۰•●کـاغـذ سفــید●•۰

You are ENOUGH!

شب خسته و من خسته تر از شب

 

این روزا دستم به نوشتن نمیره..

چندبار تصمیم گرفتم پست بنویسم ولی به محض موکول کردنش به وقت دیگه دیگه حوصلشو نداشتم!

این روزا حتی دغدغه های دیگران هم دیگه برام جالب نیست...حتی عصبیم میکنه

حرفاشونو میخونم یا میشنوم و میگم خب که چی؟

الان من چی بگم؟

و غالبا سکموت میکنم

دیروز به الف که آهنگه "بارون اومد و یادم داد" افتاده ورد زبونش برای بار چندم گفتم نخون میری رو اعصابم

واخر وقت که داشتم جمع میکردم و صداش شنیدم گفتم چند بهت بدم دیگه دهنتو ببندی؟

حقیقتا فکر میکنم این روزا حوصله صداشو هرچی که بخونه ندارم 

 من زیاد گریه نمیکنم یعنی گریه هام بی صداست بغض و اشکه از بچگی همین بوده.. تو سکوت در خفا بی صدا..

انقدر که دفعات گریه های بلندم محدوده و برای همین تقریبا تک تکشو یادمه..

ولی امروز تا سالن ماسک زدم و عینک افتابی گذاشتم, شیشه هارو هم دادم بالا..

و تا خود سالن بلند گریه کردم

بعدم یه ربع نشستم تو ماشین چشامو پاک کردم و رفتم بالا

تا این حد از لحاظ روحی افت کردم:)

 

 

 

  • ۶ پسندیدم:)
  • ۴ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۶ آذر ۰۱

    من این روزها


    این روزای من شده غصه..

    استرس..ترس، ترس،ترس...

    معده درد، حالت تهوع..

  • ۹ پسندیدم:)
  • ۶ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • جمعه ۶ آبان ۰۱

    اگر بشناسمتون رمز میدم بهتون:)

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بهارنارنج :)
    • دوشنبه ۱۸ مهر ۰۱

    خود بخوان حدیث مفصل

     

    چندروز پیشا با یکی از مشتری هام صحبت میکردم..

    میگفت سمیرا جون میدونی حسم به فلانی چجوریه؟ رفتاراش یه جوریه انگار خیلی سعی میکنه نشون بده آدم ریلکس، کول و به قولی جنتلمنیه..

    ولی آخرش هرکارم کنه یه جا از دستش در میره و خودشو نشون میده..

     

    امروز داشتم به حرفش فکر میکردم دیدم اا چقدر این مصداق خیلیاست..حالا تو زمینه های مختلف

     

    +خون میچکد از دیده در این کنج صبوری..

  • ۱۶ پسندیدم:)
  • ۴ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۳ مهر ۰۱

    نمیدانم چه میخواهم بگویم..

    قلبم داره چند تیکه میشه...

    نشستم بین الحرمین هراز چندگاهی گریه میکنم تا یکم دردم سبک شه..

    یه تیکه از قلبم حرم امام حسینه یه تیکه دیگه اش حرم حضرت ابوالفضل...

    یه تیکه دیگه اش خیلی آزرده است احساس غربت شدید داره..

    به زبونم میاد بگم بریم..

    ولی بغض امونمو میبره میگه نگاه کن.. یه عمر منتظر بودی یه روز بیای اینجا.. قلبم داره تیکه تیکه میشه..

    برم آتیش میگیره و میسوزه هستم داره هزار تیکه میشه...

    شنیدی میگن درد بی درمون... نشستن و نگاه کردن میون بین الحرمینه..  

     

    +یادداشت به وقت ۱۷شهریور  ۱۴۰۱ بین الحرمین

  • ۱۶ پسندیدم:)
  • ۸ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • شنبه ۱۹ شهریور ۰۱