کاغذ سفید

این منم:)

چـرت نــوشت

  • ۱ پسندیدم:)
  • ۰ ديدگاه
    • Samira
    • دوشنبه ۷ فروردين ۹۶

    آخرین پست95+عیدانه



     

    هووووف:)دیگه آخرین نفسای95:)

    داشتم فکر میکردم چی عیدی بدم..

    بنظرم این بیت کافیه..

    به قول آقای رنجبر اگه همه این بیت تو زندگیشون رعایت میکردن..خیلی از مشکلات و طلاق و غیره وذلک نبود:)

     

    به اندازه بود باید نمود..

    خجالت نبرد آنکه ننمود و بود

     

    واین چندخط برای سال96

    خدایا من خودم را به تو میسپارم!

    کار دستانم؛

    گامهای پاهایم؛

    کلمات زبانم؛

    جهت نگاهم؛

    افکار ذهنم و بینش قلبم را..

    به تو میسپارم؛

    باشد که اراده تو جاری شود درمن..


    احتمالا این آخرین پست من در سال95 آخرین پست ثبت شده توسط خودم تا بعد از کنکور:)

    +اینم از آهنگای مورد علاقه قدیمیمه:)


    آهاااااااااااااااان داشت یادم میرفت!این صفحه عیدانه رو حتما ببینید لطفا:)

    وبه بقیه دوستان و خانوادتون هم پیشنهاد بدید و اطلاع رسانی کنید اگر ممکنه:)




    دریافت

    یاعلی:)

     

  • ۷ پسندیدم:)
  • ۱۳ ديدگاه
    • Samira
    • شنبه ۲۸ اسفند ۹۵

    واقعین چرا؟:|+الحاقیه

    واقعا برام سواله مردم دم عید چشون میشه؟:|

    یجوری میان خرید انگار بعد عید قحطی میاد!

    همینجوردوروز پیش خیابون قدم میزدم یه سر رفتم مانتوفروشیا...

    غلغلههه بودا!غلغله هان!یجوری میخریدن فکرمیکنی بعداز عید همه چی نابودمیشه!

    اونوقت نگاه میکردم یه جنس بدردنخور پارچش هم ازینایی که یبار شستی اتو کردی باید بندازی سطل آشغالی:|

    اونوقت قیمت۱۹۶:|

    جالب اینه میخریدن بازم:|

    من که چیزی نخریدم امسال..بجز چادرمشکی که اونم۵/۶ماه پیش توی بزرگراه خوردم زمین نزدیک بود برم زیرماشین و به لقاءالله بپیوندم!چادرم به فنا رفته بود:|

    اونم با این وضع اقتصادمملکت ضرورتی نداره لباس نو وقتی لباس داری!

    حالا هرمغازه ای برید ازدستمال کاغذی گرفته تامانتوشلوار و...چنان میخرن انگار عید که بشه همه چی جمع میشه ازتو بازارا:|


    +واقعین به تقلید از هاژمحمود:دی


    الحاقیه:اینویادم رفت بگم:))))ازهمش باحال تر قیافه اقایونه همه یه پوکرفیس خاصی ته نگاهشونه:|بنده های خدا کارت با یه سختی میدن به فروشنده:))))ادم دلش کباب میشه براشون واقعا:|

  • ۷ پسندیدم:)
  • ۱۱ ديدگاه
    • Samira
    • پنجشنبه ۲۶ اسفند ۹۵

    5/6سال...ویک عمرتغییر

     راهنمایی تومدرسه و سرویس ومعاونا کسی نبود نشناسه منو..بس که شیطون بودم..

    یادبچگیام میوفته مامانم میگه موش موشی بودی:/

    توی هرسوراخی سرک میکشیدی دریک کلمه فضول..اما خب شیطون بودم وخوش برخورد..براهمین با آدما زود دوست میشدم..

    یه دختره ماه دوم مدرسه اومد تو کلاسمون زنگ تفریح خوردهنوز کسی طرفش نرفته بود..حالش خوب نبود.

    من:داری میمیری؟؟:دی

    خندید

    _آره..

    +کی میمیری دقیقا؟حلواهم میدن؟من حلوا خیلی دوست دارم میشه بگی برای من یه سینی بزارن؟:دی

    _باوشه میگم!

    +خدابیمرزدت دخترخوبی بودی فک کنم باقی عمر بازمانده هات ان شاالله..

    این شد شروع رفاقت ما..

    منو زینب(که قبلاراجع بهش گفتم از اول دبستان باهم بودیم) واین دوست جدیدفاطمه:)

    خیلی باهم خوب شدیم خیلی 

    دبیرستان هرکدوم جدا افتادیم اما باهم دررفت امد بودیم منوزینب..اماهربار جورنشد فاطمه روببینیم..حتی عقد وعروسی زینب نشد بیاد!

    چندسال میگذره؟۵/۶سال:)تا امشب فاطمه رو دیدم..

    چنان بغلم کرد که یه لحظه ترسیدم وسط مغازه..

    بعدحال واحوال گفت سمیرا تکون نخوردی..

    یانه زینب میگفت آب شدی!!

    زدم به درشوخی وبحث عوض کردم..

    بحث بیمعرفتی شد گفت:

    الان اگه اینطورم چون خیلی تغییر کردم با قبلا دیگه اون دختر مهربون و ساده ی قبلی نیستم

    دلم گرفت..توی۵/۶سال دنیا چقدر باهامون بازی کرد!

    وقتی رفتم دبیرستان دیدم رفاقت یعنی تاهرجا به نفعمه باهات میام!!فهمیدم بزرگ شدن خیلی گرون تموم شده واسم!

    یادم نمیره اونروز که زنگ زدم زینب پشت تلفن گریه کردم که دبیرستان نمیخوام اینا دوست نیستن:)

    چه میدونستم قراره چقدربدترش سرم بیادوبرسم به اینجا..

    تنها:)

    زندگی چیکارکرد..

    اون دلخوشیای قشنگ منو..اون شادابی رو..دلمو

    پدر زینب..احساسی بودنشو

    مهربونی وسادگی فاطمه رو 

    ازهممون دزدید..

    من دلشکسته وتنها..

    زینب یه آدم خیلی خنثی وبعضاسرد حتی توی برخوردبامن..

    وفاطمه شکست خورده و ناامید

    چقدربزرگ شدن گرون تموم شد...

    زنگ زدم زینب داشتن میرفتن اهواز..

    فک کنم سال تحویل باشوهرش مناطق جنگین..

    یادم افتاد میگفت یه بار حتما باید باخودم ببرمت شلمچه..حال وهواش عالیه:)

    هیییی

    خوش عشرتی بود ای خدا یادش بخیر..


    +ازاین من نوشتم اما...بهتراست! 

  • ۴ پسندیدم:)
  • ۴ ديدگاه
    • Samira
    • چهارشنبه ۲۵ اسفند ۹۵

    غم نوشت_پیشنهاد میشود نخونید:)

     


    آخرین روزای سال۹۵.میگن خوبه آدما این موقع ها مرورکنن سالی رو که پشت سر گذاشتن..

    یاد روز عید میوفتم که همراه با ریتم آهنگ حاجی فیروز میخوندم:

    ارباب خودم سلام علیکم.علیکم سلام پیر شی ان شاالله..

    بشکن بشکنه..

     

  • ۴ پسندیدم:)
  • ۱۱ ديدگاه
    • Samira
    • چهارشنبه ۲۵ اسفند ۹۵