۰•●کـاغـذ سفــید●•۰

هرچه تبر زدی مرا،زخم نشد جوانه شد..

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خواب» ثبت شده است

آمدی قصه ببافی که موجه بروی..


دیشب در خواب شماره کسی را میگرفتم..دل آشوب بودم،زخمی به ژرفای عمیق ترین نقطه در قلبم جانی دوباره گرفته بود..
تماس وصل شد،سکوت کردم سکوت بود..چند ثانیه ای سخت گذشت خواستم لب باز کنم که صدای دخترکی که معلوم بود تازه حرف زدن را یاد گرفته دهانم را بست،انگار بی هوا گوشی بزرگ ترش را برداشته بود تا شعری که تازه یادگرفته را برای اولین گوش مفتی که یافت بخواند..چند ثانیه ای را مات و مبهوت بودم،حس غریبی داشتم که صدایت را ارام ازآن طرف شنیدم،که داشتی پسرکت را بخاطر شیطنت هایش شماتت میکردی،نام مادرشان را که بردی دلم مرد،نه که فکر کنی مهر آن چشمان سیاه هنوز بردلم باشد یا دلم بی تاب باشد،نه!
اما صدای کودکانت نام مادرشان و وقت رفتنت.. ،
هر کار کردم به دلم بگویم که بخاطر آن زن نرفتی،تا بگویم تمام روزهای تلخ آن روزها درهوای کس دیگری نبودی نتوانستم..
مات دریایی از غم بودم و آنطرف تو حتی حواست به دخترکت و گوشی در دستش نبود..خیره به نقطه ای بودم و دخترک با همان زبان کودکانه اش میخواند:آهویی دارم خوشکله فرار کرده رزدستم دورییش برایم مشکله کاشکی اونو میبستنم...


+در نزن رفته ام از خویش کسی منزل نیست!

+همینطوری:)


  • ۱۱ پسندیدم:)
  • ۱۹ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • پنجشنبه ۱۱ مرداد ۹۷

    گفتگویی بی جواب


    امشب به صرف فنجانی چای میهمانم ..

    گوشه ای از همین اتاق با دلم خلوت کرده ایم..

    از آن دو نفره هایی که فنجان چای سرد میشود!

    حرف زیاد دارم..

    گله ازین شب ها که بغض راه نفسم را میگیرد!شکایت بسیار است..

    میخواهیم سنگ هایمان را با هم وا بکنیم..

    من از زخم های روحم بگویم..

    او از دوست داشتن..

    من از گودی زیر چشم هایم بگویم..

    و او از تلخی و نامهربانی ها قصه دارد!

    گاهی میباریم گاهی چنان دیوانه ها میخندیم..

    گاهی گلاویز میشویم..

    کمی از اوضاع زندگی میگوییم

    آنوقت است که میگوید:گاهی درد امانم را میبرد..انگار هوایی نیست و از بی نفسی جان خواهم داد..اما با این همه میگذرد شکر میتپم هنوز..

    چند قدمی را در کوچه خیابان خاطرات پرسه میزنیم.. و زیر باران اشک هایم خاکستر میشویم..

    میدانی اینگونه دیگر نمیشود زندگی کرد!

    به قول بازاری ها حتی خرج اشک و ها بغض های آشنای همیشگی هم در نمی آید چه برسد به این درد های بی پدر که بی خبر می آیند ویران میکنند ومیروند!

    اما..

    نیمه شب شده است ..

    تا چشم های باران زده کار میکنند همه جا سیاهی است...

    و من و دلی که عاجز مانده ایم از حساب و کتاب زندگی!

    میدانی..بعضی زخم ها..تا خود صبح بیدار نگهت میدارد..با بغض هر بار گلایه میکنی..

    اما امان از زخم هایی که..

    هوس خواب دارم..

    ازین دست و پازدن های درد اور..ازین هجوم بی رحمانه غم باید گریخت!



    +دست نوشته فی البداهه..

    عکسم همینطوری

    +دیشب دوساعتی درحالت خواب ناله کردم مامانمو صدازدم با صدای خفه ولرزیدم زیردوتاپتو تا سر اخر مامانم متوجه شد و به دادم رسید...

  • ۵ پسندیدم:)
  • ۱۶ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • دوشنبه ۲۳ مرداد ۹۶

    داستان دخترک

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بهارنارنج :)
    • چهارشنبه ۳۰ فروردين ۹۶

    روزنوشت


    1

    اگه میخواید فیوز مغزتون بپره و تمام تارهای عصبیتون بهم پیچ بخوره!

    باخودتون شطرنج دونفره بازی کنید:|

    اونوقت معنی ارورserver not foundمیفهمید:|

     

    2

    هفته پیش رفتم باشگاه نمیدونم چیکار کردم کمرم نابود شده..

    شدم شبیه این پیرزن پیرمردا که14معصوم اسم میبرن تا پا میشن:|

    البته بخاطر بدنشستن پشت میزم میشه چون ازصبح تا شب پشت میزم فقط شبا جمعش میکنم پتو زیرپامو صاف میکنم روش میخوابم تا صبح بعد:|

     

    3

    دخترهمسایمون از من بچه تره ولی هیکلن دوبرابر!بعد من هروقت حالم خوب نیست سردردم میاد میگه توچطوری هنوز زنده ای؟:|

    جالبیش اینه ۴فصل سالو واکسن میزنن هرچیزی نمیخورن اما ۳فصل و۳ماه سال سرماخوردن ماهی۲/۳بارم بیمارستانن:|

    اونوقت گوش شیطون کر من نهایت یه باربیمارستانی شدم..دوبارم اورژانس..

    جریان بیمارستان هم  این بود که چهاردبستان بودم با قرمه سبزی کتف راستم سوخت..

    من اونجا گریه میکردم زنه میگفت بازم قرمه سبزی میخوری؟

    ومن با گریهمعلومه که  آره...

    دراین حد شکمو بودم :|


    +بعضی کابوسا چقدر کابوسن:|



     

  • ۹ پسندیدم:)
  • ۱۲ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • پنجشنبه ۲۸ بهمن ۹۵

    خواستگاری درخواب

     

     

    پیرو پست قبل که گفتم دختر خالم از بله برون اومده..وبعداز تلاشش برای چپاندن(فروکردن) نصف ساندویچ به حلق بنده:|

    داستان خواستگاری روتعریف کردن..

    عروس که تفاوت سنیش با داماد۱۱سال بوده پدرش۷سال پیش فوت میشه..

    چندماه پیش فردی(پدردختر)به خواب پسر میاد و میگه یک امانتی دارم امانت دارهستی مواظبش باشی؟

    جریان این خواب های ادامه دار به حدی میرسه که خواب و خوراک از آقا پسر که پسری مذهبی و متدین هست(درحدی که نصف سال روزه است)میگیره..

  • ۱۰ پسندیدم:)
  • ۱۶ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۳ بهمن ۹۵

    دلنوشته..


    خاطراتِ توىِ لجباز مرا خواهد کُشت

    اینکه "مى شد نروى"،باز مرا خواهد کُشت


    بعداز ماه ها دلتنگی دیشب به خوابم آمد..

    سحری را که خوردم نمازم راکه خواندم عکسش رانگاه کردم..

    _کجایی؟!نکند توام مثله من دلتنگی..

    دستانم میلرزید..

    مادرم گاهی میگوید لرزش دستانت الان از پدر بیشتر است..

    محو چشمانش بودم با صورتی خیس و او باچشمانی خندان درعکس..

    خواب که رفتم..

    اورا دیدم..

    اورا که حتی اسمم را فراموش کرده بود..

    تعبیر تلخی داشت افکارم..

    حس مرگ در آغوشم گرفت..من خرد شدم درخواب..

    حالا ساعتیست بغض کرده ام..

    اشک هایم بی اختیار می آیند..

    حالم خراب است خراب..

    آنقدر که حتی اگر عیسی دمی باشد و ابن سیرین را بازگرداند..

    آنقدر که اگر یوسف هم به خوابم آید..

    اگر همه و همه گواه دهند این خواب دروغ است..

    آرام نمیگیرم..

    من معجزه ی دیگری را میخواهم..

    اورا..

    تا بگوید همه این شب های پردردکه گذشت..

    دروغ است!




    دریافت

  • ۱۲ پسندیدم:)
    • بهارنارنج :)
    • پنجشنبه ۲۵ آذر ۹۵

    حال من بد نیست غم کم میخورم(شعر)


    حال من بد نیست غم کم می خورم  ... کم که نه! هر روز کم کم می خورم

    آب می خواهم، سرابم می دهند ... عشق می ورزم عذابم می دهند

     

    خود نمی دانم کجا رفتم به خواب  ...  از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

    خنجری بر قلب بیمارم زدند  ...  بی گناهی بودم و دارم زدند

     

    دشنه ای نامرد بر پشتم نشست  ...  از غم نامردمی پشتم شکست

    عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام  ...  تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

     

    عشق اگر اینست مرتد می شوم  ...  خوب اگر اینست من بد می شوم

    من نمی گویم،دگر گفتن بس است  ...  گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

     

    روزگارت باد شیرین! شاد باش  ...  دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

    آه! در شهر شما یاری نبود  ...  قصه هایم را خریداری نبود!!!

     

    وای! رسم شهرتان بیداد بود  ...  شهرتان از خون ما آباد بود

    از درو دیوارتان خون می چکد  ...  خون من،فرهاد،مجنون می چکد

     

    خسته ام از قصه های شوم تان  ...  خسته از همدردی مسموم تان

    اینهمه خنجر دل کس خون نشد  ...  این همه لیلی،کسی مجنون نشد

     

    آسمان خالی شد از فریادتان  ...  بیستون در حسرت فرهادتان

    کوه کندن گر نباشد پیشه ام  ...  بویی از فرهاد دارد تیشه ام

     

    عشق از من دورو پایم لنگ بود  ...  قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

    گر نرفتم هر دو پایم خسته بود  ...  تیشه گر افتاد دستم بسته بود

     

    هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! ...  فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

    هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! ...  هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!

     

    هیچ کس اشکی برای ما نریخت  ...  هر که با ما بود از ما می گریخت

    چند روزی هست حالم دیدنیست  ...  حال من از این و آن پرسیدنیست

     

    گاه بر روی زمین زل می زنم  ...  گاه بر حافظ تفاءل می زنم

    حافظ دیوانه فالم را گرفت  ...  یک غزل آمد که حالم را گرفت:

     

    " ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم",



    +این شعر رو..وقتایی که دلم پره  واسه خودم میخونم بارها..:)


  • ۸ پسندیدم:)
  • ۹ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • پنجشنبه ۲۲ مهر ۹۵