۰•●کـاغـذ سفــید●•۰

ای بُغضِ فُرو خُفتِــه مــَرا مــَرد نِگَه دار

۲۹ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

دلم گرفته ای دوست..



بابابزرگ میگفت:

اسب هرکسی یه روز وایمیسته!این تازوندنا یه روز تموم میشه..

میگفتن آخه فلانی..میگفت:فلانی؟؟زدن نداره بابا..یه روز وقت خودزنیشون میرسه..



+دلم گرفته..یاد نگاهای غمگین دیشبمون میوفتم..بغض آلود.تلخ.تلــــــــــخ.تلخ!

همینجوری:کلیک

  • ۵ پسندیدم:)
  • ۱۳ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • جمعه ۳۰ تیر ۹۶

    نپرسید



    از حال ما...

    نپرسید..

    نپرسید..


    دعاکنید این شب نفرت انگیز صبح شود وکسی دق نکند!خدالعنت کنه خدا لعنت کنه ادمای کثیف و لجنی که...

  • ۴ پسندیدم:)
  • ۴ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • جمعه ۳۰ تیر ۹۶

    ازهمه کودکیم درد ماند...

    ازبچگی کفش اسپرت میپوشیدم..

    الانم که نزدیک۲۰سالمه کلا یه جفت کفش ملی گرفتم که شاید روهم ۲۰بارنپوشیدم..عاشق پیاده روی بودم..شیطنت..کفشای اسپرتم پوسیده بودن تقریبا چندوقت همش اصرارمیکردم برام کفش بگیرن مخالفت کردن..گفتن دیگه بایدخانومی بپوشی عادت کردی به اسپرت!

    یه کفش پاشنه دارخریدم,یعنی خریدن..قشنگه اما نمیشه باهاش دوید..

    وقتی میخوایم جایی بریم قبل ازهرچیزی اول اسپرتامو میزنم زیر بغلم وباخودم میبرم تا مباداجاشون بزارم..

    علی رغم تصورهمه از دخترای چادری من تیره ترین لباسم فرم سورمه ای مدرسم بود.فک کنم گفته باشم من تا سوم دبیرستان چادرم آبی بود:)هرجاهم میرفتم طرفدار پیدامیکرد..برای خرید پارچش بازار و زیرو رو میکردم..

    ازرنگای تیره بدم میومد..

    حتی هنوزم اونایی که من دیدن میدونن رنگ اصلی لباسام وخصوصا روسریام آبیه..

    این ماهی ولی برای اولین بارمشکی خریدم..بخاطرکفشام..یه شلوار دمپای قشنگ..و دیدم روسری مشکی میطلبه پوششم مشکی پوشیدم..

    ولی هنوز دلم رنگای شاد دوست دارم..کما اینکه برعکس خیلیا تو خونه لباسای شادفانتزی یا بولیزای شیک میپوشم..

    دلم نمیخواد بزرگ بشم..اون خانمانه بودن..اون آرزوی بزرگ شدن تمام روزای قشنگمو با خودش برد..هنوز خونه بابا بزرگ میرم چشم میدوزم به تاقچه پشت پنجره..یاد روزایی میوفتم که۵سالم نداشتم..یاداوری ارزوی بزرگ شدن برای نشستن روی این تاقچه..اون موقع ها قدم نمیرسید

    این روزا ولی میرم روی اون تاقچه میشینم تو تنهایی و سکوت ازاردهنده خونه با بغض زل میزنم به حیاط..

    بزرگ شدن به قیمت ازدواج فرزانه ومامان شدنش و سکوتش برای منفعت و عزیزکردن خودش وقتی بایدازم دفاع میکرد ومیگفت دروغه..اره کنار نیومدم هنوز..بخشیدم اما یادم نمیره..

    بزرگ شدنی که خیلیا خودشونو گم کردن..

    ومنی که هنوز تو چشام التماسه که این خانم و اقا شدنارو بزارن کنار...

    بریم تو حیات لی لی بازی کنیم..

    استپ ازادی بازی کنیم..

    یا بریم رو ترازویی که برا وزن کردن پسته هابود خودمونو وزن کنیم ومن باز فرزانه رو اذیت کنم..

    یا بریم رو پشت بوم و بپریم تو تپه ی پراز پوست پسته های بی مغزگوشه حیاط ومادربزرگ بیاد نفرین کنه که باز حیاط کثیف کردین..

    اصلا التماس چشمای من بدرک!

    پیرزن دیگه کسی نیست حیاط کثیف کنه تا پاشه جارو کنه..

    ازبیکاری غصش میگیره..

    گاهی داس برمیداره میره تو باغ میوفته به جون این بوته های هرز وبعد با بازوهای کبوداز پاره شدن مویرگاش میاد..

    انگار با داس به ریشه خودش میزده!

    مثه این روزای هممون..

    هییی..

    لعنت به اون خیالاتی که میگفت بزرگ شدن قشنگه..

    ومن از اول هفته برای مهمونی فرداشب اضطراب دارم..

    کاش هنوز همون همبازی بچگیا بودیم که معنی هیچی نمیفهمید و جزای تلخ بزرگ شدن نچشیده بود..


    +مثله پیرزنایی که دلشون گرفته ومیخوان قوی بمونن جلوبقیه بهونه گیرشدم..فیلم یاد هندستون کرده

  • ۵ پسندیدم:)
  • ۱۵ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • پنجشنبه ۲۹ تیر ۹۶

    تب تند اندوه

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بهارنارنج :)
    • سه شنبه ۲۷ تیر ۹۶

    کاش..



    کاش 

    یکبار هم ما شکوفه می‌دادیم...

    ما که این همه هرس شده ایم!


    +عادت کردم..

  • ۷ پسندیدم:)
  • ۸ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • دوشنبه ۲۶ تیر ۹۶

    ...


    چندروزه هر غروبش شده غروب جمعه...

    دلم میخواد از همه مشغله های ذهنی این چند وقتم بنویسم..

    یه عالمه..ولی نه در حد حوصله کسیه که بخونه نه دردی دوا میکنه..

    نور علی نورش شده مهمونی!

    پنجشنبه مهمونیه خونه مادربزرگ همه دعوتن..ازوقتی خبر قطعیشو فهمیدم..

    مغزم بی اجازه شروع میکنه به مرور و مرور...به خودم میام و میبینم غروب و امروز حداقل4/5ساعته تو خیالاتم دارم دعوا میکنم!

    با بغض..با خشم..با غضب..حتی همه اونچه دلم میخواست میخواستم بنویسم با تجسم لحظه به لحظش 3/4بار تو ذهنم تکرار کردم!

     لیست کردنشونم یه صفحه جا میخواد!

    از بی معرفتی ها از گله هایی که بخشیده شده ولی هنوز جاش رو دلم مونده..از نگرانیم برای فاطمه از ترس هام..از دردا


    +جا کم اوردم..همین بی قرارم کرده و بغض گلومو گرفته...ازطرفی دلمم نمیخواد با کسی حرف بزنم!

  • ۸ پسندیدم:)
  • ۱۳ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۲۵ تیر ۹۶

    پنجره..



    بین خانه ی ما و شما
    ساختمانی بلند ساختند
    نامرد ها قدر یک چشم به هم زدن
    همه ی حواسم را پوشاندند
    طوری که پنجره ی اتاقت
    از پشت بام هم پیدا نیست
    امروز عجیب نگران بودم
    یاد عمق نگاهت عذابم می داد
    هر چند هیچ نمی گفتی اما
    به سکوت چشم هایت
    سخت دل بسته بودم
    البته چیزی که بیشتر نگرانم می کرد
    ساکنین این برج زهرمار بودند
    با خودم هی می گفتم
    نکند پنجره ی رو به اتاق تو برای مردی باشد
    که بهتر از من به تماشای تو بنشیند و
    من عقب بمانم
    نکند مرا فراموش کنی؟
    از شدت اندوه
    عصبانی
    گوشی را برداشتم
    زنگ زدم شهرداری
    گفتم فلان فلان شده مگر اینجا قرار نبود فضای سبز شود؟
    مرد خندید و گفت
    مرد خانه ی پشتی تان هم
    قبل ساختن ملک شما
    همین حرف را می زد
    یادش به خیر او هم دلش می خواست
    این زمین همین طور بماند
    اما نشد که نشد
    او هم دقیقا به من گفت فلان فلان شده.
    ببینید آقای محترم ما به دلیل ازدیادِ...
    داشت ادامه می داد که گوشی را آرام گذاشتم
    یاد عمق نگاهت ،
    سکوتت
    یاد اندوه پنجره ی اتاقت افتادم
    خب این همه مدت
    تو چرا نمی گفتی
    بین دو نگاه ایستادم؟



    پ.ن1:چندروزه حال و هوام ابریه..نه بارونی نه افتابی..گرفته است و کلا اماده بارش..نمیدونم چرا!

    والبته شاید بی ربط به کسالت این چندوقت نباشه که سعی کردم به هرشکلی بروی خودم نیارم تا خوب شه..اصلا دلیلشو درک نمیکنم اما بهم ریختگی بدنمو حس میکنم..قشنگ دارم تحلیل میرم:(

    پ.ن2:اینجا که مینویسم400امین پست وبمه ولی توی صفحه تعداد پستا265تاس..یعنی باقیش پیش نویسن!


  • ۵ پسندیدم:)
  • ۱۱ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۲۵ تیر ۹۶

    مغلوب



    آقاگل راجع به اولین پست های وبشون نوشته بودن..وسوسه شدم رفتم صفحه آخر وب این دست نوشتمو دیدم:)


    می دانی...

    گاهی حتی حس لمس قلم هم نیست...

    آنقدر سردرگماحساستمیشوی که نمیدانی از کدامش بنویسی...

    ساعت ها میخندی..

    اما لحظه ای بعدبغضراه گلویت را میگیرد..

    حسی ناگهانی وجودت را میگیرد..

    می دانی..همیشه میگویم این حس های ناگهانی است که آدم رابیچارهمیکند...

    نمیتوانی به ازدحام ناگهانی این همهاحساسخو بگیری..

    درست در لحظه ای بند بند وجودت را فرا میگیرد..

    وآرامشدلت را رو به ویرانی میکشد..

    مثل وقتی که آرام نشسته ای و دردی ناگهانی قلبت را فرا میگرد...

    همان قدر ناگهانی...از دنیای حال بیرون می آیی

    چنان غرق یافتن اینحسمیشوی که به خود می آیی و میبینی ساعت ها گذشته..

    عجیب تر آنکه نمیدانی این ساعت ها در خیال چه گذشت؟؟

    این اشک ها...این لبخند ها..

    اصلا چه شد؟؟

    ناچار مدتی بعد به حال باز میگردی وفقط میفهمی...

    درست در شلوغیخیابان احساس...

    ساعت ها خیره به ازدحام بوده ای تا شاید برای لحظه ای ...

    حسی آشنا را شکار چشم های منتظرت کنی

    که تو را ساعت هاست به این حوالی کشانده است..

    اما می دانی..:)

    آدمی همیشهمغلوباین ساعت هاست:)


    +عکس هم خودمانیم گرچه عکاسمان هنرمند نبود:|همون چادر جدیدس که گفتم عاشق آستیناش شدم^_^

  • ۶ پسندیدم:)
  • ۱۳ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • جمعه ۲۳ تیر ۹۶

    مبتلا+الحاقیه


    به قومی مبتلا شده ایم که خیال می کنند خدا جز آن ها کسی را هدایت نکرده


    ابوعلی سینا


    +صفحه درباره من به روز شد:)

  • ۶ پسندیدم:)
  • ۱۹ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • پنجشنبه ۲۲ تیر ۹۶

    تبِ تند!هه(شاید موقت)تاهرجا اعصابم قد بده:)

    حتی این تله فیلمای مزخرف ایرانیم ماهیت پسرا و اکثر مردای ایرانی نشون میده!

    دیالوگ تکراری و خنده  دار آشنا:

    +مریم باور کن من هر کاری میکنم برای زندگیمون میکنم..


    وزندگی وقتی خوب میشه وقتی به همه اون چیزا که به اسم "زندگیمون"بود رسید..مریم میشه مزاحم..دیگه وقت نداره براش..دردسر

    و درآخر شیفت دِلیت!

    یا اون مردایی که وقتی زندگیشون به یه جایی رسید زنی که با همه نداریاشون ساخته و خاکستر وپیر شده دلشونو میزنه!

    وخدا نیاره بهونه دستشون بیاد که تامین نمیشن!جوابگو نیست!هه اونوقت که بازم مثه یه دستمال کاغذی شوت میشن!

    تازه میگن بنده خدا فلانی زنش دیگه از کار افتاده بود!زن صیغه کرد!آخی..طفلک که چقدر هم مظلومن!یکی نیست بگه حیوونه اون زن و تو ازکار انداختی!

    نسوزونید!خودتونو پیر نکنید خواهرا!دلتون نسوزه محبتتون قلمبه نشه!بخاطرشون ضعیف شی تعویض میشی!

    اصولا مردا تا قبل از نداریشون و دارا شدنشون دوتا آدم متفاوتن!


    +بهتون برنخوره آقایون!همتونو نمیگم!اما انقدر جمعیت مرد و پسرایی که اینجوری نیستن کمه که گردش کنی میشه صفر!!!

    کُری هم نخونید جسارتا!همه اولش منم منم زیاد میکنن:)وقتی زندگی بهتون رو آورد معلوم میشه:)


    مرده شور این برنامه های تلویزیونی چنندسال نگاه نکردم تلویزیون که امروز بشینم این تله فیلم ببینم؟؟

    دوستان صدا و سیما!ازمردونگی مررررررررررردها!کم ندیدیم دور برمون و نشینیدیم وتجربه نکردیم!شما دیگه اجالتا جمعش کن!

  • ۴ پسندیدم:)
  • ۱۱ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • چهارشنبه ۲۱ تیر ۹۶