۰•●کـاغـذ سفــید●•۰

هرچه تبر زدی مرا،زخم نشد جوانه شد..

۱۹ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

دلبستگی های زمینی



میدانی بعضی زخم ها را نمیتوان مرهمی گذاشت..

آنقدرعمیقند که عفونت تا استخوان رسیده..

نه میتوان قطع کرد و دل برید..و نه همیشه درد را تاب آورد..

فقط باید سوخت و ساخت تا آخرین نفس..

بعضی حس ها مثل یک درخت ریشه دارند در وجودت..

هرچه بیشتربگذرد بیشتر دلبسته و مبتلا میشوی به ریشه هایی که همه وجودت را فرا گرفته اند..

اصلا آدمی هیچ..

سنگی را تصور کن که درختی روی آن رشد کند..حتی اگر فرورفتن ریشه ها دروجودش خردش نکند..

روزی که قرار باشد درخت را از ریشه بکنی سنگ از هم میپاشد..

واگر روزی درخت احساسی دروجودت ریشه کرد..

اگر از هجوم این دریای احساس کم نیاوردی..

نگذار درختت بمیرد..

زمین و زمان را به هم بزن اما نگذار..

چون روزی که مجبورشوی درخت چندساله ات را ریشه کن کنی..از هم میپاشی..

واگر ریشه های درخت مرده ای که دیگر برای تو نیست در وجودتباقی ماند ..

ریشه های پوسیده اش..

کم کم از پا درت می آورد..

واین اگر ها و اگر ها همان قانون دردناک دلبستگی های زمینیست..


+مدت هاست که حس و حال دلنوشته نیست..

مگر اینکه موقع دردودل با دوستی برای توصیف حسی یا وصف بعضی ساعت ها که میگذرند..

تشبیهی استفاده کنم که بعد کمی پرو بالش بدم بزارمش به عنوان دست نوشته:)

  • ۶ پسندیدم:)
  • ۱۱ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • شنبه ۳۰ بهمن ۹۵

    روزنوشت


    1

    اگه میخواید فیوز مغزتون بپره و تمام تارهای عصبیتون بهم پیچ بخوره!

    باخودتون شطرنج دونفره بازی کنید:|

    اونوقت معنی ارورserver not foundمیفهمید:|

     

    2

    هفته پیش رفتم باشگاه نمیدونم چیکار کردم کمرم نابود شده..

    شدم شبیه این پیرزن پیرمردا که14معصوم اسم میبرن تا پا میشن:|

    البته بخاطر بدنشستن پشت میزم میشه چون ازصبح تا شب پشت میزم فقط شبا جمعش میکنم پتو زیرپامو صاف میکنم روش میخوابم تا صبح بعد:|

     

    3

    دخترهمسایمون از من بچه تره ولی هیکلن دوبرابر!بعد من هروقت حالم خوب نیست سردردم میاد میگه توچطوری هنوز زنده ای؟:|

    جالبیش اینه ۴فصل سالو واکسن میزنن هرچیزی نمیخورن اما ۳فصل و۳ماه سال سرماخوردن ماهی۲/۳بارم بیمارستانن:|

    اونوقت گوش شیطون کر من نهایت یه باربیمارستانی شدم..دوبارم اورژانس..

    جریان بیمارستان هم  این بود که چهاردبستان بودم با قرمه سبزی کتف راستم سوخت..

    من اونجا گریه میکردم زنه میگفت بازم قرمه سبزی میخوری؟

    ومن با گریهمعلومه که  آره...

    دراین حد شکمو بودم :|


    +بعضی کابوسا چقدر کابوسن:|



     

  • ۹ پسندیدم:)
  • ۱۲ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • پنجشنبه ۲۸ بهمن ۹۵

    و ما ساکنان زمین..عجیب تنهاییم




    خسته ام..

    شاید کمی تنهایی..

     

    +وسکوت بهتر است..هرچند عذاب آور:)


  • ۱۳ پسندیدم:)
    • بهارنارنج :)
    • سه شنبه ۲۶ بهمن ۹۵

    روزنوشت


    1

    شما هم وقتی قراره یه چیزی رو با داداشتون باهم بخورید 

    مثلله قحطی زده ها برخورد میکنید یا فقط من و داداشمیم؟؟:|

    فقط میخوریم که اون یکی نخوره:|و نوبت یه لقمه من یه لقمه تو حتما باید رعایت شه:)))

    ما هر وقت با هم یه چیزی میخوریم نمیفهمیم چی خوردیم:|بس که تند خوردیم:))

     

  • ۵ پسندیدم:)
  • ۱۴ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • دوشنبه ۲۵ بهمن ۹۵

    رمزش فامیلتونه

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بهارنارنج :)
    • دوشنبه ۲۵ بهمن ۹۵

    خدا از حق بندش نمیگذره(کسی رمز خواست بگه)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۲۴ بهمن ۹۵

    شده آیا؟؟


    پیش چشمان همه از خود یلی ساختم..



  • ۶ پسندیدم:)
  • ۸ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • شنبه ۲۳ بهمن ۹۵

    روزنوشت

     

    1

    بابا غرق در فکر اومد نشست نزدیکم..

    بابا:این تخمه هارو خوردی تموم شده ازینجا برشون دار..

    منظورش این بود بردار من نخورم برام خوب نیست!

    من:|

    بابا:این چیه؟؟

    +ااااا جزوه ریاضیمه پوستارو نریز روش دیگه:|

    پیش دستی کنارمو دادم به بابا..

    بابابالشتو بده:|

    +:|بفرما

    یکم بعد..

  • ۱۰ پسندیدم:)
  • ۱۴ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • پنجشنبه ۲۱ بهمن ۹۵

    زحمت آوار نکش

     

    ای کاش که این ظلمت شبها سحری داشت،

    مهتاب از این کوچه ی غمگین گذری داشت

     

     

     

    دریافت

     

    +حس عجیبی نسبت به این آهنگ دارم:)

     

  • ۷ پسندیدم:)
  • ۱۶ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • سه شنبه ۱۹ بهمن ۹۵

    روزنوشت

    1

    اگر کف خونه پر از کاغذ و کتاب و برگه و..باشه ودوتا از کتاب دفترای من..

    موقع نیاز به حول وقوه الهی بقیه فقط دفتر و کتاب منو میبینن:/

    از شماره تلفن گرفته تا نقاشی و یاداشت و تمرین امضا عدل باید رو برگه های من انجام شه:|

    حالا مثلا بغل دستشون دفتر تلفن باشه نمیبینن خم میشه کتاب منو برمیداره شماره یادداشت میکنه:|

     

  • ۵ پسندیدم:)
  • ۱۶ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۱۷ بهمن ۹۵