد:)

    +به قول علیرضا الیاسی"مرزی فراتر از وطنم درد میکند"



  • ۱۱ پسندیدم:)
  • ۹ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۳۰ آبان ۹۵

    مثل من؟!!





    هـرگز تـو هـم مــانـنــد مـــن آزار دیــدی؟
    یــار خــودت را از خــودت بــیــزار دیــدی؟

    آیــا تـو هـم هر پــرده ای را تا گشودی
    از چــار چــوب پـنـجـــره دیـــــوار دیــدی؟

    اصـلا بـبـیـنـم تـا بـه حـالا صـخــره بودی؟
    از زیـــر امــــواج آســـمـان را تــار دیدی؟

    نـام کـسی را در قـنـوتت گـــریـه کـردی؟
    از «آتـنـا» گـفـتن «عــذابَ النـّار» دیدی؟

    در پـشـت دیـوار ِحیاطی شعـر خوانـدی؟
    دل کـنـدن از یــک خــانه را دشـوار دیدی؟

    آیا تو هم با چشم ِ بـاز و خیس ِ از اشک
    خواب کسی را روز و شب بـیـدار دیدی؟

    رفتی مطب بی نسخه برگردی به خانه؟
    بیـمار بـودی مثل ِمن ؟ ، بیمار دیــدی؟؟ 




  • ۱۱ پسندیدم:)
  • ۱۳ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۱۶ آبان ۹۵

    حال من بد نیست غم کم میخورم(شعر)


    حال من بد نیست غم کم می خورم  ... کم که نه! هر روز کم کم می خورم

    آب می خواهم، سرابم می دهند ... عشق می ورزم عذابم می دهند

     

    خود نمی دانم کجا رفتم به خواب  ...  از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

    خنجری بر قلب بیمارم زدند  ...  بی گناهی بودم و دارم زدند

     

    دشنه ای نامرد بر پشتم نشست  ...  از غم نامردمی پشتم شکست

    عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام  ...  تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

     

    عشق اگر اینست مرتد می شوم  ...  خوب اگر اینست من بد می شوم

    من نمی گویم،دگر گفتن بس است  ...  گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

     

    روزگارت باد شیرین! شاد باش  ...  دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

    آه! در شهر شما یاری نبود  ...  قصه هایم را خریداری نبود!!!

     

    وای! رسم شهرتان بیداد بود  ...  شهرتان از خون ما آباد بود

    از درو دیوارتان خون می چکد  ...  خون من،فرهاد،مجنون می چکد

     

    خسته ام از قصه های شوم تان  ...  خسته از همدردی مسموم تان

    اینهمه خنجر دل کس خون نشد  ...  این همه لیلی،کسی مجنون نشد

     

    آسمان خالی شد از فریادتان  ...  بیستون در حسرت فرهادتان

    کوه کندن گر نباشد پیشه ام  ...  بویی از فرهاد دارد تیشه ام

     

    عشق از من دورو پایم لنگ بود  ...  قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

    گر نرفتم هر دو پایم خسته بود  ...  تیشه گر افتاد دستم بسته بود

     

    هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! ...  فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

    هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! ...  هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!

     

    هیچ کس اشکی برای ما نریخت  ...  هر که با ما بود از ما می گریخت

    چند روزی هست حالم دیدنیست  ...  حال من از این و آن پرسیدنیست

     

    گاه بر روی زمین زل می زنم  ...  گاه بر حافظ تفاءل می زنم

    حافظ دیوانه فالم را گرفت  ...  یک غزل آمد که حالم را گرفت:

     

    " ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم",



    +این شعر رو..وقتایی که دلم پره  واسه خودم میخونم بارها..:)


  • ۸ پسندیدم:)
  • ۹ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • پنجشنبه ۲۲ مهر ۹۵

    الهه ی ناز2(رمز همونه)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بهارنارنج :)
    • چهارشنبه ۱۰ شهریور ۹۵

    میشود؟؟


     

    می شود در همین لحظه

    از راه برسی و

    جوری مرا در آغوش بگیری

    که حتی عقربه ها هم...

    جرات نکنند

    از این لحظه عبور کنند؟؟؟

    و من به اندازه ی تمام روزهای

    کم بودنت

    تو را ببویم و

    در این زمان متوقف

    سالها در آغوشت زندگی کنم

    بی ترس فردا ها..



    +این کامل متن عکس پست قبل(الهه ناز)

     

  • ۹ پسندیدم:)
  • ۱۰ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • جمعه ۲۹ مرداد ۹۵

    پیمان..


    روز اول با خود گفتم

    دیگرش هرگز نخواهم دید

    روز دوم باز میگفتم

    لیک با اندوه و تردید

    روز سوم هم گذشت اما

    برسرپیمان خود بودم

    ظلمت زندان مرا میکشت

    باززندان بان خود بودم

    آن من دیوانه ی عاصی

    در درونم های و هوی میکرد

    مشت بر دیوارها میکوفت

    روزنی را جستجو میکرد

    میشنیدم نیمه شب در خواب

    های های گریه هایش را

    در صدایم گوش میکردم

    درد سیال صدایش را

    شرمگین میخواندمش برخویش

    از چه بیهوده گریانی؟

    در میان گریه مینالید

    دوستش دارم نمیدانی؟؟

    روزها رفتند و من دیگر

    خود نمیدانم کدامینم

    آن من سر سخت مغرورم

    یا من مغلوب دیرینم؟؟

    بگذرم گر از سر پیمان

    میکشد این غم دگر بارم..

    مینشینم شاید او آید

    عاقبت روزی به دیدارم

     

    فروغ...


    +خیلی ازین شعر خوشم میاد:)

  • ۱۱ پسندیدم:)
  • ۸ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • دوشنبه ۱۱ مرداد ۹۵