همین

 

درحالی که با یه حس سرماخوردگی خفیف که امیدوارم برام مشکل ساز نشه نشستم و ستاره های روشن رو نگاه میکنم کشیده میشم به دو سه یا چهار سال پیش بیان..

حس و حال و هوای دوستامون، داستان هامون..

میدونی یاد چی افتادم..

یاد قدیمای خونه ی مادربزرگ دور هم جمع بودنا، زمستونا لباس گرم پوشیدن و چسبیدن به بخاری و چراغ نفتی، به باهم خوش بودنا..

به سردی اتاق آخری خونه ی بی بی که به هوای بازی های سه چهارنفره گرم می‌شدیم...

به استراحت دم ظهر بزرگ ترا و مای خستگی ناپذیری که توی سایه ی درخت توت مینشستیم و حرف می‌زدیم و میخندیدیم تا اهل خونه از شیطنت ما در امان باشن!

میدونید اون روزا رو خوب یادمه با خودم میگفتم همیشه این جمع رو دلم میخواد، مگه میشه یه روز دیگه دلم نخواد؟

الان ولی خونه ی مادربزرگ همه فصلش پاییزه.. همیشه خلوته و اینبار همه اهل خونه استراحت میکنن.. البته اهل که چه عرض کنم دو سه نفری که هستیم. خیلی وقتا مامان و بابا میرن و من بهونه میارم تا نرم..

اون روزا خونه رو روی سرمون میزاشتیم و سرحال تر برمیگشتیم، این روزا اما ماهی یکبار هم اگر بریم بخشیش رو خوابیم و خسته تر از قبل با خستگی راه برمیگردیم...

آدم هایی که یکی رفتن و وبلاگ هایی که مثل خونه های روستایی اهالیش رفتن شهر و خالی موندن.. و نوه هایی که بزرگ شدن و غرق روزمرگی همین قدر پاییز

همین قدر..

۱۳ Like :)
نرگس بیانستان ۰۹ آبان ۹۹ , ۱۶:۲۸

تلخ ننویس سمیرا... دلمون میگیره

انقدر همه جا سرد شده که دلمون گرمی وجود آدمارو میخواد

 

تلخ شد؟ااا🙄🤔
پوزش

هیـ ‌‌‌ـچ ۰۹ آبان ۹۹ , ۱۶:۵۴

درسته خیلیا رفتن اما هنوزم می‌شه هوای مونده‌ها رو داشت چون اونا نباشن خلوت‌تر و تنهاتر میشیم...

دقیقا ایتم نکته مهمیه
پس بعدی رو در مورد اینکه چجوری بازماندگان هوامو داشته باشن خواهم نوشت😌

1 بنده ی خدا ۰۹ آبان ۹۹ , ۱۶:۵۴

منم همین حسو دارم عمیقا.البته ما دیگه خونه ی پدربزرگ نداریم

میبینی مهندس

ما حالمون خوبه ... با همین ها هم میشه زندگی کرد

حال خوبتون مستدام

هعی...

خونه مادربزرگ ما رو که  نابود کردن... دیگه اصلا وجود نداره...

ای بابا:(

خط اول منم :)

ایشالا هردومون زود خوب بشیم و مشکل ساز نباشه برامون.

 

 

سلام بر بهار نارنج دوست داشتنی همیشگی خودم 

آقا اینا نرفتن برمیگردن ایشالا :)

مرخصی گرفتن :)

ولی جدی محبوبه دوستمون رو برگردونی خیلیه :)

 

 

 

قلمت مانا ❤❤❤

 

 

سلام ان شاالله

اگه محبوبه شبه منظورت که هست

ممنون

حامد سپهر ۰۹ آبان ۹۹ , ۲۰:۲۵

این قصه جدیدی نیست ،همیشه باید قدیمیها برن تا جا واسه جدیدیها باز بشه چون قدیمیها بقول خودتون کم کم دچار روزمرگی میشن و این ناگزیره

امممم شاید ولی در هر صورت ما دلمون برا دوستامون تنگ میشه

خیلی دلگیره وقتی میری و میبینی بعضی هاشون دیگه نمینویسن اونم وقتی خفن ترینا رو مینوشتن قبلا:)

آره میفهمم
ولی به قول جناب و یاذشاید سرخانم هیچ قدر منو تا هستم بدونید😁😁

چقدررر درک میکنم حال و هوای این پست رو....

آره...

یاسمن گلی:) ۱۱ آبان ۹۹ , ۱۰:۴۰

حال دلت خوش عزیزم 

ارادت. همچنین

منتظر اتفاقات خوب (حورا) ۱۳ آبان ۹۹ , ۰۵:۲۱

شاید نباید انتظار داشته باشیم فضای وبلاگ تاثیرپذیر از فضای واقعی زندگی‌مون نباشه!

ولی به هر حال همینم که هست غنیمته:-)

قطعا تاثیر پذیره

بوی مرگ می‌ده!

نه حالا به این شدت:/

ســـــر باز ۱۷ آبان ۹۹ , ۲۳:۱۱

دقیقا شده مثل خانه روستایی که هر چند وقت یکبار میایم سری بهش می‌زنیم...

دقیقاً

بوی زامبی چی :| :))

😅😅😅کووید۱۹😅😅

وبلاگتون

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خیـــــــــــــــلی زیباست، تبریک. امیدوارم ایام به کامتون باشه

خیلی ممنون
هم‌چنین

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از blog بیان