۰•●کـاغـذ سفــید●•۰

You are ENOUGH!

من این روزها

 

این روزا حال و هوای عجیبی دارم..

تو خودم با خودم درگیرم...

با حسای مختلف دلتنگی، ترس، ناامیدی حتی

همیشه سر یه قضایایی بعضی رفتارهای مادرمو درک نمیکردم و گاها اعتراض می‌کردم..

اما چند هفته پیش که بیرون بودم و حالم بد شد تمام طول راه اشک ریختم و یاد مامانم افتادم، و حتی یه حس ناامیدی و ترس توام که منم دارم وارد این مرحله میشم...

یا مثلا سرفه های خشک گاه و بیگاه این چندوقت که گاهی خیلی ازارم میده منو یاد وقتایی مینداخت که به مامانم میگفتم خب چرا چیزایی که حساسی میخوری

چرا یه بطری لب کوچیک تو کیفت نمیزاری...

هربار که به همه اینا فکر میکنم قلبم هزار تیکه میشه و بغض میکنم

چقدر زن بودن ،مادر بودن سخته

چقدر این روزا کنار اومدن با خودم برام سخته...

چقدر دلم میخواد از من این روزا دور شم دور دور

  • ۹ پسندیدم:)
  • ۳ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • جمعه ۲۸ آبان ۰۰

    چی میگفت گندم؟

     

    ۱

    این چند وقت درگیر یه سری مشکلات بودم چند تا مریضی همزمان که زیادب همزمان شد تا بنده رو مورد عنایت قرار بده و با یه مسمومیت عجیب و شدید دهان وی را صاف کند

    خدا واسه هیچکدومتون نیاره خلاصه حتی جون نداشتم بلند شم و برم اورژانس..

    اونم با یه سرم و چندتا امپول و قرص گذشت...

    البته همچنان بعد اونم درگیر یه سری کسالت دیگه بودم

    واقعا این ووضع عصبی که چه عرض کنم روانیم کرده بود...

    هربار همش یاد این عنوان پست گندم میافتادم که سه پلشت آید و زن زاید و..تهشم یادم نمیومد از خودم در میوردم.

    خب دیروز یه دکتر دیگه بودم و وقتی رسیدم سر کار همه از قیافم عصبی بودن و حال نزارمو دیدن

    البته بعد کار و سرگرم شدن حالم خوب شد

    الانم که مینویسم دارو خوردم و حال معدم گرچه قاطیه ولی چاره ای نیست انقدر هم متنفرم از دارو خوردن که حد نداره

    حالا قبول دارم همچین تحفه ایم نیستیم ولی واقعا حال و احوال این چند وقت من شبیه اینه چشای یکی نه که شور باشه قشنگ حاوی امواج رادیو اکتیو باشه و زوم کرده رومن😐

    آره خلاصه بزارید با ماشاالله و این علامت چشم ابیه خودمو خفه کنم‌

    میخواستم چند مورد بنویسم ولی همین خیلی شد بسه

    نیاید پیام بدید حالمو بپرسیدا! نهایت فقط شماره کارتمو بخواید و از شما اصرار و از من انکار، بعد هم شماره میدم هزینه کمپوت گیلاس یک قبضه اناناس و یک کیلو موز رو کارت به کارت کنید.

     

  • ۱۳ پسندیدم:)
  • ۷ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • شنبه ۲۲ آبان ۰۰

    خلاصه که حواسمون باشه

     

    درسته توجه به بعد مذهبی عبارت حاسبوا قبل ان تحاسبوا هم خیلی خوبه

    ولی میگم از بعد شخصیتی یه وقتایی خودمونو محاسبه کنیم بد نیست

    مثلا شبا بشینیم بنویسیم از کارهای روزمون...

    حتی که نه باید بگم خصوصا از حرف های «من که منظوری نداشتمی»که به خیال خودمون زدیم،

    از صحبت های« اینکه شوخی بود و چیزی نبود» بنویسیم.

    از «اینکه محض فانه و همه میدونن»

    از «خودشم میدونه و مشکلی نداره»

    ازونا که میگیم «من که چیزی نگفتم»

    بنویسیم

    و ببندیم دوروز بعد سر بزنیم بهش و یه دور بخونیم و به عمق فاجعه برسیم

    تا حالا شده از یه ادمایی متنفر باشید و همیشه سرزنششون کنید؟

    ازشون با نفرت و تحقیر حرف بزنید؟

    اگه این رفتار های ریز مثلا معمولی روزانمون بنویسیم متوجه میشیم چقدر گاهی وقتا داریم شبیهشون میشیم..

    مثلا از خاله زنک بازی، دو به هم زنی، غیبت، تمسخر و پشت سر دیگران حرف زدن متنفر بودید، آدم هایی تو زندگیتون بودن که این ظلم هارو در حقتون کردن دلتون شکسته و هنوز نتونستید ببخشید...

    ولی اگه به موقع مچ خودتونو بگیرید میفهمید چقدر از این «شوخی بود، محض فانه، بی منظوره، دلسوزی کردم برا دوستم، دوستانه است و من که چیزی نگفتم ها» مثال بارز تمسخر، غیبت، دو به هم زنی و خاله زنک بازی هاست....

    خلاصه که کلاهمونو بزاریم بالاتر حواسمون به خودمون بیشتر بشه قبل ازینکه ذاتمون بشه شبیه همونایی که ازشون متنفر بودیم...

    ازین توجیه های با خنده ای که برا رفتارای روتین روزانمون میاریم و انقدر برامون عادی که به چشممونم نمیاد بترسیم!

  • ۱۴ پسندیدم:)
  • ۲ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • پنجشنبه ۶ آبان ۰۰

    کلید اسرار 😁

     

    پشت چراغ قرمز با همسر منتظر بودیم 

    ماشین جلو، کناریش و ماشین سمت چپ ما ماشین های خارجی بودن 

    یه آقا تنبک زنان کنار ماشین جلویی ما رفت و یه چیزایی گفت و تنبک زد اما ماشین جلویی پولی بهش نداد بعد رفت کنار ماشین کناریش و همون مراحل به همسر گفتم پول داری بدیم؟گفت نه کارته فقط گفتم پس صاف بشینیم تا بره

    یهو اقاهه اومد ماشین مارو رد کرد رفت ماشین کناری😂

    با همسر زدیم زیر خنده گفتیم آقاهه پیش خودش گفته داستر خارجیش پول نداد

    تو اگه پول داشتی که پراید سوار نمیشدی😂😂

  • ۱۱ پسندیدم:)
  • ۷ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۲ آبان ۰۰

    طاقچه لب پنجره خونه بابابزرگ

    بیان ی وقتایی برام شبیه اون طاقچه لب پنجره خونه بابابزرگه، که من چهار یا پنج ساله آرزوم بود قد بکشم و راحت بشینم روش

    همونجا که شاهد صحبتا و خاطره گفتنا و خندیدنا و بازی های ما بود

    ولی حالا خیلی وقته نرفتم اونجا..

    در واقع چندبار اخری هم که رفتم پامو توی اون اتاق هم نزاشتم، چراغشو روشن نکردم و به طاقچه نگاه نکردم...

    همبازی های اون اتاق هم نبودن، یا وقتی بودن که ما نبودیم..

    فکر کردن بهش قلبمو به درد میاره...

    انگار هیچ جای زندگی قد اون طاقچه خونه بابابزرگ وارد دنیای آدم بزرگا شدن و دور شدن ازون حس و حال ناب قدیم نکوبیده به صورت کودک مظلوم درونم...

    انقدر که وقتی ازش حرف میزنم یه جایی، اون ته مهای قلبم از دلتنگی و غصش میسوزه و دم نمیده چون این راهیه که شاید ناگزیر باید رفت..

  • ۹ پسندیدم:)
  • ۱ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۱۱ مهر ۰۰