۰•●کـاغـذ سفــید●•۰

ای بُغضِ فُرو خُفتِــه مــَرا مــَرد نِگَه دار

اعتراف قشنگ



زری  دختردایی فاطمه ویارش بعد از بیشتر از10سال عاشقی بهم رسیدن:)

بعد اون همه مخالفت خانواده ها...نامزد کردن زوری جفتشون بلاخره بهم رسیدن

فیلم عروسیشونو دیدم یه حس عجیب داشتم زری میرقصید ومیچرخید و دوماد محو تماشاش 

بالبخند فقط دست میزد..حتی یه لحظه چشم ازش نگرفت:)

وخانواده هایی که حالا خوشحال بودن 

اون حس نابی که اون دوتا داشتن..حسی که این روزا پیدانمیشه ونیست و بدجور دلم خواست:)

هرچقدر هم کتمان کنم ولی اون حس ناب واقعا دلم خواست:)

  • ۱۸ پسندیدم:)
  • ۱۵ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • چهارشنبه ۲۷ دی ۹۶

    شب نوشت



    حتی یه حس عارفانه هم بهم دست نمیده قلم دست بگیرم

    البته خیلی اشتیاقیم ندارم:|

    حتی یه حس خشک و خالیم بهم دست نمیده که بیتی خطی جمله ای وصف حالم باشه تا بزارم

    اصلا کلا هیچ حسی ندارم..

    امروز همسایمون اومد گفتم دکتر اینارو داده اینم تا میخورم تا اخر شب عین معتادایی که یه هفتست بهشون نرسیده

    فقط خمیازه میکشم:|

    گفت اره این قرصش اینجوریه

    کفشارو تکمیل کردم خوب شدن به بعضیا قول دادم عکسش بزارم خب میزارم:|

    ببینید ببینید باز:|

    دکمه هایی که زدم دارید^_~

    امشب اومدم موهای خاله شنیون کنم ننشست رو صندلی منم رو زانو نشسته بودم خسته شده بود

    یه اصطلاحی هست که مربیمون یبار به کارای سرسریمون گفت، میگه:تف مال

    دقیقا وضع امشب من رو موهای خاله بود:|

    امشب چقدررر تنبلیم میکنه که:|

    خوبه هیچ حسی نداشتما والا

  • ۷ پسندیدم:)
  • ۷ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • سه شنبه ۲۶ دی ۹۶

    بهارنارنج وارد میشود^_^



    کلی گشتم تا یه مدل خاص و زیبا با پارچه های زیبا انتخاب کنم..

    وخب مثل همیشه یانه بهتره بگم خیلی بیشتر از همیشه عاشقش شدن همه..


    لباس دوتیکست..زرشکی ساده و یه پارچه گل گلی...یه جفت کفش داشتم واسه خیلی سال پیش البته بهتره بگم مامان داشت:دی

     با اضافه پارچه گل گلیه اینارو درست کردم ست لباسم:)البته یه پاپیون خوشکل کم داره که ردیفش میکنم^_^

    ^_^خوشحالم زود باشین عروس دوماد شید منم دعوت کنید بپوشم بیام^_^


  • ۱۲ پسندیدم:)
  • ۲۶ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • دوشنبه ۲۵ دی ۹۶

    بپذیر و بگذر



    بابا خاطره ای از یک دوستش تعریف کرد...

    میگفت یه روز نشسته بودیم که گفته:آقا من فلانجا با چندین نفر دعوام شد..همشونو زدم

    +خب؟چجوری چند نفر زدی؟

    _هیچی اقا..اون مشتشو میورد من با صورت میرفتم تو مشتش..اونیکی پاشو میورد من با شکم میرفتم تو پاش!

    اصلا وضعی بود دیگه کم اورده بودن رفتن!



    یجورایی باید به همین شکل زندگی کنیم:)

    بخوایم سال ها که هیچ روز هایی رو هم غصه بخوریم که چرا فلانجا همچین کردم..چرا گذاشتم فلانی همچین کنه..

    چرا چرا چرا ...فقط از درون یه غده میشه تو وجودمون...یه سرطان که مریضمون میکنه..

    هممون عادت کردیم بمونیم تو گذشته کاش ها و حسرتایی که یه کوه شدن تو وجودمون..

    گذشته باید هرجور که بوده با هراشتباهی بپذیریم!و فراموش کنیم!تا حال رو دریابیم:)

  • ۱۱ پسندیدم:)
  • ۱۴ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • چهارشنبه ۲۰ دی ۹۶

    پسر همسایمون اینا!:|


    1

    حاج اقا میگفت بچه رو نباید مجبور کرد قران بخونه که یاد خاطره ای افتادن همسایه ها

    پارسال جلسه قران بود خونه همسایمون آقای ف از مسجدیا هم اومده بودن نوبت محمد حسن پسرهمسایمون آقای گ میشه حاج آقا میگه بخون میگه:من قران نمیخونم فقط بخواید میرقصم..:|

    :))))

    آقای گ کارد میزدی خونش نمیومد:))

    خلاصه مهد بچه رو عوض کردن هم علاقش بیشتر شده به مهد هم چیزای بهتر یاد دادن:|

  • ۸ پسندیدم:)
  • ۱۷ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • سه شنبه ۱۹ دی ۹۶