۰•●کـاغـذ سفــید●•۰

You are ENOUGH!

هوا همو داشته باشیم

وسط نماز شدیدا بغض داشتم و دلم گرفته بود

گاهی وقتا شدیدا احساس ضعف دارم... یه آدم ضعیف ناتوان..

بغض داشتم.. بعد نماز سوار ماشین شدم

گفت بریم گفتم بریم یه جایی دلم گرفته

پیاده رو کنار خونه پارک کردیم و باهم قدم زدیم و بغض سنگین گلومو چنگ میزد و هرچی میگفت بگو‌ نمیتونستم..

یکم که قدم زدیم تونستم حرف بزنم.. و بعد اون باهم نشستیم و حرف زدیم از برنامه هفته آینده..

اومدیم خونه.. زنگ زدم مامان باهاش حرف زدم و بعد برگشتم پایین

در که باز کردم و سلام کردم یه لبخند قشنگ رو لبم بود و دلم آروم

میدونید ما کافی شاپ نرفتیم فلان پاساژ نرفتیم.. حتی یه پارک معمولی هم نبود.. یه پیاده رو ساده بود ولی اگه نبود شاید تا چندروز آینده همچنان غصه دار بودم...

میخوام بگم این لحظه های ساده ولی ارزشمند از هم دریغ نکنیم.. و قدرشونو بدونیم

+عیدتونم مبارک

  • ۱۴ پسندیدم:)
  • ۸ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • دوشنبه ۲ فروردين ۰۰

    آره خلاصه:)

     

    ۱

    وقتایی که دلم گرفته و ناراحتم و دلم میخواد یه حرفایی بزنم ازینکه بعضی چیزا چطور میتونه دل آدمو به درد بیاره...

    ولی هربار میگم نکنه بگن لابد از همسرش ناراحته یا چیزیشون شده و قضاوت شه یا خودش بیهوا بیاد بخونه و نگران شه... و بعد پشیمون میشم...

    ولی خب کاش روزایی که دلمون میشکنه رو یادمون نره، تا بعدا نخوایم دل کسی رو اینجوری بشکنیم، بعضی روزا هرچند میگذره ولی رو روح اون آدم یه خراش میندازه و میگذره

     

    ۲

    تنها چیزی که گاهی خیلی شبیه عیده هواست..

    یه وقتایی عجیب بهاری و قشنگه


    ۳

    چندروز پیش که دخترخاله هامو دیدم به خودم گفتم چند وقته که با کسی گپ نزدم؟

    چند وقته با هیچکس حرف نزدم از زندگی... هرچیزی که قبلاً شاید بود و نیست چندوقته از معاشرت با کسی لذت نبردم..

    چند وقته انقدر تو خودمم و تنها..

    چی شد که دیگه معاشرت ها انقدر کم و یا بیمزه شد؟:)نمیدونم

    ولی دلم تنگ شده واسه قدیما

  • ۱۴ پسندیدم:)
  • ۱ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۱۷ اسفند ۹۹

    فاینال+گندم🥰

     

    امروز فاینال داشتم سوالارو واضح درآورده بودم سوالا آبکی نبودن و در عین حالم عقده ای طور نبودن

    علی رغم تمام توضیحات سوالات بازم با سوال های عجیب غریب و دینگ دینگ پیاما رو به رو شدم و خب نتونستم بخوابم و سردردم بدتر شد

    بعد اون اومدم زودتر صحیح کنم که فهمیدم گندم و همسرش زودتر از موعد رسیدن، با تمام سرعت لباس پوشیدم و راه افتادم تا به گندم رسیدم و متوجه شدم یه خیابون پایین تر لوکیشن خورده من آخر خیابون بودم و گندم اولش ازونجایی هم که همسرش خسته از رانندگی بودن و ماشینشون پر وسیله بود موندن و گندم به سمت من اومد و من دنبال گندمی با کاپشن قرمز بودم

    و اونجا بود که به اذن خدا همه چیز قرمز شد:|

    قرمز اولی سمت چپ خیابون بود اما تا دیدم کنار ماشین یک نفر دیگه هم هست فهمیدم اشتباه کردم قرمز دومی سمت راست بود و چنان هردو کج کج بهم نگاه کردیم که فهمیدم اینم نیست..

    در آخر با دیدن گندم واقعی از دور گفتم: خودشه😁

    گندم ورای از بعد مجازی یک روزایی جوری برام دلسوزی کرد و نگرانم بود که توی ذهن و قلب من جایگاه ویژه ای داره..

    بگذریم گندم بردم بازار ولی به هیچ جا نگاه نکردیم چندان بعد فهمیدم چقدر جای بدی رو انتخاب کردم باید میرفتیم یه جا تا روبه رو هم بشینیم و حرف بزنیم

    من اصلا انتخاب لوکیشنم افتضاحه:| چندروز پیشا داشتم به مریم میگفتم هروقت همسر میاد میخوایم بریم یه دور بزنیم سر از گلزار درمیارم:|

    و خب بهش گفتم فکر کنم همسر ازم ناامید شده رو نمیکنه ولی میگه حالا بیرون نریم همینجا خوبه دور همیم😂

    داشتم میگفتم قدم زدن ما خیلی لذت بخش بود انقدر که به کل سردرد فراموش کردم مسیر برگشت بودیم یهو به گندم گفتم ماسکتو بده پایین ببینمت و گندم که قبلش داشت درمورد دندون پزشکی حرف میزد ماسک اورد پایین و با نشون دادن دندونش گفت:«مییو نیشه»😂😂یعنی معلوم نمیشه🤣

    شوخی میکنم خلاصه صورت مهربونشو از نزدیک دیدم و الحق مهربونی از توی صورتش هم معلومه و بعد اون چهره چون مه خودمم نشون دادم😁😎

    خلاصه خیلی خوش گذشت و در آخر با یه هدیه ارزشمند حسابی منو شرمنده کرد و کنار ماشینشون با همسر محترمشون هم احوال پرسی کردیم و من نمیدونم چرا دراون لحظه مغزم قفل کرده بود و فقط عبارت خوشحال شدم رو تکرار میکردم:|

    اومدم خونه به خانم ح گفتم یک نفر افتاده میشه شما بهش بگید؟ اخه تاحالا صدبار منو قسم داده نندازمش ولی دیگه زیادی ضعیفه

    و با این جواب مواجه شدم، نمره اعلام کنید و درصورت مزاحمت بلاک کنید 😅😅

  • ۲۱ پسندیدم:)
  • ۶ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • شنبه ۲ اسفند ۹۹

    تجربیات این سال های یک نیمچه معلم

     

    1

    از مدتی که شروع به تدریس کردم تماما به جز این ترم فقط به پسرا درس دارم..

    هیچوقت فکر نمیکردم تدریس به دخترا انقدر برام سخت باشه کاملا با تصوراتم فرق داشت

    من بوده با 20/23 تا پسر کلاس داشتم، که شاید از خودمم قد بلند تر بودن درسته بعد کلاس دیگه رمق نداشتم ولی واقعا ازون استادا بودم که کلاس دستم بود

    یه وقتایی پا به پاشون به مسخره بازیاشون میخندیدم یه وقتاییم چنان تن صدامو میدادم بالا مثل بچه های خوبی گوش کنن

    این ترم ولی در مقابل ده تا دختر کم اودرم..

    عین سوهان روح بودن! این درحالیه سه چهار تاشون بچه های خوبی بودن. و میشه گفت سه چهارتاییم قوی بودن

    ولی شش تای دیگه زیر خط فقر بودن...

    بعضیا به شدن از خود راضی و از خود متشکر

    بعضیا به شدت طلبکار 

    یکی دوتا عشق میکروفون

    و 80 درصد پررو! پروو.. قشنگ انگار فکر میکنن با نوکرشون طرفن

    امروز برا فاینال برای اینکه هول نشن یه کوییز تستی توی گوگل فرم گذاشتم دوتا سوالش این بود نظرتون راجع به تدریس انتقاد و پیشنهاد

    توی ده دقیقه اول سه نفر سین کردن که یکیشون نتونست وارد بشه اما من از طرف اون دونفر هشت تا جواب داشتم:)))

    یکی با اسم خودشون داده بودن دوتا به شکلک یا اسمای عجیب و نظرشونو زده بودن بد و شکلک تهوع گذاشته بودن:)))

    یکی دیگه نوشته بود بداخلاق ترین معلمی هستید که دیدم:))

    یکی دیگه نوشته بود خیلی مهربونید همه چی عالیه:))

    خلاصه بگم بهتون من 10 تا شاگرد دارم ولی بیست نفر نظر داده بودن:)) 70 درصد معتقد بودن کلاس خوبه و 5 نفر زده بودن بد

    از یکیشون امروز درس پرسیدم خیلی هول بود.. گفتم آروم نفس عمیق بکش ببینم 

    بعد با لبخند حمایتش کردم ولی خب ضعیف بود بعدش شروع کرد وویس دادن با گریه که تیچر تورو جون خودت منو نندازبابام میکشتم:|

     

     

    2

    اموزشگاه ما سه تا شعبه داره یکی فقیر نشین ترین منطقه شهر یکی دو خیابون بالاتر که یکم ازون منطقه پول دار ترن. یکیشون نزدیکای ما که میشه گفت منطقه خوب شهره...

    و من میتونم به جرئت بگم بهترین شاگردام و درسخون ترین و مودب ترین شاگردام توی منطقه اول بودن که پایین ترین منطقه شهر بودن..

    خیلیاشون با تیپای داغون صندل میومدن ولی درسخون و با ادب بودن وفوق العاده دوست داشتنی...

    نمیتونم بهتون بگم چقدر دلم برا بعضیاشون تنگ شده..

    همونا هم چقدر مادر و پدرای خوبی داشتن بعضیاشون مدام ازم تشکر میکردن که معلم خوبی بودم و باعث علاقه مندی بچه هاشون شدم

    منطقه دوم که دو خیابون بالاتر بود.. اما کاملا متفاوت 

    خودبزرگ بین ترین و پررو ترین هارو اونجا دیدم با اینکه بازم جز مناطق پایین بودن اما خیلی اذیت میکردن.. یادمه یه شاگرد داشتم اونجا انقدر بی ادب بود و حرفای رکیک میزد که گفتم جای این بچه تو کلاس من نیست و  وقتی مادرش اومد فهمیدم مادر مدیره و پدر دکتری داره!

    بماند که انقدر بچه بی ادبی بود که رئیس خود آموزشگاه اخراجش کرد

    و منطقه به نسبت بالاشهره.. این بچه ها یجور شسته رفتگی خاصی دارن.. شیطونن و اذیت میکنن اما درعین حال با زبون ریختن نمیزارن ازشون دلگیر شی..به درسخونی اون منطقه نبودن.. مثل اونا عاشق درس نیستن همه اشون شاید توی یه کلاس دو سه نفر عشق درسن بقیه بیشتر معمولین تا خوب

    ولی من قشنگ ترین دوره تدریسم با اون بچه های خاکی منطقه اولیه گذروندم و امیدوارم دوباره با همونا کلاس داشته باشم

    الانم که کلاس انلاین با دخترا داشتم با وجود اینکه ظاهرا تا این جلسه ندیده بودمشون میتونستم تشخیص بدم مال منطقه اولیه ان یا دو خیابون بالاتره..

     

  • ۱۸ پسندیدم:)
  • ۱۰ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • چهارشنبه ۲۹ بهمن ۹۹

    وقتی مادر شدم..

     

    پل طبیعت و پارک طالقانی رو که رد کردیم رسیدیم به یک پیست اسکیت

    با ذوق نگاه کردم و گفتم چند وقتت هوس کردم اسکیت بازی کنم..

    همسر در جواب گفت خب برو، پاشو بریم ببینیم چطوریه شرایطش

    یکم به دورو بر و آدمایی که دور پیست وایساده بودن نگاه کردم و گفتم نه باشه یه وقت دیگه زیادی شلوغه، اما بشین تماشا کنیم..

    من با ذوق به پیست نگاه میکردم و به همسر میگفتم چی شد که اسکیت یاد گرفتم بدون مربی..

    قضیه اون کفش اسکیت های معروفمو گفتم که دست دوم بودن و ده شماره حداقل بزرگ تر بودن انقدر که پسر خاله هم که پا گنده فامیل بود کفشا سایزش بود

    براش گفتم چجوری بندهای اسکیت دور پاهام محکم میبستم تا ساق پام پامو تو کفش نگه داره، همونطور نگاه بچه هایی کردم که با مادر پدرشون اومده بودن و مادر پدرایی که بیرون پیست به بچشون نگاه میکردن

    بعد رو کردم به همسر و گفتم دوست دارم دوباره اسکیت بازی کنم 

    دوست دارم وقتی مادر شدم بچم بگه من یه مامان پایه و رفیق دارم،

    دلم میخواد وقتی بچمو میبرم یه جا بازی کنه ببینه مامانش خوب بازی میکنه و پیش خودش بگه مامان من فرق داره با همه، بتونه دست تو دست من کیف کنه.. با هم کیف کنیم.

    همسر هم که معلوم بود خیلی خوشش اومده از حرفم لبخند زد و گفت حتما همینطوره

    چندوقت بعد اون همسر زنگ زد و داشت درمورد یک مسئله ای حرف میزد و انگار یهو یادش اومده باشه گفت: راستی سالی یک میلیون بن ورزشی میدن میتونیم برات کفش اسکیت بخریم ...💚

     

    +برای بلاگردون، بی دعوت😁

  • ۱۵ پسندیدم:)
  • ۹ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • دوشنبه ۲۷ بهمن ۹۹

    مورد نوشت

     

    1.

    یه خانمه ای اومده بود آرایشگاه و از من درمورد چگونه پر پشت کردن موهاش میپرسید...

    هرچی که بیشتر موهاشو برای شنیون آماده میکردم بیشتر متعجب میشدم قد موهاش تاکمر بود وحجمشونم خوب بود

    اما وسط موهاش یه ردیف سوختگی خفیف بود که کاشف به عمل اومد برا دکلره اس

    از پشیمونی دکلره گفت، میگفت همه قدیما بهم میگفتن بگین مو قشنگه بیاد ولی الان چی

    چند بار اومدم بگم چرا باید شمارو به خاطر موهاتون بخوان یعنی وجود خودتون چیزی برای دوست داشتن نداره؟

    اما حرفمو خوردم و به گفتن اینکه "خداکنه سلامتی باشه و مو باز بلند میشه "کفایت کردم

    میون حرفاش گفت منو از خواهرشوهرم خوشکل تر درست کنید قراره بیاد

    خواهرشوهره که اومد متوجه شدم خانومه کاملا خودشو کمتر از خواهرشوهرش میبینه و طرف هم زیادی خودشو بالا میبینه 

    و از تکنیک لایت موهاش میگفت که من در لحظه با دیدنشون گفتم چی زده چهار تیکه مو با تن سبز انداخته میون موهاش

    تمام مدت نگاهم به طرز نگاهش به خواهرشوهرش بود..

    نمیخوام قضاوت کنم، شاید شوهر اون خانم انقدر بهش محبت نکرده که خودشو کم نبینه، شاید خودش نفهمیده ملاک عزیز بودن آدما ورای این چیزاست

    اما چقدر بده اگه سطحمون توی زندگی انقدر محدود بمونه و با حسادت به چیزهایی که واقعا ارزشی ندارن بازی بخوریم

     

    2.

    سال 99 برای من سال پر چالشی بود، اتفاقات و نگرانی هایی داشتم که نه نصیحت کسی کمکم میکرد و نه دلم میخواست با کسی مطرح کنم

    یه جور ترس گوشه گیری عجیب توام با چالش های غیرقابل بیان.. 

    بعد متوجه شدم یک دوست قدیمیبا سوتفاهم هایی که براش پیش اومده منو قضاوت کرده، چندتا پیام پرطعنه برام فرستاد و تمام..

    فارغ از رفتار بچه گونه ای که داشت برام عجیب بود که چی شده از طریق چندنفر فهمیدم همش سوتفاهم بوده و واقعیتش خندم گرفت اما  بعد تک تکش رو براش توضیح دادم و خواستم گوش بده ولی نداد

    واقعیتش برا هر آدمی سخته به اشتباه قضاوت شه و شنیده نشه... اما وقتی دیدم من باوجود این همه درگیری که دارم و دم نمیزنم با وجود استرسم و نگرانیم بخاطر ابتلای خانوادم به کرونا همچنان نگران این شخصم و دلم میخواد بهش بگم داره اشتباه میکنه و اون نمیخواد فهمیدم که همون بره بهتره! واقعیتش حتی اگه قضاوت هاشم درست بود حق نون و نمک چندین ساله رفتار دیگه ای میطلبید.

    چند وقت بعد توی پیج فرهمند علیپور(ساکن ایران نیستن، و پیجشون خیلی چیزای خوبی برای یاد گرفتن داره که البته گاهی شامل انتقاد هم میشه که بنظرم اونم جالبه) عکس وزیر بهداشت فرانسه دیدم که برای زدن واکسی کرونا بدنشو پوشونده بود، خیلی سرو صدا کرده بود و دیدگاهای مختلفی درموردش نوشته بودن ملت..

    برام جالب بود و گذاشتم  توی پیجم و خواستم نظر بلاگرارو بدونم و بر اساسا نظرشون منم نظرمو میگفتم که به کامنت دوم نرسیده بود

    که یه بلاگر با یه لحنی که معلوم بود آروم نیست کامنت داد و در آخر با متهم کردن من به دیکتاتور بودن و تلاش برای انتقال نظر خودم بلاکم کرد (از همینجا بگم اگه وبمو میخونی من همون دیکتاتورم که گفتی لطفا ازینجا هم بلاک کن روشنفکر:)) )

    تو ذهنم میگفتم خب بلاکم کرده چجوری میشه بهش فهموند من نظری از خودم نگفتم و چیزی که وایرال شده رو منتشر کردم فقط چرا نمیتونی مسالمت آمیز حرف بزنی چرا قضاوت میکنی و چرا وقتی نمیتونی بلاک میکنی؟

    اونجا بود که فهمیدم همیشه ازین آدما هست

    آدمایی که انقدر لجبازن که حتی به قیمت اینکه نفهمن اشتباه کردن حاضرن تند ترین واکنش هارو نشون بدن

    همیشه هستن کسایی که به طرقی درگیری های خودشونو با قضاوت های اشتباه سر دیگران خالی میکنن و با نادیده گرفتن اون شخص مجال فهم اشتباهاتشونو از بین میبرن.. یعنی من احتمالا میدونم که دارم اشتباه میکنم یا تند میرم برای همین راه حرف زدن تورو بعد قضاوت هام میبندم

    زیبا نیست؟:)

  • ۸ پسندیدم:)
  • ۴ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • جمعه ۲۴ بهمن ۹۹

    چرا واقعا؟

     

    میدونید من ازون دسته آدما نیستم که توی جامعه نبوده باشم..

    همون زمانی که تو آرایشگاه تنها چادری بودم و برنامه میریختن برا قلیون، دور دور و پارتی هم برام تازگی نداشت همون موقع که دبیرستان تولد میگرفتن و من بدون اینکه حتی لحظه ای دلم بخواد رد میکردم و فردا از مشروب خوردنشون میگفتن، میدونید ندیده نبودم وارد دانشگاه هم‌که شدم هرچی گذشت آروم تر بودم و محکم تر از قبل و‌درگیر جو نشدم..

    نیازم نبود مادر پدرم بفهمن و بهم بگن بده، خودم بدون اینکه اونا بدونن دورهمی هارو میپیچوندم و علاقه ای به این کارا نداشتم سرم گرم کارای خودم بود و بدون کوچکترین حاشیه ای کارمو به نحو احسن انجام میدادم

    و خب دروغ چرا همیشه به این قضیه افتخار میکردم

    ولی الان که بیشتر صحبت های آدم هارو میشنوم بیشتر می‌ترسم..

    مثل همیشه ساکتم کاملا.. تما برای دیدن کار مجبورم بشینم باشم!

    گاهی وقتا از آرایشگاه و جمع خانما میرم انقدر مسمومه

    که عاجزانه دعا میکنم خدا مواظبم باشه..  مواظبم باشه یه روز شبیه اینا نشم..

    تیک زدن، دور دور با مردای دیگه، اونم از طرف زن های متاهل و بچه دار، با افتخار تعریف کردن از خیانت هاشون، دور دور تا نصفه شب با صاحبان ماشین های مدل بالا، رابطه های نامشروع و....

    گاهی میگم خدایا کاش میشد نشنوم..

    واقعا این حجم از فساد باور نکردنیه...

    خدا نکنه خدا یه لحظه آدم به حال خودش رها کنه..

    چه دنیای وحشتناکی شده..

     

  • ۱۱ پسندیدم:)
  • ۵ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • پنجشنبه ۱۶ بهمن ۹۹

    دلنوشته یک من:)

     

    واقعیتش از لحاظ روحی اوکی نیستم... یه دوستی چندین ساله رو ازدست دادم، سر قضاوت های اشتباه اون شخص

    که متاسفانه قبل از رفتار های کودکانه و برخورد های احساسیش با خودم مطرح نکرد تا براش رفع کنم سوتفاهم هارو...

    که چرا فلانی رفته بود برا نامزدیش برا من حرف نزد، چرا جواب کوتاه داد..

    واقعیتش من آدمی نیستم که از مشکلاتم حرف بزنم، از یه جایی به بعد حتی بعضی ناراحتی هامو هم به همسرمم نگفتم، نه که قابل اعتماد نباشه نه که ارومم نکنه.. نه! آدم حس میکنه بیان بعضی چیزا، ناراحتیا ممکنه روی روابط بقیه تاثیر بزاره، شاید باعث ایجاد تصور غلط واسه بقیه شه..

    و خب من آدمیم که گریه نکردم جلو مادر و پدرم خصوصا این سالا حرفی بحثی چیزی بوده به مادرمم نگفتم اما گاهی انقدر بهم ریخته بودم که بعد چندین سال بخاطر اصرار های مادرم بغضم ترکید و طفلک کلی نگران شد..

    هرچند که یه قصه دروغ گفتم آخرش

    نه که فکر کنید زندگی غمگینی دارم نه من خیلیم خوشبختم اما حرف نمیزنم..

    این اولین سوتفاهم بود...

    من هیچوقت عکس هیچکس از عزیزانم رو پست و یا استوری نمیکنم که بخوام تبریک بگم.. جدا ازینکه شاید یک نفر عزیز از دست دداده باشه یا شاید یکی چشم دیدن نداره، خودم آدم خانواده ای هستم، یعنی خانواده برام خانواده است یه چیزی وایرال نیست که به اشتراک بزارم:) حتی واسه دوستام استوری تبریک نمیزنم، پیام شخصی میفرستم:)

    و خب میشه گفت هیچکس هم برای من ازین کارا نکرده...
    سو تفاهم دوم اونجایی بود که بنابه شرایطی تولد همسر صلاح دیدم استوری تبریک بزارم.. خلاف میل باطنیم بود اما با توجه به شرایط حس کردم لازمه بنابراین سه نفر از خانواده همسر رو فقط گذاشتم کلوز فرند و یکی از دوستای متاهلم رو همینطوری بدون هیچ دلیلی:)و خب این دوست مشترک ما بود اتفاقی حرفش پیش میاد پیش این یکی دوست و اون اشتباه برداشت میکنه که فقط اون حذف کردم..
    قضاوت سوم سر نفرستادن عکس بود:) خب من حساسم دوست ندارم عکس همسرمو بفرستم چه بسا اینکه همسر هم مثل منه دوست نداره من عکس بیحجاب بدم به کسی، گوشیه دیگه!حضوری هرکسی خواست عکس نشوند دادم تما علاقه ای به فرستادن برای هیچکس ندارم حتی اگه اون آدم خالم باشه
    و ازین قبیل سوتفاهم ها که باعث شده بود بدون حرف زدن و بیانشون برای خودش توده ای از توهمات ذهنی بسازه و تصمیم به خراب کردن دوستی ۱۳/۱۴ ساله کنه..
    میدونید خیلی ناراحت کننده است هرچند که به همه میگم برام مهم نیست علی رغم تمام برخورد و ادبیات بدش بخاطر قضاوتاش تک تک سوتفاهم هارو بهش توضیح دادم و ازش خواستم گوش کنه چون جواب تلفن نمیداد..
    اما گوش نکرد و من با فرستادن این پیام باهاش خداحافظی کردم:خدا زبون ب آدم داده ک حرف بزنه و گوش داده ک بشنوه تا نشینه با خودش قضاوت کنه و حکم صادر کنه.حداقلش اینه بشینی گوش بدی حرفامو برا اینکه این حجم از آزردگی روانی ک برا خودت بی دلیل ساختی رو از بین ببری نه که فکر کنی برای اینکه دیگه چیزی درست شه بینمون نه! چون رفاقتی که انقد کوپن نداشته باشه که طرفت حرفتو بشنوه بعد بره بدرد تلاش کردن برا درست کردن نمیخوره

    ولی خب خودم دلم گرفته بود میدونید سخته قضاوت شید و ترک ولی فرصت شنیده شدن بهتون ندن

    دیشب دلم گرفته بود خواب به چشام نمیومد یاد پیام های نرگس افتادم که تو کانالش مینوشت: یکی بیاد حرف بزنیم..

    دروغ چرا من خیلی نیاز داشتم یکی باشه باهاش حرف بزنم, ولی هرکار کردم وجدانم نزاشت، میدونید به خودم حق نمیدم برای تسکین حال شخصیم برم سراغ کسی..

    گاهی وقتا فکر میکنم امثال من واسه این عصر نیستن، چون همیشه تنهان..

    چون روحیاتشون نمیسازه ادم استوری گذاشتن و تبریک و شو آف نیستن، به دیگران به عنوان راهی و یا وسیله ای برای حال و زندگیسون نگاه نمیکنن، آدم ناله کردن برای هرکسی نیستن.. شاید قدیم بودم ولی خیلی وقته نیستم..

    و خب یکی از قدیمی ترین دوست هامم از دست دادم برای اینکه تو روزای ناراحتیم براش حرف نزدم تا مثل همیشه بخواد بره رو منبر و روانمو بهم بریزه..

    شایدم..

    شایدم واسه این روزگار ما آدمای اشتباهی هستیم:)

     

     

  • ۹ پسندیدم:)
  • ۱۰ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • جمعه ۱۰ بهمن ۹۹

    روزنوشت

    1

    سه شنبه امتحان آرایشگر عروس داشتم، ازونجایی که اصل پارتی  همه جا هست

    مربی سه چهارتا از بچه هاشو فرستاد طبقه بالا اتاق گریم خودش و در اتاق رو هم بستن آزمونگرم پایین پیش ما:|

    یکیشونم که از قضا عزیز دردونه اش بود گفت من هیچی بلد نیستم و مربی بهش گفت ناراحت نباش من درستش میکنم..

    بگذریم... در پایان آزمون چندتا گریم وحشتناک دیدم که والا دلقک ازین قشنگ تر میشه...

    و با کمال تعجب فهمیدم این دونفر هردو آرایشگاه زدن

    همیشه در این مواقع به عدم اعتماد به نفس خودم پی میبرم. جدا دمشون گرم! من بودم جاشون میبوسیدم میزاشتم کنار

    خلاصه از حدود 16/17 نفر از نظر من چهار نفری گریم های قشنگی داشتن دروغ چرا یکیش خودم( تف تو ریا البته)

    البته اون سه نفرم یکی دوتاشون واقعا کارشون از من بهتر بود که همه اشون تو اون اتاق بالایی بودن (حالا باقیش ربطی به من نداره)

    با این حال زینب هنوز اعتقاد داره من وقتی گریمش میکنم دماغش بزرگ تر میشه...

    خود خواهر من خودت دماغت حالت عادیم بزرگه از نظر من که خیلیم خوبه.. تازه روزا عادیم با دماغش مشکل داره

     

    2

    بعد از زدن پیجم دنبال یه مدل بودم که خواهر دوستمو با هماهنگی خودش بردم و از همون روز دیدم رفتاراش با من عوض شد...

    واقعیتش خیلی برام عجیب بود که دوست 12/13 سالم یهو چش شده و نگرانش بودم،

    تصمیم گرفتم یه کتاب براش بگیریم بببرمش بیرون ببینم چشه و از دلش در بیارم که بهونه آورد و پیچوند:|

     هرچیم ازش میپرسیدم چته من نگرانتم میگفت هیچی

    بعد دیروز استوری کرده: وجود بعضی آدما باعث اذیت شدن آدمه هرچی سکوت میکنی تا بفهمن ولی خودشون نمیفهمن درنتیجه سکوت بهترین کاره تا برن:|

    بعد ریپلای زدم با منی؟ و اونجا بود که متوجه شدم چند روزه پیامام سین نکرده:|

    میدونید ازینکه یکی ازم ناراحت شه ناراحت نمیشم.. ولی ازینکه حرف نزنه بگه چشه و فقط قیافه بگیره متنفرم! خصوصا که کلیم ناز بکشم و حرف نزنه بعد ازین حرکتا بزنه

    خیلی خاله زنک بازی خدایی.. خب مثل آدم حرفتو بزن... بچه که نیستی:|

     

    3

    از وقتی ده روزی رفتم تهران اومدم مامان خیلی مهربون شده.. نمیدونم این دوریه چه تاثیری داشته میزاره بخوابم 

    برام خوراکی میاره( تو این 23سال بی سابقه بود با توجه به بچه اول بودنم مگر مواقعی که رو به موت بودم مثلا:دی)

    کاری ازم نمیخواد.. گیر نمیده:دی

    خلاصه خیلی خوبه داره یکم برمیگرده به قبل که فکر کنم بهتره باز برم چندروزی سفر:دی

     

  • ۴ پسندیدم:)
  • ۷ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • پنجشنبه ۹ بهمن ۹۹

    شب نوشت

     

    1

    بعد از چندین ترم تدریس به پسر ها این ترم با دخترا درس دارم.

    به جد میخوام بگم بعضیاشون فاجعه ان..

    دلم برا پسرا تنگ شده. با این که خودم دخترم ولی اینا از ده نفر حداقل ۵ نفرشون فاجعه لوس، رو اعصاب، پررو وپر توقعن

    به عنوان یه دختر واقعا نمیدونم والدینشون چجوری اینارو تربیت کردن..

     

    ۲

    شاید بشه گفت یک سالی هست کمردرد های گاه و بیگاه دارم از یه جایی به بعد متوجه شدم رو زمین خشک نمیتونم بخوابم حتی، تا اینکه واقعا نگران شدم و باید پیگیری کنم ،خیر سرم ورزشکار بودم چندین ساله...

    شایدم تو ورزش آسیب زدم. خلاصه هرچی هست باید زودتر شناسایی کنترل و درمان شه

     

    ۳

    اینو خطاب به دوستانی بگم که فکر خرید جهاز هستن..

    دوو و اسنوا هردو یک شرکت میزنه توی ایران،(قطعات خودتون حدس بزنید) بعد روی یکی میزنن دوو روی یکی میزنن اسنوا. زیبا نیست؟:)

    بوش.. میگن ساخت ترکیه دارن و ساخت آلمان.. فقط چهار شرکت هست که اینارو ضمانت می‌کنه بقیه شرکت های فرعی هستن و اعتباری نداره

    از طرفی کپی از ضمانت نامه ها برای اجناس قاچاق هم زیاده یعنی ممکنه به اسم ضمانت بهتون بدن ولی ضمانتی نباشه..

    ال جی و سامسونگ...خز بازی ایرانی ها سر ساخت سام به جای سامسونگ و جی پلاس به جای الجی رو که کلا کاریش ندارم بگذریم

    خود این بزرگواران هم در بازار غالبن تاکید میکنم غالبا به صورت قاچاق هستند.. تعداد کمی مونتاژ، جمع کثیری ساخت ویتنام(سامسونگ ها)، چین( ال جی) و در مقایسه تعداد اندکی خیلی اندکی کره ای،

    تازه یکی از دوستان گفت ما از نمایندگی ال جی سرکوچه گرفتیم بعد فهمیدیم جنس چینی داده..

    باز همین اقا میگفت دوست مغازه داری داریم بانه که میگفتن ازینجا جنس میاد بعضی ها مارک هم ندارن خودشون مارک الجی و بوش میزنن یا گاهی قطعات عوض میکنن خلاصه که ما در جایی زندگی میکنیم که واقعا گل و بلبله...

    دزد فراوون داره مواظب باشید:)

     

     

  • ۱۲ پسندیدم:)
  • ۶ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • جمعه ۳ بهمن ۹۹