رهایی

 

ظهر که اومدم خونه یهو بی اختیار سر یه مسئله الکی عصبی شدم و قاطی بودم.

اونم بعد چندتا سوال فهمید چیزی بیرون پیش نیومده و مورد خاصی نیست و با یه لبخند صلح آمیزی گفت: پس من ترجیح میدم فعلا آفتابی نشم..

منم سر تکون دادم و تائید کردم که تنهایی نیاز دارم..

ناهار اماده کردم خوردیم و اومدیم یکی دوساعت بخوابیم و یکم آروم تر شدم ولی باز تو خودم بودم...

دستشو گذاشت رو سرم و گفت داغه یه لبخند بی جون زدم سعی کردم بخوابم 

+گاهی حس میکنم الانه که سرت بترکه!

_از داغی؟

+از فکر! انقدر فکر نکن به خودت سخت نگیر..شل کن!

به خودم اومدم دیدم راست میگه کاش میشد انقدر فکر نکرد خیلی چیزا رو رها کرد رها!

 

۱۱ Like :)
عباس زاده ۰۴ آذر ۰۳ , ۱۰:۳۵

سلام

نباید سخت گرفت، چند سال بعدتر آدم متوجه میشه و لبخند میزنه که کاش سخت نمیگرفتم

سلام

بله دقیقا اینم یجور خامیه دیگه:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از blog بیان