روزنوشت


1

شما هم وقتی قراره یه چیزی رو با داداشتون باهم بخورید 

مثلله قحطی زده ها برخورد میکنید یا فقط من و داداشمیم؟؟:|

فقط میخوریم که اون یکی نخوره:|و نوبت یه لقمه من یه لقمه تو حتما باید رعایت شه:)))

ما هر وقت با هم یه چیزی میخوریم نمیفهمیم چی خوردیم:|بس که تند خوردیم:))

 

2

چقدر بده که حس و حال قدیم نیست..

اون حال خوب و صفا صمیمیت قدیم..

اون شور و هیجان واسه دعا خوندن و مسجد رفتن:(

چقدر بدن بعضی شبا..

از بعضی اتفاقات هرچقدرم بگذره هرچقدرم خوب باشی و بهشون فکر نکنی..بازم یه شبایی هستن..

که با یاداوریشون بسوزی و خاکستر شی!!

 

+فکر کنم قشنگ واضحه تعادل روحی ندارم:|اولی طنز دومی غمگین


۵ Like :)
اون خط آخری که نوشتی

تعجب میکنم بعد از این همه مدت حالا فهمیدیش :))


از همون اول واضح بود
از همون روز اولی که وبلاگ زدی *ـــ*

گگگگ:|

ایششش:|
خیلیم خوبم:|

دچــ ــــار ۲۵ بهمن ۹۵ , ۰۹:۳۹
ما همسن شما بودیم رقابتامون خیلی پیچیده تر بود :))

 یه کاری  میکردیم که طرف از غذا خوردن منصرف بشه کلا :))

بحث اینه الان اون کلکا قدیمی شده:/نمیشه:دی

سِناتور تِد ۲۵ بهمن ۹۵ , ۱۱:۲۱
خوب میشی...
شک ندارم...

اگه تو خوب شی پس خوب شدن من کاری نداره:دی

سِناتور تِد ۲۵ بهمن ۹۵ , ۱۱:۳۴
جنبه ی تأکیدی داشت :)))

داخان:|

سِناتور تِد ۲۵ بهمن ۹۵ , ۱۱:۳۴
من که خوب شده ی الهی ام :)))

اشتباه نکن...تو داغان خدادادی هستی:/

آقاگل ‌‌ ۲۵ بهمن ۹۵ , ۱۱:۳۷
ما بچه که بودیم اینجور مواقع فقط میخوردیم که تموم بشه. نمیخوردیم سیر بشیم. :|

مانیز:|

منکه الان تنهام
اما ما اینطور نبودیم,همیشه سعی میکردیم طرفمون سیر شه

چه فداکار...ما میخوریم خفه شیم حتی ولی اون یکی نخوره:))))

مگه اینکه دیگه به مرز ترکیدن برسیم که بازیو واگذار کنیم:))

@دچار
داداش من دقیقا همزاد شماست!!!!!
هر چی یادم میاد منو از خوراکی خوردن منصرف میکرد همیشه!!!! :/

+ منم الان مث قسمت ۲ هستم، ولی مث قسمت ۱ مینویسم!!!! منم تعادل روحی ندارم گویا! :))))

:)



+چی بگم..

•°*”˜♫ raha ♫˜”*°• ۲۵ بهمن ۹۵ , ۱۳:۱۹
خخ من حتی با خواهرمم همون طوریم 


هعییییی 

:)



هییی

چه خوب بود

:)

والا من هر وقت میخوایم هر نوع خوردنیی رو با کسی سهیم بشم ، احساس میکنم داره سرم کلاه میره خخخخخ
پس شریک نمیشم :دی

:دی بله

دایی ‌‌جان ۲۶ بهمن ۹۵ , ۰۹:۴۸
من یک برادرزاده دارم که تقریبا همسن خودمه.
بچگی که بودیم همیشه باهم بودیم .
سر سفره،بزرگترها غذامونو تو یه ظرف میدادن بهمون ؛
من خجالتی بودم اون بچه پررو! 
همیشه بیشتر غذارو اون میخورد و منم اون لحظه هیچی نمیگفتم !!!
ولی تو خلوتی که گیرش میاوردم حسابی تلافیشو درمیاوردم  :)

+البته که روش شما جوانمردانه تر از روش منه :))

آخی:))

ازونایی بودید که میگن فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه:/

منتظر اتفاقات خوب (حورا) ۲۶ بهمن ۹۵ , ۱۱:۳۲
یاد خاطرات خونه بابابزرگم افتادم.اون موقع ها سر پفک نمکی از این ماجراهاداشتیم:)

:)

دچــ ــــار ۲۶ بهمن ۹۵ , ۱۳:۴۳
@گندم
دیگه تنازع بقا همینه دیگه!! ما ارادت داریم :) 

:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از blog بیان