۰•●کـاغـذ سفــید●•۰

هرچه تبر زدی مرا،زخم نشد جوانه شد..

۱۷ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

دل مرنجان


دل مرنجان که ز هر دل به خدا راهی هست

هرکه را هیچ به کف نیست به دل آهی هست


+خوبم،منتهی سرررردرد

  • ۱۴ پسندیدم:)
  • ۸ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • جمعه ۲۷ بهمن ۹۶

    واقعی بودی یا رویا من عاشقت شدم..


    دیشب مردی به خوابم آمد..

    چهره مردانه ی دوست داشتنیی داشت..

    بهتر بگویم چهره ای که برای من آنقدر دوست داشتنی بود که دلم پر بکشد برای بوسیدنش..

    مردی به خوابم آمد..

    مردی که تا امروز در بیداری ندیده ام..

    مردی که در خواب مردِ من بود!همسرم..

    از ظواهر و حرف های عاشقانه خبری نبود..

    اما حتی در خواب هم از کلمه کلمه حرف های کوتاه و ساده اش عشق را احساس میکردم..

    مردی که عجیب کنارش احساس امنیت میکردم و درکنار عشق دلم مملو از آرامش بود..

    تمام مدت ظاهر سنگین و آرام مردانه اش را در دل ستایش میکردم..

    قرار بود با خانواده ام به جایی تفریحی برویم..

    میدانستم باید برای انجام کاری جایی برود و در گردش مارا همراهی نمیکند..

    کنارش نشسته بودم و او خیره به روبه رو درحال رانندگی..خوب نگاهش کردم..

    آرام گفتم:نمیایی؟؟

    گفت:نه، باید بروم دنبال کارِ...

    +میخواهی همراهت بیایم؟

    بدون تغییری درحالتش ارام گفت:معطلی زیاد دارد خسته میشوی..برو حال و هوایت عوض میشود گشتی هم میزنی..بهت خوش میگذره..

    میدانید جملات بالا خیلی ساده اند..اما شاید فقط من هستم که حتی بعد از بیداری عشقی که در کلمه کلمه حرف هایش حس میکردم بی تابم میکند..

    نمیدانم آن مرد رویا بود یا واقعیت..

    تنها خواب بود یا یک روز نگاهم در نگاهش قفل میشود و میگویم این همان مرد رویایم است!

    نمیدانم..فقط میدانم..

    چشم هایم را که باز کردم..

    نبود..

    و بغضی از سر دلتنگی راه گلویم را بسته بود..

    ودلم میخواست ساعت ها  برای مردی که برای اولین بار در عمرم در رویا دیده ام ببارم..

    میدانید خنده داراست ولی..

     دلم بی تاب چهره مردانه رویایی ایست که از پس کلمات بی الایشش عشق را میچشیدم..



  • ۱۱ پسندیدم:)
  • ۱۵ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • پنجشنبه ۲۶ بهمن ۹۶

    برای یک عدد واران


    برای یک عدد واران..

    که قلبش اندازه گنفیشک میمونه..

    نه از لحاظ بزرگی بلکه از لحاظ حساس بودن و لطافتش

    دلش نمیخواد کسیو برنجونه..

    انقدر با هر حرفی عذرخواهی میکنه از ترس ناراحت شدنت که دلت میخواد با دستای خودت خفش کنی!

    اوه..نه!قرار بود شاعرانه باشه!

    برای اون دختر درظاهر دلنازک ولی قوی ومحکمی که توی همه مراحل زندگیش قوی وایساده:)

    برای همون که تو حرم وقتی مشخصاتشو پرسیدم گفت چادر میپوشم!

    منم انقدر از دستش حرص خوردم که نوشتم منم دکلته قرمزمیپوشم!

    ای بابا نشد..

    برای اون دوست خوبی که همیشه حواسش هست به همه ودلش میخواد خوشحالیشونو ببینه!

    برای همونی که خوشش میاد یه تیکه از مطلب بگه بعد قشنگ که گیج شدی بگه نپرس خواهشا،همون که دراین مواقع میخوام با ماهیتابه بزنم فکشو...تکبییییر!

    ای بابا اصلا بیخیال


    برای یک عدد واران:)

    یک تبریک ناقابل!

    بانو تولدت مبارک..با آرزوی بهترین ها:)

  • ۱۷ پسندیدم:)
  • ۱۳ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • چهارشنبه ۲۵ بهمن ۹۶

    شب نوشت



    1

    هما:راستی سمیرا مادربزرگ معصومه فوت شده؟

    +اا آخی..خدا بیامرزدش..

    _مرسی،ان شاءالله بقای رفتگان شما باشه

    :|

    هما؟تو نمیخواد ادبی حرف بزنی باشه؟:|

  • ۷ پسندیدم:)
  • ۹ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • دوشنبه ۲۳ بهمن ۹۶

    روزنوشت


    1

    استادمون40وخرده ای سالشه..

    میگه من از زمانی که با دختر ایشون(استاد پیر فرزانمون)همکلاسی بودم مدرسه اینجا درس میدادن ایشون

    یکی از بچه ها گفت:استاد نمیرن هیچ جوره:))ایشون مکتب ملا بودن کم کم گذشت استاد شدن:))

    +تازه به همه میگن بی سواد

    من:باورکن نمیره آخرش تاکسیدرمیش میکنن میزارن تو بخش بالاشم میزارن همتون بی سوادین:))


    2

    ذهنم خیلی درگیره کارا و برنامه هامه..

    شنبه رفتم سرکلاس ترم دویی ها،دختره بهم سلام کرد گفت اینجایی؟

    خیلی دقت نکردم بهش وجوابشو دادم

    ظهر دیدتم گفت منو میشناسی؟گفتم نه!

    گفت منو صبح دیدی!اسم و فامیلت چیه؟

    خودمو معرفی کردم!فردا ظهر دیدمش بهم دست داد..فقط نیم ساعت فکر کردم کجا دیدمش!:|


    3

    سفرمشهد کنسل شد


    +دلم برای بچه های کلاس خودمون تنگ شده بود

  • ۱۳ پسندیدم:)
  • ۱۷ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۶

    شب نوشت



    1

    یکشنبه تصمیم گرفتم حرکات متنوع کارکنم..برای همین شب قبلش کلی تمرین کردم ولی اصلاحواسم به سن خانما نبود!

    فرداش شروع کردم به گرم کردن خیلیم شلوغ بود..

    اما یه حرکت تند رفتم که فهمیدم و عذرخواهی کردم..

    داشتم حرکات معمولی و مناسب میرفتم که یکی از خانمای جوون باشگاه(جوون یعنی نزدیک40)شروع کرد به عیب گرفتن از حرکات که با کلی زحمت اماده کرده بودم وکاری کرد که اصلا بهشون نرسیدم..خلاصه گیرداد همه ساکت شده بودن وانگاردلشون برام سوخته بود(من بچه ترین عضو اونجام اونجا حتی خیلی ها بچه هاشون ازمن بزرگ ترن)

    اولش کم اوردم..و عصبی شدم یه ان گفتم برم بیرون بگم بیا خودت گرم کن اما دیدم باید کلاس داری یادبگیرم وپیش میاد..

    گفتم باشه اما تمام مدت مچاله بود...

    براهمین مدل گرم کردن کلا عوض کردم..

    حالم خوب نیست اما نمیخوام ضعف نشون بدم یاعقب نشینی کنم..منتظرم برم و فرداحتما گرم کنم!حتی با این حالم!

    خوابم نمیبره و همش شیوه گرم کردنم وترتیب حرکات مرور میکنم ناخوداگاه.دعام میکنید؟:)


    2

    هما:سمیرا فردا کلاس برگزار نمیشه!ماهم نمیریم

    من:اا چرا؟من ناهار رزرو کردم!:|

    _عه؟همایون نیست ما نمیرین

    +امروز بود که نمیشه بریم؟؟

    _گفته فردانیست!

    +خب شاید دروغ باشه

    _بیادم کاری نمیکنه ربع ساعت حرف میزنه میره،حوصله داری؟

    +نه حوصله ندارم ناهار دارم:|

    _من پول جوجتو میدم اع:|

    +مطمئن نمیاد؟یعنی نریم؟

    _سمیرا ترم چهاری خجالت بکش!

    +هما جوجه کباب رزرو کردم میفهمیییی؟جوجه کباب😂

    _برو اصلا بخور مسموم شی راحت شم از دستت:|


    3

    دوستم گفت کلاس دانش بیا بریم سرکلاس باما

    استاد:کیا متاهلن؟

    همه ساکت

    _کسی نامزد داره؟

    همه ساکت

    _دوست پسرم ندارین؟

    +نه😒😒

    _واقعا؟چقدر بدبختین!من الان میرم میگم با اینا کلاس برنمیدارم حذف میکنم

    :|


    4

    تاکسی اومدم سوارشم(تاکسی گرفتنای منم داستان شده:|)دیدم نمیتونم نصفم بیرونه:|خانم کناریمم انگار جانداره بره..

    برگشتم نگاه پسری که نشسته بود اونطرف کردم

    خیلی و اروم و ملیح گفتم:ببخشید آقا؟

    گفت:جانم خانم؟؟

    من:|جونت دراد!(تودلم گفتم)

    +لطفا جمع تر بشینید!بچسب به در!

    هیچی تا اخر مسیر جا باز شد-_-


  • ۸ پسندیدم:)
  • ۲۲ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • دوشنبه ۱۶ بهمن ۹۶

    وقتی نهال بودم(چالش)


    وقتی نهال بودم تمام هم بازیام پسر بودن..

    معمولا نهال شیطون و بی سرو صدایی بودم فقط به ثانیه ای غیبم میزد و زمانی که پیدام میشد و یه گوشه مینشستم

    باید میفهمیدن یه جایی دست گل آب دادم!

    از انداختن روسری توی چراغ واتیش زدنش تا با سنگ زدن پسرعموی دخترعمم چون زده بودش.. اونموقع ها خیلی دوسش داشتم:|

    از رنگ کردن سرتاسر دیوارای خونه با رژ24ساعته قرمز

    مامان علاقه داشت به موهام گیره بزنه اما گویا من علاقه نداشتم و به شب نرسیده گیره گم میشد تا یه سری تلویزیون خراب میشه و تعمیرگاه تلویزیونو با یه پلاستیک گیره و کش پس میده! 

    از شجاع بودنم و از سه سالگی تنها خوابیدنم توی اتاق مجزا

    ازینکه بدم میومد کسی بغلم کنه..

    اینکه انقدر روسریمو محکم میکردم که کبود میشدم

    از لباسای نویی که برای یه مهمونی مهم پوشیدن تنم و درست ربع ساعت قبل مهمونی پریدم تو گلای پارک و...بعد هم مراحل نوازش:|

    از اینکه هرشب به بابام قبل خواب میگفتم بابا ساعتتو کوک کردی؟آب خواستم بهم میدی؟دستشویی داشتم میبریم؟

    البته ناگفته نماند گاهی جای اب و دسشویی عوضی میگفتم:|

    تا بازی با پسرا و رفتن بالای درخت وگیر کردن و التماس کردن:))نخندین مورد داشتیم ازهمون موقع ها شیفته این خصایصم بود:|

    ازینکه هرجایی بلایی سرم میومده که زخمم بشه حتی محال بود گریه کنم!

    تا فرار از مدرسه..البته فقط یه مورد بود اونم اول دبستان

    تا اذیت سگ و فرار از دستش!

    خشک کردن پروانه ها..علاقه به حیوانات..

    له کردن مورچه ها و تلاش برای درمانشون پس از شکستی کمرو پاهاشون:|

    تا بردن آبرو موقع مهمونی با گفتن عههههه اینا چیه ما نخوردیم؟:|

    با خندون مادرا تو جامعه القران با اون سخنرانیام:|

    از کمک کردن به پسرا تو مهد کودک وتشویقشون به شیطنت و جریمه شدنم توسط مربی(دستا و یه پا بالا:|)

    ازینکه عمه از دختر داشتن و دخترا متنفر بود ولی منو انقدر دوست داشت که تالباس میخریدم بغلم میکرد ببره خونه جاریاش پز بده:|وکلا نصف روز بغل عمه میرفتم گشت زنی:|

    اینکه جوجه رنگی مورد علاقمو یه شب گرفتم بغلم صبح بیدار شدم پوستر شده بود:|

    تا فرار کردن از دست شاگردای بابام و گم شدنم..

    اینکه تا دوم دبیرستان پسرونه پسرونه بود موهام خودش بازگوی روحیاتمه...

    خلاصه این بود روحیات من وقتی نهال بودم..نهال بودما نهال بی آزار!:|


    +این چالش رو اووکادو عزیز گذاشتن همتونو دعوت میکنم به این چالش^_^از زمانی که هنوز نهال بودید بنویسید


  • ۹ پسندیدم:)
  • ۱۲ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • شنبه ۱۴ بهمن ۹۶

    تنبلی(موقت)

    دیشب:صبح پاشم قبل دانشگاهم ورزش کنم

    6:15حالا هفت و نیمم پاشم به همه کارام میرسم

    7:30باید برنامه کلاسیمم بگیرم

    8:اه کی اصلا هفته اول میره دانشگاه؟؟

    8:06گوشی به دست در رخت خواب

    :|

  • ۴ پسندیدم:)
  • ۱۷ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • شنبه ۱۴ بهمن ۹۶

    شوخیشم جدیه!


    1

    کتاب درباره شهدا کم و بیش خونده بودم اما سلام برابراهیم باهمه کتاب ها و شهدا فرق داشت..

    بابت همین عکس شهید گذاشته بودم پس زمینه گوشیم که تا چشمم میوفته یادشون بیوفتم..

    عکسی که بزرگ روش نوشته شده بود:سردار کمیل

    یکبار مامان نگاهش به گوشی افتاد و گفت عکس شهید را بردار..

    گفتم چرا؟گفت:دیدی کسی نگاهش افتاد..اونا که نمیگن شهیده!

    گفتم به ما چه مردم غلطای دیگم میکنن..

    که مامان خیلی جدی گفت:همینی که گفتم..

    راستش جدی نگرفتم..

    چندبار تکرار شد..اما هربار برخورد مامان تند تر میشد..بار آخر هم شدیدا بحثش شد که برام عجیب بود..

    چرا این موضوع انققققدر برای مادر ناراحت کننده است؟چرا تا این حد عصبانی؟

    بلافاصله عکس رو برداشتم..


    2

    خداروشکر خانواده هیچوقت برای بیرون رفتن منعم نکردن..

    حتی بامسافرت تنهایی،سینما و...

    شاید برای بعضی مهمانی ها مخالف باشن که خودم همون اول که کسی دعوتم میکنه که میبینم گروه خونی مهمونی بهم نمیخوره بهونه میارم و اصلا باخانواده هم مطرح نمیکنم..

    خلاصه باهمه این تعاریف اگر همین الان بگویم عصر میخوام سینما برم تا هرساعت شب کسی مخالفت نمیکنه..

    اما!

    اما گلزار شهدا رفتن..مادر به شدت مخالف است..

    هربارکه میخواستم برم مصیبت بود..

    و هیچوقت هم نفهمیدم دلیل این مخالفت ها چیه..انقدر مخالفت کرد که حس میکنم حتی اگر برمم هم دیگه دلم اونجا اروم نمیگره:)

    چندروزپیشا با زینب بیرون بودیم که پرسید گلزار رفتم ازون سری،که گفتم نه

    گفت:بهتر منم تصمیم گرفتم دیگه نرم!

    تعجب کردم زینب منو با گلزار رفتن اشنا کرد!

    پرسیدم چرا گفت:خیلی بدمیدونن دخترا تنها برن گلزار اصلا جالب نیست..منم دیگه نمیرم..

    حالا فاطمه از اول هفته گفته بیا بریم امروز گلزار ومن دلم...

    تمام دیشب فکرم به همین چیزا بود..

    کاش بریم سینما اصلا:)


    3

    یه خاطره هم از یه دوست یادم اومد حیفه نگم..

    بابت صحبتم در انتهای مطلب برای بلاگری👇

    کتابی دست گرفته بود برای کسب علم کتاب دینی ها..ولی عنوان کتاب کاری کرده بود با پدرخانواده بحثشون شه چون  فکرمیکردن بچشون از دست رفته:| 


  • ۹ پسندیدم:)
  • ۲۳ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • پنجشنبه ۱۲ بهمن ۹۶

    خیری ندیدیم ازین اختیارها..


    هرجورکه فکرشو میکنم میبینم خیییییلی لنگ میزنیم..

    هممون..بعد این همه سال تجربه و خوردن از این و اون هنوزم به انتخاب خدا تکیه نکردیم..

    نمیپذیریم بحث فراتر از تسلیم بودن چون گاهی تسلیم بودن تنها راهه..مجبوری..دلت نمیخواد اما تنها راهیه که پیش روته!

    یعنی باور نداریم انتخاب خدا هرچی باشه بهترین انتخابه..که اون خوب میخواد و اینو به خوبی میخواد!

    میدونید هرخوبی هم که به وقت و به جا نباشه سودی نداره..اینه که میگن خدا خوبی هارم به خوبی برامون میخواد..

    گاهی حتی تو دعاکردناهم پرتیم..

    چیزیو میخوایم اما شرایط داشنشو فراهم نکردیم..انگارحساب باز نکرده جایزه بخوایم..

    یا ظرفیت و توانشو نداریم..به اندازه ها راضی نیست..گاهی طمعه..

    وگاهی زمانش نیست..وگاهی خودمون مانع داشتن میشیم..

    تکیه نداریم به انتخاب خدا 

    و همینه که برای آینده ای که نیومده نگرانیم و مضطرب..

    که خدا حواسش هست هم به دلت هم نیازت هم وقت و مکان درستش حتی..

    پس چرا انقدر میترسیم و ارامش نداریم..میدونیمااا میدونیم اما واگذار نکردیم..نسپردیم 

    واین همون جایی که ادم نمیدونه به حال خودش بخنده یا گریه کنه:)


    +دلم گرفته بود..فقط میخواستم بنویسم..همین:)

  • ۷ پسندیدم:)
  • ۱۳ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • چهارشنبه ۱۱ بهمن ۹۶