comments (۲۵)
سلام
بیدار شویم (خمیازه خواب نکشیم) ک چ بشود؟! :/
سلام
که بفهمیم اومدیم به این دنیا که چه باشیم چه کنیم
ناشناس
۳۱ فروردين ۹۷ , ۲۲:۱۸
وای چقدر من خنگم تازه فهمیدم. :D <= اینو میدونم چیه، ولی :دی <= اینو متوجه نشده بودم. خب حالا چرا همون :D <= اینو نمیذاری؟
:)))چون حس تغییر زبان نیست:|
اونی که خوابیده شاید بیدار بشه ولی اونی که خودش رو به خواب زده عمراً
اوهوم:)
غیرت نگذارد که بگویم که مرا کشت
تا خلق ندانند که معشوقه چه نام است
#سعدی
سعدی ازین بیتا هم داشت؟:)
دل خود چون به سر زلف تو دیدم ،گفتم:
ای خوش آن دم که پریشان به پریشان برسد …
#طالب_آملی
:)
اینم برا اینکه بدونی سعدی هم از این شعرا داشت
#سعدی
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی
#سعدی
دم سعدی گرم:)
بازم بفرستم؟؟؟
شست باران همهی کوچه خیابانها را...
پس چرا مانده غمت بر دل بارانی من...؟
#حسین_منزوی
بفرستید اگر آرومتون میکنه:)
سینه ی تنگ من از بار غمی سنگین است..پاره ابرم که نهان ساخته ام کوهی را
جرعه به جرعه میدهم
شعر به نوشِ دلبرم
دل که نکرد اثر به او !
شعر کند مگر اثر ...!
با دلت حسرت هم صحبتی ام هست ولی
سنگ را به چه زبانی به سخن وا دارم
چه بگویم سحرت خیر؟ تو خودت صبح جهانی
من شیدا چه بگویم؟ که تو، هم این و هم آنی
به که گویم که دل از آتش هجر تو بسوخت؟
شدهای قاتل دل؛ حیف ندانی که ندانی
همه شب سجده برآرم که بیایی تو به خوابم
و در آن خواب بمیرم که تو آیی و بمانی
چه نویسم که قلم شرم کند از دل ریش ام
بنویسم ولی افسوس نخوانی که نخوانی!
من و تو اسوه ی عالم شده ایم باب تفاهم
که من ام غرق تو و تو به تمنای کسانی
به گمانم شده ای کافر و ترسا شده ای
کآیتی از دل شیدای مسلمان تو نخوانی
بشنو "صبح بخیر" از من درویش و برو
که اگر هم تو بمانی غم ما را نتوانی
#محمد_صفوی
:)
دلم شکسته و اوضاع درهمی دارد
و سالهاست برای خودش غمی دارد
تو در کنار خودت نیستی نمی دانی
که در کنار تو بودن چه عالمی دارد
نه وصل دیده ام این روزها نه هجرانت
بدا به عشق که دنیای مبهمی دارد
بهشت می طلبم از کسی که جانکاه است
کسی که در دل سردش جهنمی دارد
گذر کن از من و بار دگر به چشمانم
بگو ببار اگر باز هم "نمی" دارد
دلم خوش است در این کار وزار هر "بیتی "
برای خویش "مقام معظمی" دارد
برام مرگ رقم می زنی به لبخندت
که خنده ی تو چه حق مسلمی دارد
#فرامرز_عرب_عامری
:)
دوای درد مرا هیچکس نمیداند
فقط بگو به طبیبان که دعا کنند مارا
خودت شاید نمیدانی چه کردی با دلم اما...
دل یک ادم سر سخت را بردی خدا قوت !
#سید_تقی_سیدی
میخواستم جوابشون منم شعر بگم اما ذهنم نمیکشه
فقط تشکر میکنم:)
درباره من
محبوب ترین مطالب
مطالب پر بحث تر
پیوند ها

