شب غم تو نیز بگذرد!

 

1

تمام سعیمو میکنم تمرکز کنم و درس بخونم نمیشه..به خودم میام میبینم دارم میجنگم بغض میکنم گلایه میکنم
به خودم میام یا مامان صدام میکنه میگه که داری چیکار میکنی؟ و میبینم باز دستامو زخم کردم
شاید باید یه مدت دستکش بپوشم نمیدونم یه کاری بکنم تا بتونم خودمو کنترل کنم
به طرز مسخره ای هربار که به خودم میام تو ذهنم یکی میدیدم که باید اون این موقع ها دستامو میگرفت و میگفت آروم باش

 

2

اون روز بارونی که ماشین که به سمتم میومد ندیدم و هرچند سرعتش کم بود بخاطر لیز بودن زمین بهم زد.. نترسیدم
یا اونروز که داشتم خودم میزدم به جدول،
یا وقتی توی مراسم تشییع گیر کردم همونجایی که مردم کشته شدن و حتی دستامو نمیتونستم بیارم بالا نترسیدم،حتی ذره ای..فقط با اقایی که روبه روم بود سعی کردیم به پهلو وایسیم که دختر بچه ای که بینمون بود له نشه.. به همون نیم تنه ای که کبود بود ولی فشار بیشتر روی اقاهه بود بهش لبخند زدم وسط اون همه داد، یا اون ماموری که بالای پشت بوم به ماها نگاه میکرد داد میزد و میزد تو سر خودش نترسوندتم.. بهش خندیدم و گفتم گریه نکن بازم کرمان میای؟ گفت نه، گفتم اا قهر نکن بیاا
وقتی مامانم فهمید همونجا اونروز تنها گیر کرده بودم که مردم مردن خوابش نبرد دو شب بعدش
یا دوستم که میگفت هنوز اون صحنه ای که ماشین زد و پرت شدی یادم نمیره.. و اونروز تا خود خونه باهام اومد و لرزید و وقتی لباس درآوردم دیدیم نصف بدنم کبوده ترسید تا یه هفته بعدش میگفت به خانوادت نگفتی بیا حداقل با خودم بریم دکتر، ولی مطمئن شد خودم بیخیال شد
نترسیدم.. چیزیمم نشد واقعا، اما میتونست بشه،
ولی میدونم تو تموم اون لحظه ها توقع داشتم یه نفر نگرانم باشه، که بعد فهمیدم حتی خیلی وقته شمارمو از مخاطباشم پاک کرده..
یه جا نوشته بود شما دوست ندارید بمیرید، خودتو پرت کنی وسط دریا تقلا میکنی برا زنده موندن، شما فقط میخواید حسی که درونتونه کشته شه!

 

3

یه حالتیم هست نه دلت میخواد تنها باشی نه دلت میخواد کسی بهت نزدیک شه!نه طاقت میاری تو خودت بریزی نه غرورت میزاره با کسی حرف بزنی! عجیب حالیه...

 

+با همه ی اینا.. هنوز هم میخوام همه جوره به خودم کمک کنم و برای موفق شدنم تو زندگی تلاش کنم ، و با خدا معامله:)بیشتر باهاش حرف میزنم، بیشتر برا خودم انرژی میفرستم.. برا خودم شعر میخونم،قربون صدقه خودم برم با خانوادم مهربون باشم..میدونید سعی میکنم زنده باشم:)

+شب غم تو نیز بگذر، اما دراین میان دلی ز دست می رود...

۵ Like :)
مهران بیان ۲۹ دی ۹۸ , ۱۱:۴۳

با خدا معامله نکن که در هر صورت میبازی، اگرم خیلی خوشش ازت بیاد تو را میبره پیش خودش

خب معلومه دلگیرید سر یه داستانایی از خدا ..ولی چرا باید ببازید؟ چرا باید خدا بد بخواد؟ مگه بخیله؟ مگه مثل ماها ضعیفف

ه ما که تو بهترین و عاقلانه ترین حالتمون زمین خوردیم! چرا نباید به خدا تکیه کنیم؟:) منکر سختیای دنیا نیستم میدونم گاهی کاسه صبر آدم لبریز میشه ولی فک کن این وسط خدارو هم از خودت بگیری، چون برعکسش ممکن نیست..اون وقت جدا دق میکنی:)
مشکل ازونجایی شروع میشه که میخوایم یه چیزیو به اصرار از خدا بگیریم ، مثلا فرض کنید قضیه ازدواج.. فکر کنید آدمی که باید بخوادتون نمیخوادت اونوقت شما التماس کن نذر کن! نمیشه، بشه هم بعدا میفهمی چه بد شد شد، ما اصرار داریم بجای اعتماد:)

امین ستایی ۲۹ دی ۹۸ , ۱۸:۱۰

چه تلخ و گیج کننده :(

بله:)

مریــــ ـــــم ۲۹ دی ۹۸ , ۲۱:۴۴

مهربون بودن با خونواده واقعا کار سختیه، اینو‌بپذیر ازم.

میدونم:|

ولی خیلی عحیب بچه خوبی شدم:|

در این میان دلی از دست میرود...

آره...

گندم بانو ۳۰ دی ۹۸ , ۱۱:۱۹

دختر تو توی مراسم تشییع چیکار میکردی آخه؟  :/

چند روز ازت غافل شدم ببین چه کارا که نکردیا! 

اینو که تو واتس آپم استوری کرده بودم.


اون تصادف دومیه رو بهت نگفتم چون میدونستم ذهنت درگیره ناراحتت نکنم دیگه:) البته تا همین چندروزا به هیچکس ازش نگفتم

گندم بانو ۰۱ بهمن ۹۸ , ۰۷:۲۳

اون که جریان داره که ندیدم... ما اومدیم ایمیل منو توگوشی مامانمم ثبت کردیم.  بعد همه شماره‌های من واسه مامانمم رفت! بعد چند ماه، این سری که رفتیم شیراز به مامانم گفتم چون شماره‌های تو واسه نیومده پس احتمالا مشکلی پیش نمیاد اگه شماره‌هایمنو پاک کنی! و اینگونه بود که کل شمارت‌های من پاک شد 🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️

خلاصه یه ده روزی هیچ شماره‌ذی نداشتم... تا برگشتم بوشهرو از رو گوشی قبلی شماره‌ها رو برگردوندم! اینه که فقط استوریای اینستاتو میدیدم:) 

خب پس، داستان ها داشتی:)

محمود بنائی ۰۱ بهمن ۹۸ , ۱۱:۲۹

این حستو میفهمم، خیلی سخته که تو حواست پیش کسی باشه که اصلاً تو را نمیبینه!

اما شایداگه جور دیگه ای میشد!؛ بعد مدتی میفهمیدی زهی خیال باطل اصلا اون چیزی نیست که فکر میکردی و میخواستی! همه اش رویا بوده :) 

همین الانشم مگه به نتیجهای غیر ازین رسیدم؟:)

طراحی سایت تهران ۲۸ بهمن ۹۸ , ۱۰:۵۵

تو می روی و دل ز دست می رود
مرو که با تو هر چه هست می رود

 

دلی شکستی و به هفت آسمان

هنوز بانگ این شکست می رود

 

کجا توان گریخت زین بلای عشق

که بر سر من از الست می رود

 

نمی خورد غم خمار عاشقان

که جام ما شکست و مست می رود

 

از آن فراز و این فرود غم مخور

زمانه بر بلند و پست می رود

 

بیا که جان سایه بی غمت مباد

وگرنه جان غم پرست می رود

 

شب غم تو نیز بگذرد ولی

درین میان دلی ز دست می رود

ممنون از کامنت و شعر زیبا:)

هی...

کل پست یه طرف...

خاطره ی تشییع جنازه یه طرف...

چرا ما نمی تونیم گند نزنیم؟ :/

واقعا:(

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از blog بیان