۰•●کـاغـذ سفــید●•۰

هرچه تبر زدی مرا،زخم نشد جوانه شد..

میدونی چیه رفیق؟راضیم ازت :)#خوشحال میشم بخونید


کمابیش همتون درجریان مصاحبه های این تابستون من بودید..
من برای تدریس رفته بودم..
روز اولی که رفتم با جمع عظیمی از متقاضیایی روبه رو شدم که بنظرحرف برای گفتن داشتن،وحتی به محض ورود خانم شین با پدرش و احوال پرسی گرمشوشون با رئیس متوجه اولین پارتی بازی شدم..
اما وقتی جلوتر رفتم و بعد از دمو(دمو یجور اجرای عملی یک کلاسه،میرید و درس میدیدو به درس دادنتون نمره میدن)ازخودم مطمئن تر شدم،و وقتی دمو خانم شین دیدم که حتی تشخیص نمیداد حروف رو کجای چهارخط باید بنویسن به خودم گفتم حتما رده،خپدشم میگفت!وقتی آزمونگرا بهم گفتن زبان عمومی شما از همه بهتر بود خیالم راحت شد و رفتم برا ابزرو(سر کلاس اساتید نشستن و نحوه تدریس یاد گرفتن)
گفتم بهتون ترمای بالارو دادن بهم ولی رئیس وقتی دوباره دید منو گفت که:شما چهرتون بچه میزنه و سنتون کمه!وزمانی که من شما رو با دانش آموز تشخیص نمیدم یعنی شما مناسب این سطح نیستی
من با طنز نوشتم اما بهم برخورد از لولای بالا انداختتم ترمای اول..دروغ چرا حالم گرفت اما به خودم گفتم هیی ببین زندگی همینه!
ضدحال بعدی درست جایی بود که خانم شین دیدم که همون لولی(سطح) که من بودم رو دادن بهش!
با این حال رفتم سرکلاس ارتباطم با بچه ها خوب بود و حتی به استاد میگفتن که من ترم دیگه معلمشون باشم
قرار شد سر همون کلاس یه جلسه من درس بدم و رئیس و مسئولاشون بیان وببینن،
تموم شد،و با شنیدن این جمله از آقای ر که بعد از کلی گفتن جسارت نشه گفت"اقای الف(رئیس)گفتن حالت صورتشون یجوریه انگار علاقه نداره ولی تظاهر میکنه که علاقه داره"
یه پوزخند نشست رو لبم،دروغ چرا!بدم اومد،دلم گرفته بود بدجور!بازم به خودم تشر زدم ببین دنیا همش همینه!پاشو کم نیار!همون موقع ها بود که از یه جای دیگه کنار خونمون زنگ زدن و دعوت به کار شدم!
گفتن اول یه ازمون کتبی تافل باید بدین!
تافل ازمون راحتی نیست!شک داشتم از پسش بربیام
حتی نمیدونستم چی باید براش بخونم!بنابراین هیچی نخوندم!
رفتم و با دیدن معدل الف ها و ارشدای دانشگاه هول کردم اما به محض گرفتن برگه به خودم گفتم هی!ببین منو لذت ببر هرچی بشه مهم نیست!و جدا چقدر هم امتحان لذت بخشی بود!و رایتینگ با عشق و یه خط خوشکل نوشتم!
قرار بود دوروز بعد نتایج بدن ولی فردا صبحش تماس گرفتن و گفتن خانم ق شما جزء چند نفری هستین که قبول شدین و حتما دوشنبه فلان ساعت تشریف بیارید برای مصاحبه
همون روز باز اون یکی موسسه آبزرو داشتم و رفتم که خانم مسئولشون گفت احتمالا همین ترم بهتون کلاس میدیم من راضی بودم صحبت میکنم با آقای الف!
خوشحال شدم:)شد دوشنبه و رفتم مصاحبه خانم رئیس این یکی مؤسسه شروع کرد سوال پرسیدن و من جواب دادن!تا توی رزومم چشمش خورد به مدرک TTC که ازون موسسه گرفته بودم گفت:رئیس اونجا کیه؟
گفتم:آقای الف!
لحنش .حالتش عوض شد و با یه صدای کشدار پرسش گرانه پرسید:کیانووووش؟؟
گفتم:بله!
با یه حالت طلبکار گفت:پس چجوری میخوای اینجا درس بدی!
شوک شدم اما خونسرد گفتم برنامه داره میدم خدمتتون تایممو
با همون لحن گفت:خب الان بده!
هول شدم:گفتم همین روزا بهم میگن..
مصاحبه کات شد و گفت اگه نیازتون داشتیم باهاتون تماس میگیریم بفرمائید!
شوک زده اومدم عصبی!تا رسیدم خونه،پامو گذاشتم تو خیمه!به خودم گفتم جهنم!تو هنوز21سالته هنوز دوسال از درست گذشته!فرصتت زیاده..
امروز خانم مسئول پیام داد آقای الف(رئیس)گفتن یه ترم دیگه بیاید آبزرو از ترم دیگه ان شاءالله کلاس میدیم بهتون!
تو دلم گفتم آقای الفتون از روز اول با بهونه های مختلفش سنگ انداخت جلو پام!!
یاد رئیس کانون دوروز پیش افتادم که بعد از شنیدن فامیل رئیس به طرز خنده آوری مصاحبه رو کات کرد!واضح تر بگم عقده ای وار!
و موقعیت کاری که به خاطر کار نداشتم پرید!
ولی میدونی چیه!؟به خودم گفتم عب نداره!وقتی از اول ترم جدید هرجلسه بعد ابزرو نشستم کنارت و دونه دونه سوالای درسیمو ازت پرسیدم و ازت مشاوره گرفتم!میفهمی من آدم کم آوردن و جا زدن نیستم!


+میدونید چیه؟؟شاید بعد سال ها امروز حس کردم از خودم راضیم:)خدایا شکرت


  • ۱۱ پسندیدم:)
  • ۲۰ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • چهارشنبه ۲۱ شهریور ۹۷

    عصبی نوشت+بعدانوشت


    اگه جای بعضیا یه الاغ بیارین یه حرف بارها بهش بگین میفهمه!

    بعضیا ولی نه!

    خالم یه سگ داره تو باغش!رفتیم سر زمیناشون که از باغ دور بود دیدیم سگه هم اومده!

    یهو شوهرخالم با پرخاش گفت تو اینجا چیکار میکنی؟برو خونه برو!

    سگه برگشت،رفتیم خونه دیدیم خونه است!

    چرا بعضیا نمیفهمن ولی؟؟انقدر میگی و گوش نمیدن که میخوای خفشون کنی!

    هنوز معتقدم جات الاغ اورده بودما زبون فهم تر بود!


    +مخاطبش نمیخونه وبو!اما به محضه دیدنش همینو میگمش!


    بعدا نوشت:این وب رو ببینید:)

  • ۶ پسندیدم:)
  • ۱۷ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • سه شنبه ۲۰ شهریور ۹۷

    جیرجیرک


    جیرجیرک پیر
    دست پاچه و حیران
    جفتش را تکان می داد که پاشو خانم
    پاشو به خدا اشتباه نمی کنم
    صدای بچه ها می آید.
    فکر کنم به دیدنمان آمده اند.
    لولای در هم آهسته می خندید و
    به باد می گفت
    بی شرف کرم نریز
    به خدا
    گناه دارند


    +بامزه است نیست؟:)

  • ۹ پسندیدم:)
  • ۱۲ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۱۸ شهریور ۹۷

    یه وقتایی کوهم دلش ابری میشه..


    دلم میخواست از خیلی چیزای دیگه بگم اما نگفتن شاید بهتره..شبیه قورت دادن بغض و پس زدن اشکایی که تا پشت چشمت میان..و گاهی چندتاشونم نا قافل میچکه..

    میخواستم بگم این روزا همون جای زندگیم که شبیه اون مورچهه صدبار باید تلاش کنم و شکست بخورم..

    هربار که نشد،هریار که الکی راهمو بستن هربار که دلم گرفت..دوباره تمام زندگی و آرزوهاشو بار شونه هام کنم و راهمو ادامه بدم..

    این روزا دلم میخواد داد بزنم،بزنم زیر همه چی مثل یه ضعیف بزنم زیر گریه برم و پشت سرمو نگاه نکنم..

    اما زندگی یادت میده باید بمونی با چنگ و دندون بجنگی که به همه ی این بغضای لعنتی لعنت بفرستی..و برگردی و دوباره شروع کنی،حتی وقتی میدونی از قصد دارن سنگ جلو پات میندازن!ولی انقدر باید بری تا خستشون کنی!خسته

    میخوام بیشتر از قبل با تنهایی خوو کنم،بیشتر از قبل مستقل..بیشتر از تنها کلاس رفتنا بیشتر از تنهایی خرید کردن بیشتراز تنها دکتر رفتن بیشتر از تنها ایس پک رفتن،تنها رستوران رفتن میخوام تنهایی سینما رفتن و تنها استخر رفتن و هم برا خودم عادت کنم!تنها تر از قبل..زیر بار منت کسی نبودن!



  • ۱۶ پسندیدم:)
  • ۱۶ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • پنجشنبه ۱۵ شهریور ۹۷

    قشنگ ترین کامنتی که خوندی؟!(دعوتانه)

    راستش کامل نخونده بودم..اما اولشو که خونده بودم همش تو ذهنم پخش میشد...انقدر وسوسه شدم و تو ذهنم مرورش کردم تا امشب کامل خوندمش

    کامنت به پستی از هولدن که گفته بود شرایطش خوب نیست و هرلحظه ممکن باز بد شه

  • آقای کرم
  • مگه هر لحظه آبستن حوادث وحشتناک نیست؟ مگه هر لحظه تو خیابون ممکن نیست یکی با ترمز بریده از رو آدم رد شه؟ مگه ممکن نیست پنکه از سرعت زیاد کنده بشه و چرخ چرخان بیاد پایین؟ سالم موندن با اون حجم از روغن و نمک مصرفی و عدم ورزش منظم؟ بگذریم از سیگاری‌که به طور طبیعی باید ظرف سه ماه بیش از صد و نه بیماری که فقط شامل هیجده نوع سرطان می شه و هنوز به یکیش هم مبتلا نشدی جون سالم به در بردی و راس راس می گردی، می دونی چیه؟ تو به نجات از اینا و نجات دهندت از اینا عادت کردی. از اینم نجاتت و نجاتش می ده

    Copyright ©هیولای درون


    حالا شما بگید قشنگ ترین کامنتی که خوندید و روتون تاثیر گذاشته؟

    هرکی دوست داره بنویسه و لینکشو برام بفرسته:)،و من دعوت میکنم از:حوا_ حورا_ گندم _اسوکا _هاژمحمود

    آش کشکه دوستتونه،بخورین پاتونه نخورین پاتونه😁


  • ۱۰ پسندیدم:)
  • ۱۳ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • سه شنبه ۱۳ شهریور ۹۷

    روزنوشت


    1
    دلدادگان رو نگاه میکنید که؟اون برادر نخبه رو دیدید؟
    کلا تعطیله!انقدر مامان بابای من حرص میخورن:))
    مامان:اسمش نخبه است چقدر بی عقلا!
    من:این نخبه ها کلا بعضیاشون رد دادن!پارسالم یکی از نخبه ها خودکشی کرد بخاطره یه دختره:|
    بابا:|
    من:خیلی خوشحالین نابغه نشدم نه؟^_^


    2

    من فحش که میخوام بدم حول حیوونا میچرخه:|
    برادرا هم که همیشه رو اعصابن!
    من:اهههه محمد چرا انقدر گاوی؟؟وقتاییم من حال ندارم خرتر میشی:|
    داداشم:الان نفهمیدیم گاویم یا خریم:|
    من:داداش هرکدومو دوست داری بیشتر بگو یوقت با من تعارف نکنی-_-
    #بی ادبم خودتونین:|

    3
    مامان:مجبور شدم رژیممو بشکنم!
    داداش:مگه شما رژیمم میگیری؟
    من:آره والا ما هر وقت شما رو میبینیم داری پیش دستی پیش دستی میخوری😁
    مامان:کوفت،بیشعورا😒😒من ازون موقع 70گرم کم کردم
    ما😂😂😂


    4
    راستیییی مریم لطف کرد اومد مدلم شد😁
    نگم داستان ها داشتیم بعد رفتیم آیس پک بزنیم!
    همیشه وقتی میرم گوشه ترین میز رو پشت به همه میشینم که از گلوم بره پایین،اما مریم گفت بیرون بشینیم دوست مریم اومد و مشغول حرف شدن همونطور که من تمام زورمو میزدم ایس پکو بالا بکشم یکی از بچه ها دانشگاه و دبیرستان و دیدم که از دبیرستان و دانشگاه حتی همش دوست پسر عوض میکرد!با یه پسره ی قد بلند داشتم محاسبه میکردم ببینم کیش میشه😂😂یادم اومد بچه ها گفتن با یه پسره خوشکل نامزد کرده:|خلاصه دخترم اصلا محل نداد رفتن
    یه پسره اومد گیر داد یا فال بخر ازم یا ایس پک بگیر برام:|آخرم کوفتمون کرد ولی من تا تهشو خوردم پول داده بودم:|
    هم فال گرفتیم هم مریم بت من طور ایس پک گرفت براشون😁


    +چهارشنبه کلاس دارم با بچه ها!دعا کنید رضایت داشته باشن این ترم بهم کلاس بدن🙏


  • ۹ پسندیدم:)
  • ۱۹ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • دوشنبه ۱۲ شهریور ۹۷

    لیلا که شدی حرف مرا میفهمی!


    یک روز کفش هایت را دزدیدم
    گذاشتم جلوی همین در
    اندوه خیال پوچم به کنار
    این که می دیدم حبیب خدایی
    قشنگ بود!


    +مجنون تمام قصه ها نامردند!

    +این مدل پستامو دوست دارم..

    +راستی اون وب انگلیسیمم بروز کردم قول میدم فعال باشم اونجا قول

  • ۱۴ پسندیدم:)
  • ۱۷ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • شنبه ۱۰ شهریور ۹۷

    من به جای تو


    راستش خیلی سخت بود سعی کردم اونایی که شاخص ترو قابل شناسایی ترن روبنویسم!حدس بزنید:دی


    1

    این روزا حال روز بیانیون خوب نیس،نه میآپن نه مثل قبل حال دارن.واقیعن چرا؟-___-

    اگه خبریه جایی نذریی چیزی میدن بگین ماهم بریم خب:دی


    2

    اومده میگه:یه چیزی میخوام ارزون باشه...

    میگم:این خوبه،

    میگه:نه کیفیتم خوب باشه

    میگم:اینم خوبه

    برگشته میگه نه یکی که هردوشو داشته باشه ،بعد میگه اصلا ولش کن نمیخوام0_o


    3

    به مفلوک بارترین شکل ممکن دارم سعی میکنم خوب باشم:|

    هرهر کرکرم نمیاد ولی توی این هوای نکبت تمام تلاش خودمو میکنم:|

    محمد هم مثل همیشه همه تلاششو برا خراب کردنش انجام داد:|دریغ نکرد خلاصه

    گفتم بریم پیتزا بخوریم هیچکدوم نیومدن رفتیم پیرهن بخریم با مامان جفتشو جوری برداشتم تن مامان نره!خبیثم خودتونین!:|


    4

    میون روزای سخت که باید بی انصافی خیلی ها هم تحمل کنی از غرهای صاحب کار و مشکلات زندگی و..

    ،یا وقتایی که حتی حال خودتم نداری،احوال پرسی ،خوبی گفتن بعضی ها خیلی حالتو خوب میکنه ،یه تسکین برای همه ی این روزا..همینکه یکی هست حواسش هست..از بودنت خوشحاله،قدر این دوستاتونو بدونید


    +ببخشید که باقیتونو ننوشتم-_-حدس زدین؟؟این پایین با رنگ سفید نوشتم:دی


    هاژمحمود-لانتوری-مریم-محمود بنایی

  • ۷ پسندیدم:)
  • ۲۶ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • جمعه ۹ شهریور ۹۷

    تکرار نقش کهنه خود در لباس نو.


    داشتم از دور 
    نگاهش می کردم
    غم و آرزوهایش را

    هم می زد و می نوشید.
    قهوه ای تلخ .
    فاصله پای نزدیک شدنم را بریده بود و 
    مرا به هیچ نسبت می داد
    از خودم بدم می آمد
    خیال می کردم
    با اثاث خانه تفاوتی ندارم
    همگی ایستاده ایم تا عشق
    شانه هایش از گریه بلرزد
    و آه 
    در گلوی گنجشک ،
    جای دانه ،
    دام بچیند.
    از خودم بیزارم
    وقتی جاده ها
    طولشان از بازوی من بیشترند
    وقتی نیستم و
    و سرت به جای شانه ی این مرد
    به قاب در و درد تکیه می دهد



    #بازیگریم حوصله ی شرح قصه نیست

    +پست قبل حذف شد...بماند

    +نظرات بدون تائید نمایش داده میشوند..



  • ۱۰ پسندیدم:)
  • ۱۰ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • سه شنبه ۶ شهریور ۹۷

    یک آن، یک حرکت

     

     

    در پس این ظاهر آرام و معمولی روح دخترکی از سوز سرما درحال یخ زدن است،مردابی که آرام به کام نابودی میبردت..
    نه رعشه و نه لرزشی...نه دست و پا زدنی که از غمش تا صبح بیدار نگهت دارد!
    یک جور مرگ تدریجی ..
    تنها سرگیجه و بی قراری های بی دلیلی را میچشی که هربار از درک چرایش عاجز می مانی..
    باید آخرین توان را در پاهای خسته ات بریزی..
    باید اینبار تا آخرین نفس بروی..
    باید میان این راه پر از تلخی زندگی به خودت برسی..
    و خود را که ازین سردرگمی چون کودکی گمشده میدوی..
    غافلگیر کنی!
    یک آن،یک حرکت..
    دست های خودت را بگیر..
    تا این حرکت بی اختیار به سمت نابودی را پایان ببخشی..
    یک آن،یک حرکت..و پایان کابوس
    چشم باز کنی و زمزمه ای وجود بی قرارت را آرام کند..
    آرام باش،آرام باش...آرام

     

    +دوسه سالیه..آروم آروم عوض شدم..،کلا متفاوت با گذشته!ساکت آروم.کم حرف...
    این روزا علاوه بر اون سکوت و آرومی..کم طاقتم..بی قرار...نمیدونم چرا..ولی خوب نیست..اصلا خوب نیست!
    ++کی بود میگفت پست ندارم؟؟

     

     

     

     


    دریافت

  • ۳ پسندیدم:)
  • ۱۱ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۴ شهریور ۹۷