۰•●کـاغـذ سفــید●•۰

هرچه تبر زدی مرا،زخم نشد جوانه شد..

برای،خودم


عمیق تر دختر..
بگذار تا با هر نفس سوزش دردناک قلبت در تارو پودت رخنه کند
آنوقت تمام میراث دلت را با آه رها کن..
دیگر حتی خبری ازآن دخترک خوش خیالی نیست که گمان میکرد کسی خواهد بود که مرهم شانه های بینوای تنهاییست..
دست نوازشی خواهد بود..
که بی منت مهربانی ها را نثار دل بی ریایت میکند..
همدمی که قدر قلب پاکت را میداند..
میدانی گاهی گمان میکنم خالقم مرا اشتباهی درمیان این آدم ها آفرید..
من زاده ی حس پاکی بودم..
در میان جمعی که جز منفعت خود هیچ نمیفهمیدند..
میراث حس پاکی که جز اشک و چشم هایی به خون نشسته‌ برایش  بیانی نبود..
دیگر ولی اشکی هم نیست..
اصلا انگار ازان دخترک هیچ نمانده..
مچاله ی خاطراتیست که میگوید دلکم آخر و اول همه تنهاییست...روی پر تنهایی خویش بمیر..
دیگر ای روح بی هم نفس آزرده!
بعد ازین مشت بی رحمی این خلق به قلبت کوبید..
در دلت زمزمه کن کاش میشد که گهی هم کر بود
لبخند بزن رو به سمت دلت دلسوز بگو
کاش میشد که کمی،گاه کمی هم میمرد..


27.2.97

+دست نوشته

  • ۱۸ پسندیدم:)
    • بهارنارنج :)
    • پنجشنبه ۲۷ ارديبهشت ۹۷

    روزنوشت



    1

    امروز دانشگاه جلسه پرسش و پاسخ با روئسا بود،جدی نگرفتم تا یه پسر اومد کتابخونه یک سخنرانی هیجانی کرد

    بعد گفت بیاید حقتونو بگیرید حراستی هم نیست و...

    خلاصه ما رفتیم..و اون پسره خودش با چندتا از دوستاش چنان ترکوندن مسئولین رو!

    تا اونا جواب میدادن میگفت شما جواب نمیدید دارید توجیه میکنید جوری که دانشجو خودشم نفهمه چی گفته!

    و تا از برنامه هاشون میگفتن میگفت شما همه اینکارارو میکنید برای بودجه نه دانشجوها،فکر دانشجو های بیچاره نیستید و..

    و دراخر گفت شما نمیتونید و مشکل اینه حتی نمیتونید بگید که نمیتونید عرضه ندارید بگید نمی تونید!

    یه وضعی بود نمیدونید!


    2

    این هفته باشگاه رفتم گرم نکردم گفتم استاد خودش میاد:|

    خلاصه از قضا دیرم اومد وقتی دید من گرم نکردم گفت میکشمت سمیرا

    ومن تو دلم گفتم:برر بابا:|

    بعدم گفت اسمتورد کردم برا کلاسای تئوری برو تا بعد:|

    به امیدخدا احتمالا تا اخر تابستون مربی گریموبگیرم:) 


    3

    رفتم درپیت ترین کانون تو شهرکمون برای تدریس به کودکان و نوجوانان،که گفت شمارتونو بدید هروقت استاد خواستیم زنگ میزنیم بهتون یه ازمون تافل میدید به این مبلغ و بعد مصاحبه به این مبلغ و بعد قبول شدید دوره میزاریم کلاس تدریس براتون خداتومن:|

    همه کاسب شدن به خدا:|


    4

    اینستا گفتم اینجام بگم..

    بعد گیرای خاله اینا مبنی بر شباهت با مهسا طهماسبی امروز یه دختر جلو راهمو گرفت گفت ملی میبینی؟

    گفتم هااااان؟؟

    گفت ملی بنطرم قیافت شبیهشه:|

    سرچ زدم فقط یه عکس سیاه و کبود اومد:|


  • ۱۳ پسندیدم:)
  • ۱۴ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • دوشنبه ۲۴ ارديبهشت ۹۷

    زن باش اما...



    زن باش اما محکم،
    پروانگی‌ات را بگذار
    توی چمدان در پستوی تنهایی‌ات
    پنهانش کن!
    تظاهر کن به هیچ‌کس اصلاً نیاز نداری .....
    روی"پاهای مقدس خودت"
    بایست،
    تظاهر کن به مرد بودنت...


  • ۱۲ پسندیدم:)
  • ۱۲ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • شنبه ۲۲ ارديبهشت ۹۷

    چه کج چه کولی چه داغون زندگی باید کرد:|



    1
    وقتی میریم مهمونی انچنانی، عروسی یامراسمی،چادر رنگی بدون کش میپوشم
    مامان دوروز پیش گفت:تورو خدا چادر رنگی نپوش،بدون چادر رنگی بیا لباسات که بلندن،همه جا لباس بلند بپوش
    +نمیخوام تازه یه سری بحثش شده بود بچه ها میگفتن حتی اگر مانتویی هستین واسه خواستگاری و..چادر سر کنین
    _باشه ولی تو نپوش تو نمیتونی بگیری،حتی باباتم میگه چادر رنگی نپوش،میشی شبیه این بچه های5ساله ای که میخوان خاله بازی کنن چادرای مامانشونو میپوشن:|

    2
    شب عقد دختر عمه عاقد پسر یکی از عاقدای مشهور اینجا بود..
    که داداشم از بدو ورودش تمام سرتاپاش انالیز کرد اپل واچ و از گرون ترین مدلای گوشی اپل بلوتوث توی گوشش(بلوتوث دیگه؟)خلاصه یه بند میگفت این عاقدا چقدر پولدارن بیاین دفتر خونه بزنیم..
    یک ساعت بعد:بیاین دفترخونه بزنیم
    یک روز بعد:بیاین دفترخونه بزنیم
    سرچ گوگل:چطور دفترخونه بزنیم؟:|


    3
    دوسه تا از دخترای فامیل رو پدر همین عاقد خطبه عقدشونو خونده بود.عمو اومد همینو بگه که...:|
    +حاج اقا این نوه هام(منظورش نوه ها هم بود اما..)همشون از چیز پدر شمان:|
    حاج اقا یه نگاه به ما سه تا دختر و زن عموم  ومادر من کرد گفت بععععهههله:|
    حالا دختر عموم زده بود زیر خنده گفت باباشون فوت کرده بابا،
    حالا اون لحظه خطبه عقد که همه سکوت کرده بودن درحال دعا صدای ترتر خنده این طرف میومد
    یک آبروریزی بود نمیدونید:|نمیدونید:|جالب اینه حالا عمو ول کن نبود بعد خطبه شاهکارشو میخواست به همه بگه:|

  • ۱۴ پسندیدم:)
  • ۱۵ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • سه شنبه ۱۸ ارديبهشت ۹۷

    آدم است دیگر


    آدم است دیگر
    گاهی دلش میخواهد خودش را 
    بردارد مچاله کند،
    پرتاب کند
    یک جای خیلی دور
    مثلاً
    وسط یک خاطره
    میان یک نگاه
    در آغوش یک ‌آدم
    در آغوش یک آدم...



  • ۱۵ پسندیدم:)
  • ۱۶ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۷

    چند چیز عجیب من

    پیرو چالش جناب هاتف منم خواستم بگم که:|

    :دی

    یه ویژگی داغونی که دارم اینه که هرچی میشنوم تصویرش میاد جلو چشمم،این هم حسنه هم منحرف و منفی!
    حتی منفی،حتی خیلی:|گاهی خیلی ازاردهندست،
    مثلا دوستام یه شوخی حال بهمزن بکنن من تصویرشو میبینم بعد میخوام بالا بیارم:|

    یه خصیصه دیگم اینه که وقتی قراره بریم جایی با هم..مثلا با خانواده میخوایم بریم جایی با هم میپوشیم میریم سوار ماشین بشیم بهشون تو ماشین سلام میکنم:|

    بچگی من دقیقا از دورانی که نوزاد بودم.منو میخوابوندن کنار خودشون بعد چندساعت بیدار میشدن میدن بچه رفته چسبیده به در!
    این حالات ادامه داشت درحدی که از3سالگی ازوقتی که روپاهای خودم وایسادم پتومو مینداختم رو شونم میرفتم توی یه اتاق تنها میخوابیدم!

  • ۱۴ پسندیدم:)
  • ۲۲ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • شنبه ۱۵ ارديبهشت ۹۷

    کمی آنطرف تر+بعدا نوشت


    بعد از تمیز کردن خانه
    چشمم به اتفاق عجیبی افتاد
    مورچه ای گوشه ی اتاقم
    تکه ای از سقف ریخته را
    روی کولش انداخته بود و تند میرفت
    انگار شباهت نان و گچ،
    داشت پدری را شرمنده اهل و عیالش میکرد
    برای همین زود
    سر راهش سبز شدم
    انگشتم  اعصابش را بهم ریخته بود اما
    وسط سفره که انداختمش
    ایستاد
    دوروبرش را نگاهی کرد
    و گشت پی چیزی که برداشته بود
    مبهوت نگاهش میکردم
    تلفن زنگ خورد.
    جواب دادم و باز سمت او برگشتم
    کمی آنطرف تر از در
    پای جارو
    گچ میجوید و نرم
    پای شکسته ی بچه هایش را می بست



    +چقدر عنوان انتخاب کردن برای این متنا سخته:|

    +شماره مطلب:700😎✋

    بعدا نوشت:700امین پست در777 امین روز از عمر اینجا:دی

  • ۱۴ پسندیدم:)
  • ۲۵ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • جمعه ۱۴ ارديبهشت ۹۷

    عاغا یه چی بگم؟؟


    عاغا یه چی بگم؟؟من اصلا ازین ادما نیستم که بگم نه این واسه من بود چرا برداشتید راضی نیستم و...

    مثل این مالکیت معنوی،گرچه با ذکر اسم باشه خوشحال میشم..

    امااااااا

  • ۹ پسندیدم:)
  • ۲۱ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • پنجشنبه ۱۳ ارديبهشت ۹۷

    هییی روزگار،دردام تو سرت


    1
    امروز عمه روبردم ارایشگاه بعد موقع برگشت اسنپ گرفتم
    وقتی سوار شدیم پراید انقدر داغون بود که قیافم اینجوری شد:|
    یهو راننده به عمم گفت یه فیلم امروز دیدم اینجوری بود و هار هار هار:|||
    بعد فامیلی ماروکه خونده بود گفتم خانم ق شما اصالتا مال...نیستید؟؟
    وتموم مسیر مخ ماارو خورد..عمه هم که دید هم محله ایه شروع کردن به صحبت،
    یاد دوستم افتادم گفت یه سری اسنپ گرفتم یه شاسی بلند اومد فکش افتاده بود به قول خودش!خدا شانس بده:|


    2
    یک سالی میشه حدودا که مرتب یوگا میرم و با مربی صمیمی ایم امروز پاشدم باز مثل همیشه یه ربع زودتربرم از مامان پرسید شما همیشه 9کجا میرید؟؟مامان گفت سمیرا کلاس داره
    پرسید:مدرسه؟
    مامان:نه دانشگاه:|
    مربی بایه محبت و دلسوزیی گفت:عزیزم مگه بچمون دانشجو شده؟
    :|


    3
    این عروسی که هفته پیش رفته بودیم موقع پذیرایی که شد 
    میز ما6نفر بودیمبه همه دادن جز من:|شاید باورتون نشه دختر خاله وپسر خاله 2و5ساله ام هم پذیرایی شدن
    اونام شروع کردن به خوردن منم حرص میخوردم
    میز های کناریم دادن حتی!
    که هما پیام داد حالمو بپرسه که با همون حرص گفتم:این فاطمه عروسی که هیچ مجلس ختمم میره خواستگار پیدا میکنه اونوقت اینجا بین این همه ادم منو نمیبینن حتی ازم پذیرایی کنن
    هیچی گویا داشته اب میخورده از شدت خنده هلاک شد داشتن یه ساعت می‌کوبیدن تو کمر گردنش خفه نشه:|

    4
    +این هفته واقعا هفته بدی بود در حدی که یکشنبه به حدی حالم بد بود باشگاه که کار نکردم از شدت بغض هیچی آرایشگاه هم پامو گذاشتم همه گفتن چته!و ازونجایی که من بغض کنم نمیتونم حرف بزنم چون بغضم میشکنه پشتمو کردم و گفتم میشه من برم و اشکام می ریخت و برنمیگشتم کسی نبینه،به قولی دل سنگ  اب میشد که امروز یکی از خانما گفتم سمیرا اونروز چت بود این حالی دیدمت انقدر بهم ریختم بعدش همش میگفتم چش شده بود که انقدر حالش بد بود
    تا فردا صبحش یکم حالم بهتر شد و بماند که فردا ظهرش...
    خلاصه اینکه تازه امروز یکم حالم خوبه دعا کنید باقیش به خیر بگذره،که روحم جدا خستس از تنش این هفته!


    +میخواستم عنوان این جمله رو بزارم یادم رفت،بالحجه کرمانی خوانده شود

  • ۹ پسندیدم:)
  • ۲۴ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • سه شنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۷

    مرا خراب مپسند بسازم


    مظلومانه تر از همیشه ذره ذره وجودم را دوباره میکاوم چنگ میزنم در آغوش میکشم..

    و با نفس های بریده به سمتت می آورم..

     ببین مرا که جان قدم برداشتنم نیست..

    مثلا به سمتم بیا خودت گفتی صدایم کن تا استجابتت کنم..

    بعد دست های دراز شده ام را ببین..

    از چشم هایم بخوان چقدر شکسته ام..بخوان چقدر خسته ام 

    مرا بساز وجودم را پاک کن از این همه خونابه زخم

    خدایا "مرا خراب مپسند بسازم"



    +کاش یکی بود که میفهمید..که وقتی بهم ریختم کم کم بدون اینکه متوجه شم حالم خراب میشه میفهمید دستامو محکم میگرفت تو دستاش تا به خودم بیام آروم شم..

    +عکس خودمانیم..دانشگاه


  • ۱۶ پسندیدم:)
  • ۱۵ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۹ ارديبهشت ۹۷