۰•●کـاغـذ سفــید●•۰

هرچه تبر زدی مرا،زخم نشد جوانه شد..

۱۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

حال من



حال بدی دارم..

انگار چراغ جادو در دست هایت باشد..

وبدانی

آرزوهایت هرگز براورده نمیشوند..

با این حال هی آرزو کنی..


+هرچی دلم خواست نشد:)

  • ۶ پسندیدم:)
  • ۱۲ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۳۱ مرداد ۹۵

    من ضعیف نیستم:(


    من ضعیف نیستم..

    فقط دلم نقطه ضعف بدیه..

    که همه باهاش شوخی میکنن..

    نیستی..

    واین دل..

    به جای نقطه ی قوت حکم  نقطه ضعفمه..

    یه ضعف بزرگ..واسه عذاب دادن من..

     

    +کاش میفهمیدم چه لذتیه تو دق دادن من:)که زمین و آسمون میباره برام

    همه دنیام شده دیوار..پر دیوارای سنگی..نمیکشن منو دردا همین دردای دلتنگی..





    دریافت

  • ۷ پسندیدم:)
  • ۱۳ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • شنبه ۳۰ مرداد ۹۵

    میشود؟؟


     

    می شود در همین لحظه

    از راه برسی و

    جوری مرا در آغوش بگیری

    که حتی عقربه ها هم...

    جرات نکنند

    از این لحظه عبور کنند؟؟؟

    و من به اندازه ی تمام روزهای

    کم بودنت

    تو را ببویم و

    در این زمان متوقف

    سالها در آغوشت زندگی کنم

    بی ترس فردا ها..



    +این کامل متن عکس پست قبل(الهه ناز)

     

  • ۹ پسندیدم:)
  • ۱۰ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • جمعه ۲۹ مرداد ۹۵

    الهه ی ناز...

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بهارنارنج :)
    • چهارشنبه ۲۷ مرداد ۹۵

    روابط عشق



    روابط عشق...

    حال خوبم با شنیدن صدا وخنده هایت رابطه مستقیم دارد..

    خنده لب هایم با نبودنت رابطه ی عکس...


    خاطره نوشت.. 

    جریان اتفاقای این چندوقت ونتیجه اون اتفاقاروتعریف میکنه و میگه خدا یه سختی هایی جلوت میزاره وبعد میبینی چقدربه نفعت شده همونی که خواستی شده..

    صدام مثل دلم میگیره میگم هوم اره:)

    +چرا بیحال شدی؟!

    _نه خوبم حالم خوبه:)

    +دیگه اگه من نفهمم صدات گرفته وبغض کردی که..

    _نه خوبم الان خوبم باور کن

    +الان خوبی؟!

    _اره

    +خب خدارو شکر..بابا بیحال نباش دیگه پس فردا که کنارهمیم میریم میگم آی مردم ما چه سختی هاوچه روزایی تحمل کردیم,تازه چهارتا هم میزاریم روش تعریف میکنیم:دی

    خندم میگیره و میخندم

    میگه:به چی میخندی خب؟!:دی

    _عجب ادمیه ها چهارتام میزاری روش تعریف میکنی؟:))

    +من نمیدونم این عجب ادمیه رو کی انداخته تو دهن تو:|خیلیم آدم خوبیم...خوب معلومه دیگه۴میزاریم روش میگیم میخوای تو ۴تا کم کن:|

    _:))نه خوبه..معلومه که خوبی منم تایید کردم:))


    +این و خیلی وقت پیش نوشته بودم اما نشد منتشر کنم...دیگه امروز اومدم کافینت این پست گذاشتم:)خداروشکر اوضاع فعلا خوبه...



  • ۹ پسندیدم:)
  • ۱۲ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۲۴ مرداد ۹۵

    تر ترین ها:|(بلاگر تاپ کپی شده از نسخهpro)


    پیرو باقی دوستان و به پیشنهاد بانوLady cyan



    مهربان ترین هااینجا همه مهربونن همه ها اما سه نفر ازین دوستان..من انقلابی ام و اقا معلم مهر جان  وزهرا(روزگاردو مهندس)که به من خیلی لطف داشتن:)

    دلنشین ترینبعضی پستا خیلی خیلی زیبان اما بلاگری که من همیشه پستاشونو دوست دارم واولین وبلاگی هستن که وقتی پست جدید میزارن سرمیزنم.. باریکه راه شهود..

    با اخلاق ترینمترسک و هاژمحمود

    ادیب ترینباریکه راه شهود منظورم تناسب قشنگ میان کلمات وبازی باکلماتشونه..

    رفیق ترینتقریبا همه افرادی که میشناسم اینجا..چون با بلاگای کمی درارتباطم ولی خیلی وقته میشناسمشون اما همه به نوعی خاص وعالی:)

    اما چون بحث ترین هاست این سه عزیز:) سرباز ..میم عزیز ..1بنده خدا و..

    شجاع ترین:هولدن شجاعتش در گفتن افکار و عقایدش برام همیشه جالب بوده..اینکه از چیزی ابایی نداره وحرفش ومیزنه بنظرم خیلی جالب و قابل تحسین..

    مرموزترینهاژمحمود ..(دی چون خیلی وقته میشناسمشون ولی فقط ازایشون یه اسم وبلاگ میدونم)مرد تنهای شب(شخصیت جالب ومرموزی دارن ویکی ازجذاب ترین بخش وبلاگشون داستان زندگیشونه که پیشنهاد میکنم حتما بخونید:)

    سرگرم کننده ترینطبق نظرخودشون آقا گل:دی(خصوصا با بخش تک بیت های بی مخاطب) مورد نوشته های خانومی(نمیدونستم اسمشونو چی بزارم بلاخره نوشتم مورد نوشته:|)وبیشتر پستای مترسک

    نظر خوب دهنده ترینزهرا (روزگار دو مهندس) ..هاژمحمود(اغلب حتی اگر ناراحتم باشم وقتی  نظرات ایشون رومیخونم لبخند رو لبم میاد)و من انقلابی ام



    +میخواستم قید این پست بزنم..اما چون قولشو داده بودم پاکش نکردم..فقط یه چی..خدایا اگه با خنده من به دنیا برمیخوره از اسمون بلا نازل میشه!قول میدم دیگه نخندم

    +راستی نتایجم اومد تجربی رتبم اصلا خوب نبود میشه گفت افتضاح:)احتمالا زبان انتخاب رشته کنم وتجربی بمونه برای سال بعد..چیزی که اصلا دلم نمیخواست...

  • ۱۰ پسندیدم:)
  • ۱۳ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • چهارشنبه ۲۰ مرداد ۹۵

    کسی رمز خواست بگه:)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بهارنارنج :)
    • دوشنبه ۱۸ مرداد ۹۵

    کلمات

     

    حال بدی دارم 

    هرچه میان کلمات غلت میزنم..

    ناامیدتر میشوم ازیافتن

    واژه ای خطی جمله ای تا هجوم این همه درد را به تصویر بکشد

    آه

    کاش کلمات بیشتر بلد بودند..

     

     

    +شدم مثله دختر بچه ای که چیز بدی رو تجربه کرده و شبا با هزار ترس میخوابه..میترسه پاشه و ببینه دیگه تنهاست...

     

    خاطره نوشت

    -سمیرا چه بلایی سر خودت آوردی صدات اینجوری شده؟؟به خدا دارم نگرانت میشم..

     

     


     

     

  • ۱۳ پسندیدم:)
  • ۱۲ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • جمعه ۱۵ مرداد ۹۵

    پیمان..


    روز اول با خود گفتم

    دیگرش هرگز نخواهم دید

    روز دوم باز میگفتم

    لیک با اندوه و تردید

    روز سوم هم گذشت اما

    برسرپیمان خود بودم

    ظلمت زندان مرا میکشت

    باززندان بان خود بودم

    آن من دیوانه ی عاصی

    در درونم های و هوی میکرد

    مشت بر دیوارها میکوفت

    روزنی را جستجو میکرد

    میشنیدم نیمه شب در خواب

    های های گریه هایش را

    در صدایم گوش میکردم

    درد سیال صدایش را

    شرمگین میخواندمش برخویش

    از چه بیهوده گریانی؟

    در میان گریه مینالید

    دوستش دارم نمیدانی؟؟

    روزها رفتند و من دیگر

    خود نمیدانم کدامینم

    آن من سر سخت مغرورم

    یا من مغلوب دیرینم؟؟

    بگذرم گر از سر پیمان

    میکشد این غم دگر بارم..

    مینشینم شاید او آید

    عاقبت روزی به دیدارم

     

    فروغ...


    +خیلی ازین شعر خوشم میاد:)

  • ۱۱ پسندیدم:)
  • ۸ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • دوشنبه ۱۱ مرداد ۹۵

    تشییع جنازه ی عشق..


    یه دختر بچه شیطون با عینکای ته استکانی..شیطنت ازنگاش میبارید..

    یه بار که با برادرش دعواش شده بود چرخ خیاطی برداشته بود وتمام پیرهن شلواراشو ضرب در به هم دوخته بود..

    ۱۳سالش بود که پسرعمو عاشقش شد..خیلی زود ازدواج کردن..

    چندسال گذشت صاحب پسر شد..اسمش گذاشتن حامد..یه خونه پرعشق..تازه داشت۵سالش میشد که بیمارشد..

    آخ که واسه یه مادر چه قدرسخت بود

    به خودش اومد ودید پسرکوچولوش زیره یه خروار خاکه..

    راستی اگه همسرش نبود چجوری دووم می اورد؟!همسرمهربونش..

    بعد اون صاحب دو دختر شده..اوناهم بزرگ شدن وهرکدوم ازدواج کردن رفتن سرخونه زندگیشون و بچه دار شدن.

    .همیشه سرخوشی وانرژیش سرحالم میکرد..

    میومد دنبالم میرفتیم باشگاه..

    _سمیرا تابلونکنیا نگهبان چیزی گفت بگو دخترمی.

    +باشه باشه عمه خیالت تخت..

    موقع تمرین سرویس میشد یه توپ میدیدم کلی ذوق میکردم اما بس که دویده بودم نفسم بنداومده بود خرامان خرامان راه میرفتم که توپو از دستم می قابید

    _ااا عمه

    +هاهاها خیلی شلی..

    _عمه خجالت بکش سرپیری معرکه گیری توالان باید نوه تو ازمهدبیاری براش قصه بگی..

    عمه حدودا45 سالشه وبهش نمیاد نوه داشته باشه..همیشه شیطون وشادبود توبازی هم سوراخ سوراخم میکرد..

    _الوو سلام خوبم توخوبی

    _خب باشگاه بودم الان میام دیگه

    _باشه باشه مواظبم خداحافظ

    +عمه شوهرت مثله این جوونای تازه عقد کرده رفتارمیکنه باهات..

    _شایدباورت نشه اما ازوقتی ازدواج کردیم هرروز بیشترعاشق ودلبسته هم شدیم..

    وقتی توخونما هیچی نمیگه..کافیه بپوشم که برم بیرون پامیشه یا میگه نرو تنهایی یامیگه زود بیاوکلی سفارش میکنه..

    +آخی چه عاشق..

    برام قیاافه گرفت

    _چی فکر کردی پس؟!

    ۵ماه پیش بود حال شوهرش بد شد..رفتیم بیمارستان..تشخیص..سرطان خون..

    ازسه ماه پیش مریضی اوج گرفت موهاش ریخت مرد خیلی مهربون ودوست داشتنی بود هیچوقت ازکسی گله نکرد هیچوقت..

    عمه هنوز سرحال بود یه لحظم تنهاش نمیزاشت..

    سربه سرش میزاشت..

    _من نخوام شوهر ببینم چیکارکنم؟؟

    +نه باید بیای هرروز پیشم تو نیای دق میکنم..

    وقتی میدیدمشون میفهمیدم عشق یعنی چی..

    حالش بدترمیشد عمه ازخواب وخوراک افتاده بود..

    _اخ قلبم..

    +چی شدی خانوم توروخدا مواظب خودت باش به خدا تو دیگه مریض شی من یه روزم دووم نمیارم میمیرم

    بروخونه استراحت کن  ایناکه هستن توچرا میمونی اینجا مریض میشیا

    _چجوری برم اخه منم خدایی دارم..

    سه روز پیش بود رفت کما..

    ودیروز درست روز شهادت...

    همه پشت ماشین میرفتیم هرکی تو عالم خودش بود مامانم با گوشه دستمال اشکاشو پنهونی پاک کرد..

    بابا هم توخودش بود...یعنی توی این ماشین جلویی جسم بی روح اون ادم مهربونه؟!

    آخ عمه عمه توروخدا گریه کن..چرا توخودتی زل زدی یه جا..نگرانش بودم

    داشتن غسلش میدادن بیرون نشونده بودنش..میخواستن ارومش کنن..

    یهو صداش بلند میشد..

    _حسن چرا تنهام گذاشتی حسن من چجوری دووم بیارم..بی کس شدم شما نمیدونین شما نمیدونییییین!!

    اشکام بی اختیار میومد چادرمو کشیدم روصورتم

    _حسن چرا تنها رفتی رفتی پیش مادرت رفتی پیش پسرت من میدونم بی انصاف من دق میکنم بدون تو..

    ساکت شد زل زده بود به جلو..چقدتلخ بود..

    گذاشتنش تو خاک..چقدرخاک غریبه..

    هییی..رفتم بغلش کنم بغضم شکست صداش دراومد...با هق هق زجه میزد

    _عمه دیدی بیکس شدم دیدی تنها شدم..عمه دیدی؟!

    منم گریه کردم بعد بوسیدمش و ازش جدا شدم..دیگه طاقت نیوردم..

    رفتم مزار شهداکمی دورتر ازاونجا بود.. کنار قبر عموم نشستم و یه دل سیر باهاش حرف زدم وگریه کردم

    نگاه کردم به جمعیت..صدای گریه و ناله میومد..

    یه چیزی اومد تو ذهنم..دوتا کلمه..کلماتی تلخ..

    تشییع جنازه عشق..

    مرگ یه عشق واقعی...

    آخ عمه..آخ عمه...خدا صبرت بده


    +نمیدونم به چه دلخوشی زندم...اصلا چرا زندم؟؟


  • ۵ پسندیدم:)
  • ۶ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۱۰ مرداد ۹۵