۰•●کـاغـذ سفــید●•۰

You are ENOUGH!

بدون رمز

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • بهارنارنج :)
    • پنجشنبه ۲۳ ارديبهشت ۰۰

    ممد چریتی😁

    Hi and welcome to our #Save_Mmad charity.

    Did you know On daily basis over a million Mmad in this country die or scramble due to a lack of money,but with your help we can save one and only "MGH"  in Mmad community and create a better life for him which leads to saving all Mmads from suffering. for that manner make sure that you send money to the bank account below and share this with your friends and family and love ones.

    AN for Mellat users:1*********

    CN for non Mellat users:610*************

    #Save_mmad.

    #Mmads_life_matter

    +پیام امروز آقای برادر (ممدمون) با الهام از save Ralph😁

  • ۱۰ پسندیدم:)
  • ۶ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • سه شنبه ۱۴ ارديبهشت ۰۰

    شب نوشت

     

    1

    این روزا از صبح که بیدار میشم تا شب قبل خواب گوشی دستمه و آگهی هارو بالا پایین میکنم و مینویسم..

    هم من هم همسر  از لحاظ روحی خسته ایم و و نیاز داریم هرچه زودتر کار ها درست شه و پیش هم باشیم...

    و این دلتنگی من یه نفر زود خسته میکنه انقدر که گاهی وقتا دلم میخواد گریه کنم

    کاش کرونا بره کاش بهترین اتفاقا زود زود بیافته

     

     

    2

    به اون دوستم پیام دادم..

    منو بلاک کرده بود بنابریان با گوشی مامانم یه پیام بهش دادم

    گفتم همیشه دوستش داشتم و دارم و متاسفم برای تمام سوتفاهم هایی که پیش اومد

    و متاسفم که رفتارام باعث سوتفاهم شده

    و بهرحال برعکس اون من از دوستیم پشیمون نیستم و هیچکدوم ازین قضاوت هارو نداشتم..

    نوشتم این سوتفاهما بخاطر مسائلی بود که من درگیرش بودم و تو بیخبر بودی و خب نه برای تو مهمه دونستنشو نه برای من دیگه بیان کردنش

    و در آخر هم گفتم مامانم در جریان این قضایا نیست این پیامو هم پاک میکنم در نتیجه نیازی به پاسخ نیست. و با هرجا هستی خوش باشی رفیق خداحافظی کردم..

     

     

    فردا تولد امام حسن مجتبی (علیه السلام) هستش:)

    من خیلی به مهربونیشون معتقدرم..

    میشه برای ماهم دعا کنید؟:)

  • ۱۰ پسندیدم:)
  • ۵ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • سه شنبه ۷ ارديبهشت ۰۰

    گاهی نمیدونی ولی خار شدی تو چشم کسایی که یه زمان دوستت داشتن

     

    امشب تولد کسیه قبلا چندبار ازش اینجا نوشتم حتی به عنوان کسی که خیلی بهم نزدیکه..

    ظرف یه مدت خیلی کوتاه ولی باهام بدترین برخورد داشتو رابطشو باهام تموم کرد

    هرچند همیشه نشون میدم برام مهم نیست ولی مهم بود..

    اما وقتی منطقی بهش فکر میکنم نگاهم عوض میشه...

    ما از قدیم باهم دوست بودیم ... برعکس خانواده من و خودم اونا همیشه در بیان از خودشون تعریف میکردن و اعتماد به نفس بالایی داشتن

    برعکس منکه درونگرا بودم اون یه برونگرا بود و دروغ چرا خیلی وقتا حامی من بود انگار که یه پله بالاتر بود حتی اگه نبود اینجور حس میکرد و من مشکل نداشتم.. چون به عنوان دوست با هم خوب بودیم..

    اون بود که همیشه جلوتر بود.. همیشه حرف میزد همیشه تک تک خواستگاراشو با جزئیات کامل تعریف میکرد و یه حرفم جا نمینداخت و من گوش میکردم... تو جمع خانواده ها من ساکت بودم و اون همیشه با اعتماد کامل به خودش حرف میزد

    ولی از یه جایی به بعد دور عوض شد همون آدم بودیم ولی اون پلهه نبود اون شاگرد الف بود ولی من نبودم هیچوقت درس برام همه چیز نبود اما سرکار رفتم... درآمد انچنانی نداشتم اما پرستیژشو آره..

    آرایشگری رفتم جلو و سعی کردم برای اعتماد به نفسم پیج بزنم و خودمو بندازم توی کار..

    اون همچنان ازدواجی بود و درحال گفتن از خواستگاراش اما منی که ازدواجی نبودم نامزد کردم..

    به یکسری مشکل برخوردم و سعی در خیرخواهی از بدترین راه با نیش زدن داشت که باعث شد باهاش برخورد کنم و بفهمه اشتباه کرده و این شاید اولین باری بود که فهمید اون بالاتر نیست و همیشه هم فهیم ترین نیست و حتی گاهی میتونه به طرز فجیعی همراه و مشاور بدی باشه

    توی یه دوران پر استرس و وحشت اینکه اتفاقی بیافته در نتیجه درونگراتر شدم و حرفی نداشتم بگم و این سومین بهونه بود..

    کم کم دیگه از خواستگاراش حرفی نزد و یکبار که پرسیدم  گفت ترجیح میده تا چیزی قطعی نیست الکی حرفشو نزنه..

    بعد تر دیدم سر یه بحث معمولی درمورد یکی از دوستای مشترکمون در برابر جواب من چنان جیغ و داد کرد باهام که باعث شد دوباره بهش اخطار بدم که نحوه برخوردش درست نیست و جالب اینکه چند دقیقه بعدتر همون حرف منو زد وتائید کرد واقعیت از برخوردش خیلی اونروز ناراحت شدم و دلیل این حجم از احساسی بودن و بی منطقیشو درک نکردم و ربط دادم به برونگرا بودن و جیغ جیغویی همیشه اش

    سرکارای عقدم تنها بودم و تحت فشار و میدونست حرف نمیزنم اگه مشکل داشته باشم بنابراین خودش زنگ زد و گفت میاد همراهم و حسابی کمکم بود و بهم گفت تو خودم نریزم انقدر...

    علی رغم دونستن حساسیت خودم و همسر و اینکه با حجاب تماس میرفتم بخاطر نفرستادن عکس بهونه چهارمش بود هرچند اینکه وقتی دیدمش خودم عکسامو نشونش دادم رو یا اینکه وقتی فیلم عقد اماده شد اولین نفر به اون گفتم بیاد ببینه رو ندید

    و آخرین بهونه سر استوری بود که به دلایلی همه دوستامو هاید کرده بودم و فقط خانواده همسرم بودن و این میون اتفاقی یکی از دوستای مشترکمون از قلم افتاده بود و اتفاقی تر دیده بود و به اون گفته بود وتیر خلاصیش وقتی بود که فهمیده بود هایده..

    یه مدت اصلا بهم محل نداد و هرچی میپرسیدم میپیچوند بارها بهش زنگ زدم ولی میپیچوند وبهش گفتم نگرانشم..

    همون زمانی بود که پیج زده بودم و خواهرشو برای مدل برده بودم دقیقا بعد همون تایم بود و میترسیدم مامانش کارامو دیده باشه وبه دوستم نیش زده باشه بخاطر پیشرفتم... از خواهرش حالشو پرسیدم حتی که چیزیش نشده

    میخواستم یه کتاب بخرم برم در خونشون و ببینم چه اتفاقی براش افتاده که دیدم یه استوری پر طعنه از سکوت دربرابر ادم های مزاحم زندگی گفته که شاید خودشون بفهمن ولی نمیفهمن درنتیجه بهترین کار حذفشونه

    حسم میگفت عجیبه و وقتی گفتم با منی با یه متن روبه رو شدم که تمومش کنم و متاسفه برا تمام وقتایی که نگرانم بوده ولی من حتی نشناختمش و ...

    وقتی از طریق دوست مشترکمون پیگیری کردم گفت دلایلی مثل نفرستادن عکس،جواب ندادن وتعریف نکردن اوضاع (زمانی که من برای اولین بار خونه خانواده همسر بودم و اوج استرسم بود) و در اخر هاید بودنش برای استوری بود که چه تصوری ازش داشتم که اینجوری کردم..

    با وجود رفتار بچه گونه اش بهش حق دادم و تمام سوتفاهماشو بهش توضیح دادم اما نشنید! و احتمالا علاوه بر حرکات شدیدو بچه گانه دیگش قبل پاک کردن شمارم و همه چی بلاکمم کرد..

    هزار بار با خودم بالا پایین کردم و نتونستم بهش حق بدم این حجم از خشم و برخورد زشت و کودکانه رو بخاطر دلایلی که گفت اونم بعد 14 / 15 سال دوستی و شناخت من... و بدتر اینکه حتی حاضر نشد خودش بهم بگه و بعد تر حرفامو بشنوه

    مدت ها با خودم درگیر بودم چیزی که بهش رسیدم بدون شک این بود که بیشتر از من با خودش درگیر بود..

    اونی که یه پله بالاتر بود وتحت هر شرایطی انقد اعتماد به نفس داشت که خودشو از همه بعد بهتر ببینه نتونست یه چیزایی وهضم کنه و انقدر براش سخت بود که اعمال منو به بدترین نحو قضاوت کنه و بخواد با این برخوردش خودشو سبک کنه...

    و باگوش ندادن به حرفای من وفهمیدن اشتباهش خودشو تسکین بده و وجدانشو از کارش آسوده نگه داره...

    میدونید چی میگم یه وقتایی بدون اینکه بفهمید بدون اینکه بخواید خار میشید تو چشم کسایی که دوسشون دارید..و دوستون دارن

    و انقدر با خودشون درگیر میشن که وجود شمارو آزار و اذیت میبینن... چشم روی همه چیز میبندن

    دروغ نگم خیلی ناراحت شدم و هستم و احساس تنهایی میکنم بعد اون قضیه و هنوز وقتی که تحت فشارم و دم نمیزنم، وقتایی بغض دارم وباکسی نمیتونم حرف بزنم ولی دلم شکسته و حس تنهایی دارم یاد برخوردش با خودم میافتم و آه میکشم و میگم حلالش نمیکنم..

    ولی وقتی آرومتر میشم به عذابی که اون ناخواسته از وجود من میکشیده فکر میکنم ودلم میخواد بگذرم و به این فکر میکنم که دوسش دارم

    با همه قضاوتاش و با همه اینکه با آدمی که میدونست غماشو تو خودش میریزه انقدر بیرحمی کرد..

    شاید یکی از سخت ترین درسای زندگی برام همین بود..

    که آدمیزاد میتونه بدون اینکه بخواد یا روحش خبردار شه و یا حتی تقصیری داشته باشه خار شه تو چشم کسایی که دوسشون داره و انقدر از بودنش آزرده باشن که تصمیم بگیرن شمارو از زندگیشون همه جوره پاک کنن تا بلکه تسکین پیدا کنن

  • ۱۱ پسندیدم:)
  • ۱۲ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • سه شنبه ۳۱ فروردين ۰۰

    که رمز ماست ایستاده مردن...

     

    هرکه باشیم، هرکجای دنیا که زندگی کنیم

    همگی جایی در اعماقمان نوعی حس کمبود داریم.

    انگار چیزی اساسی گم کرده ایم و میترسیم نتوانیم آن را پس بگیریم

    آنهایی هم که میدانند چه چیزی کم دارند واقعا انگشت شمارند

     

     

  • ۹ پسندیدم:)
  • ۴ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • شنبه ۲۸ فروردين ۰۰

    اینجا

     

     

    ازونجایی که جدیدا حرفی برای گفتن ندارم دوباره برگشتم اینجا:)

    سعی دارم مطالب خوبی که گوش میدم و جای تفکر داره رو بنویسم تا شاید برای بقیه هم مفید باشه خوشحال میشم بخونید و اگر مفید بود استفاده کنید:)

     

    جهل مرکب

  • ۱۱ پسندیدم:)
  • ۳ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • شنبه ۲۱ فروردين ۰۰

    شب نوشت

     

    این روزا خیلی کم حرف شدم خیلی..

    با هرکسی که بخوام حرف بزنم هم حرف مشترکی ندارم برای شروع یعنی نمیتونم شروع کننده خوبی باشم..

    دروغ چرا این اوضاع خیلی ازارم میده گاهی احساس تنهایی میکنم..

    همسر میخواد حالمو عوض کنه میگه بیا بیاد قدیمی حرف بزنیم تا خوابمون ببره..

     ولی من... حرفی برای گفتن ندارم:) نمیدونم چرا..

    شاید از بس به این فکر کردم که بعضی حرف هارو نباید ادم به همسرش بگه که الان چیزی ندارم بگم...

    همسر میگه شاید چون من کم حرفم تو اینجوری شدی... به هرحال نمیدونم

    فقط گاهی بغض میکنم هیچیم نیست ولی یه چیزی کم دارم... ازارم میده

    دلم میخواد دوچرخه سواری کنم شاید یا برم اسکیت... دلم میخواد یه رفیق داشتم میومد خونمون کلی چرت و پر ت میگفتیم و تا صبح حرف برای گفتن داشتیم ولی من کم حرف شدم.... و سر همین قضایا بود که رفیق قدیمیم باهام رابطشو تموم کرد..

    اصلا دلم میخواد فرم مدرسه بپوشم صبح زود برم مدرسه و سرکلاسا شیطونی کنم زنگ تفریح بشه و کلاس بزاریم روسرمون..

    دلم میخواد لباس بپوشم و برم دانشگاه و ته کلاس بشینم و سرمو بکنم تو گوشی و اینجا پست و کامنت بزارم و به شیطنت بچه های کلاس بخندم

    دلم میخواد کلاس تموم شه و با هما تعاونی زیرو رو کنیم بشینیم کنار ساختمون دی و به همه عالم و ادم بخندیم..

    دلم میخواد دوباره با بچه ها بریم کلاس رقص و به مسخره بازیامون بخندیم و به اینکه یکی از یکی پنگوئن تریم..

    من...

    فقط میدونم این روزا اروم و معمولیم ولی درونم شبیه یه شهر طاعون زده است.. حالم بده.. بده

  • ۱۰ پسندیدم:)
  • ۱۳ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • چهارشنبه ۱۸ فروردين ۰۰

    هوا همو داشته باشیم

    وسط نماز شدیدا بغض داشتم و دلم گرفته بود

    گاهی وقتا شدیدا احساس ضعف دارم... یه آدم ضعیف ناتوان..

    بغض داشتم.. بعد نماز سوار ماشین شدم

    گفت بریم گفتم بریم یه جایی دلم گرفته

    پیاده رو کنار خونه پارک کردیم و باهم قدم زدیم و بغض سنگین گلومو چنگ میزد و هرچی میگفت بگو‌ نمیتونستم..

    یکم که قدم زدیم تونستم حرف بزنم.. و بعد اون باهم نشستیم و حرف زدیم از برنامه هفته آینده..

    اومدیم خونه.. زنگ زدم مامان باهاش حرف زدم و بعد برگشتم پایین

    در که باز کردم و سلام کردم یه لبخند قشنگ رو لبم بود و دلم آروم

    میدونید ما کافی شاپ نرفتیم فلان پاساژ نرفتیم.. حتی یه پارک معمولی هم نبود.. یه پیاده رو ساده بود ولی اگه نبود شاید تا چندروز آینده همچنان غصه دار بودم...

    میخوام بگم این لحظه های ساده ولی ارزشمند از هم دریغ نکنیم.. و قدرشونو بدونیم

    +عیدتونم مبارک

  • ۱۴ پسندیدم:)
  • ۸ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • دوشنبه ۲ فروردين ۰۰

    آره خلاصه:)

     

    ۱

    وقتایی که دلم گرفته و ناراحتم و دلم میخواد یه حرفایی بزنم ازینکه بعضی چیزا چطور میتونه دل آدمو به درد بیاره...

    ولی هربار میگم نکنه بگن لابد از همسرش ناراحته یا چیزیشون شده و قضاوت شه یا خودش بیهوا بیاد بخونه و نگران شه... و بعد پشیمون میشم...

    ولی خب کاش روزایی که دلمون میشکنه رو یادمون نره، تا بعدا نخوایم دل کسی رو اینجوری بشکنیم، بعضی روزا هرچند میگذره ولی رو روح اون آدم یه خراش میندازه و میگذره

     

    ۲

    تنها چیزی که گاهی خیلی شبیه عیده هواست..

    یه وقتایی عجیب بهاری و قشنگه


    ۳

    چندروز پیش که دخترخاله هامو دیدم به خودم گفتم چند وقته که با کسی گپ نزدم؟

    چند وقته با هیچکس حرف نزدم از زندگی... هرچیزی که قبلاً شاید بود و نیست چندوقته از معاشرت با کسی لذت نبردم..

    چند وقته انقدر تو خودمم و تنها..

    چی شد که دیگه معاشرت ها انقدر کم و یا بیمزه شد؟:)نمیدونم

    ولی دلم تنگ شده واسه قدیما

  • ۱۴ پسندیدم:)
  • ۱ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۱۷ اسفند ۹۹

    فاینال+گندم🥰

     

    امروز فاینال داشتم سوالارو واضح درآورده بودم سوالا آبکی نبودن و در عین حالم عقده ای طور نبودن

    علی رغم تمام توضیحات سوالات بازم با سوال های عجیب غریب و دینگ دینگ پیاما رو به رو شدم و خب نتونستم بخوابم و سردردم بدتر شد

    بعد اون اومدم زودتر صحیح کنم که فهمیدم گندم و همسرش زودتر از موعد رسیدن، با تمام سرعت لباس پوشیدم و راه افتادم تا به گندم رسیدم و متوجه شدم یه خیابون پایین تر لوکیشن خورده من آخر خیابون بودم و گندم اولش ازونجایی هم که همسرش خسته از رانندگی بودن و ماشینشون پر وسیله بود موندن و گندم به سمت من اومد و من دنبال گندمی با کاپشن قرمز بودم

    و اونجا بود که به اذن خدا همه چیز قرمز شد:|

    قرمز اولی سمت چپ خیابون بود اما تا دیدم کنار ماشین یک نفر دیگه هم هست فهمیدم اشتباه کردم قرمز دومی سمت راست بود و چنان هردو کج کج بهم نگاه کردیم که فهمیدم اینم نیست..

    در آخر با دیدن گندم واقعی از دور گفتم: خودشه😁

    گندم ورای از بعد مجازی یک روزایی جوری برام دلسوزی کرد و نگرانم بود که توی ذهن و قلب من جایگاه ویژه ای داره..

    بگذریم گندم بردم بازار ولی به هیچ جا نگاه نکردیم چندان بعد فهمیدم چقدر جای بدی رو انتخاب کردم باید میرفتیم یه جا تا روبه رو هم بشینیم و حرف بزنیم

    من اصلا انتخاب لوکیشنم افتضاحه:| چندروز پیشا داشتم به مریم میگفتم هروقت همسر میاد میخوایم بریم یه دور بزنیم سر از گلزار درمیارم:|

    و خب بهش گفتم فکر کنم همسر ازم ناامید شده رو نمیکنه ولی میگه حالا بیرون نریم همینجا خوبه دور همیم😂

    داشتم میگفتم قدم زدن ما خیلی لذت بخش بود انقدر که به کل سردرد فراموش کردم مسیر برگشت بودیم یهو به گندم گفتم ماسکتو بده پایین ببینمت و گندم که قبلش داشت درمورد دندون پزشکی حرف میزد ماسک اورد پایین و با نشون دادن دندونش گفت:«مییو نیشه»😂😂یعنی معلوم نمیشه🤣

    شوخی میکنم خلاصه صورت مهربونشو از نزدیک دیدم و الحق مهربونی از توی صورتش هم معلومه و بعد اون چهره چون مه خودمم نشون دادم😁😎

    خلاصه خیلی خوش گذشت و در آخر با یه هدیه ارزشمند حسابی منو شرمنده کرد و کنار ماشینشون با همسر محترمشون هم احوال پرسی کردیم و من نمیدونم چرا دراون لحظه مغزم قفل کرده بود و فقط عبارت خوشحال شدم رو تکرار میکردم:|

    اومدم خونه به خانم ح گفتم یک نفر افتاده میشه شما بهش بگید؟ اخه تاحالا صدبار منو قسم داده نندازمش ولی دیگه زیادی ضعیفه

    و با این جواب مواجه شدم، نمره اعلام کنید و درصورت مزاحمت بلاک کنید 😅😅

  • ۲۱ پسندیدم:)
  • ۶ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • شنبه ۲ اسفند ۹۹