۰•●کـاغـذ سفــید●•۰

You are ENOUGH!

بوی خوش خاطرات

 

دور برگردون رو که دور میزنم چشمم میخوره به مینوبوس قدیمی

ازون قدیمیا که دبستان باهاش میرفتیم مدرسه..

همونا که اگه زود میرسیدیم امتیاز نشستن ردیف آخر و بهتر از همه صندلی کنار شیشه بهمون میرسید...

اگه یبار حواسمون نبود و تا دم خونه سرمونو از شیشه میبردیم بیرون دوده های گازوئیل مینی بوس به همه صورت و لباس  و حتی  دور سوراخای بینیمون میچسبید و نگم از قیافه بعدش...

احساس خنکی کردم

خنکی شبی که کیف جدیدمو با دفتر و جامدادی نویی که داخلش بودبرای بار هزارم چک میکردم و قند تو دلم آب میشد

کفشهای نویی که احتمالا روی کارتن خودش گذاشته بودم و جورابای نویی که کنارش بود

فرم نویی که انقدر خاص بود که داخل کمد لباسی نباشه و بیرون کمد یه جا نزدیک کیف و کفش نو جا بگیره

صبح یک مهری که با هزار ذوق و بدرقه قران مامان پا میشدم و با دقت همه لباسای نومو تن میکردم

ترافیک یک مهر و منی که بیتاب مقصد بودم

حس خنکی لحظه ورود به حیاط مدرسه بعد این همه سال هنوز تو خاطراتم مونده..

بوی اسپند و زمین آب پاشی شده بچه هایی که با راهنمایی ناظم تو صف کلاس خودشون وایسادن و دل تو دلشون نیست..

صدای پخش شده توی میکروفون و صحبت های ناظم ومدیر که نوید سال جدید رو میده...

و بعد رفتن و نشستن سر کلاس...

 انتظار برای معلم و استفاده از وسایل جدیدی که با دقت از کیف در میاوردیم و میچیدیم 

 دفتریادداشت کوچولویی که بیشتر از یک هفته استفاده نمیشد و فقط چند روز قبل از رسیدن برنامه هفتگی میشد محل نوشتن برنامه هفتگیمون

زنگ تفریح و آشنایی با دوستای جدید و هم صحبتی با دوستای قدیم و تغذیه ای که روز اول حسابش از تمام طول سال سوا بود..

مشق اول خودکارهای رنگی و اکلیلی که توی استفاده ازش زیاده روی میکردیم و حس میکردیم قشنگ تره

و شب زود خوابیدن وانتظار فردا روی کشیدین

و صبح...

وبازم خنکای هوایی که تا رسیدن به محل سوار شدن به مینی بوس باهامون بود تا منتظر رسیدین مینی بوسی میشدیم با اومدن مینی بوس قد میکشدیدم ودر رو باز میکردیم و گاهی هم روزای اول باز کردنش برامون سخت بود و بعد کلی تقلا یکی از داخل در رو برامون باز میکرد

در باز میشد و لبخند دندون نمایی که تحویل راننده میدادیم ،در مینی بوس میگرفتیم و به کمکش خودمونو میکشیدیم بالا و اولین جایی که چشمک میزد بهمون مینشستیم و تا رسیدن به مدرسه خوش بودیم... لحظه لحظه اشو خوش بودیم:)

 

به خودم اومدم در اتوبوس بسته شد و رفت راه باز و شد ومن خاطره خنکای اون سالا مشاممو پر کرده بود...

 

+ شاید براتون جالب باشه که عکس پست، عکس مدرسه دبستان منه که از نت پیدا کردم البته که من توی عکس نیستم و این عکس برای دوسال پیشه:)

  • ۱۱ پسندیدم:)
  • ۳ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • دوشنبه ۲۲ شهریور ۰۰

    همه ی ما

    هیچ‌کس خودش را در هیچ رابطه‌اى مقصر نمی‌داند!

    همه‌ى ما آنقدر غرور داریم،

    که همیشه حق را به جانبِ خودمان می‌دانیم 

    از نظر خودمان، فرشتگانى هستیم،

    که داشتیم زندگیمان را میکردیم 

    که یک نفر آمد و ما را با خاک یکسان کرد و رفت... 

    داخلِ شعرها داخلِ متنها میگردیم 

    دنبالِ جمله‌اى که طرف مقابل را بکوبد و ما را مظلوم‌ترین آدمِ دنیا نشان دهد...

      گاهى یادمان میرود آدمى که الان میخواهیم سر به تنش نباشد،

    تا دیروز پُزَش را به عالم و آدم میدادیم! کمى انصاف شاید... .

     

    علی‌قاضی نظام

  • ۱۳ پسندیدم:)
  • ۶ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • چهارشنبه ۱۰ شهریور ۰۰

    این خود یک روضه است...

     

    اینجا

  • ۷ پسندیدم:)
  • ۰ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • پنجشنبه ۲۸ مرداد ۰۰

    چه خبر؟

    شاید درست باشد اگر بگویم قدیم ترها،

    بله، قدیم ترها وقتی حرفی برای گفتن نبود، در جواب چه خبر ها می‌گفتیم سلامتی...

    آن روزها سلامتی یعنی هیچ اتفاقی نیافته و حتی خود واژه سلامتی مفهوم خاص دیگری نداشت.. حتی گاهی وقتی کسی میگفت سلامتی کنجکاو تر میگفتیم یعنی هیچ خبری نیست؟

    اما حالا...

    اصلا انگار زنگ زده ام همین سلامتی را بشنوم...

    زنگ زدم بگویی سلامتی و دلم ارام شود..

    اصلا چه خبری بهتر از سلامتی؟

    راستی چه خبر؟

     

  • ۱۵ پسندیدم:)
  • ۸ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • شنبه ۲۳ مرداد ۰۰

    یَا عُدَّتِی عِنْدَ شِدَّتِی

     

    دل آشوبه دارم، کسی هم هست نداشته باشه؟

    دلواپسم..  مگه میشه نبود؟

    حس میکنم مادر شدم.. مادری که نگران بچه هاش میون یه عالمه گرگه..

    هربار به خودم نهیب میزنم آخه دختر خدایی که تا اینجا مواظبشون بوده هنوزم خدایی بلده..

    ولی مگه میشه دل آروم شد

    دلم میخواد دستشونو بگیرم ببرم یه گوشه ،

    دور از همه... دور از هرکس و هر چیزی که بخواد بهشون آسیب بزنه..

    با خدا حرف میزنم انگار که میخوام بهش بگم خدا این چندنفر ببین اینا جون منن...

    من بیخیال از همه چی کی انقدر دلواپس میشدم..

    یه حالیم..

    انگار فقط باید بغلشون بگیرم...

    سرشونو به سینه ام بچسبونم، تا آرامش گریز پای این روزا

    ذره ذره به قلبم تزریق شه..

    خدایا..

    خودت مواظبمون باش...

     

  • ۱۲ پسندیدم:)
  • ۳ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • سه شنبه ۱۲ مرداد ۰۰

    مگر میشود از خویش گریخت

     

    واقعیتش اولی که رفته بودم آرایشگاه  خیلی حس خوبی داشتم مشتری داشتم و خوب پیش میرفتم اینکه بالاخره وارد مسیری شدم که حس کنم دقیق جاش درسته

    تا اینکه سرو کله آزمون استخدامی بانک شروع شد و تعریف ها و تاکید های خانواده بر اینکه اگر قبول شی چقدر خوبه و...

    اولش دلم نمیخواست حتی امتحان بدم به خودم میگفتم بانک اون کاریه که من دوست دارم بکنم؟ نبود و من حس بد داشتم ولی تحت تاثیر تعریف ها

    موج جدید کرونا و خلوت شدن آرایشگاه ،مزایای کار بانک وبرتریش به شغل های دیگه، تاکید و پیگیری خانواده برای مطالعه حالم عوض شد.. دیگه آرایشگاه بهم اون حس خوب نمیداد... در واقع هیج حس خوبی نمیداد و من دوباره از جایی که بودم خوشحال نبودم...

    و بعد اینکه آزمون بانک قبول نشدم..

    خوشحال نشدم ابدا! امید داشتم شاید حالا قبول شم ولی خوب علی رغم درصد خوب عمومی تخصصی گند زده بودم و پرونده بسته شد..

    بسته شدن پرونده کنکور، حال بدم مصادف شد با باز شدن دوباره پرونده ارشد...

    سال پیش که کلافه بودم از تحصیل مجازی با اینکه رتبه قبولی شهر خودمو داشتم انتخاب نکردم و گفتم اگر بنا به قبولی تهران میخونم و بعدش تصمیم گرفتم روی یک هدف متمرکز شم و اونم آرایشگری بود برای همین پرونده خیلی چیزای دیگه از جمله ارشد بستم تا اواخر 99 که دیدم با توجهی به تایمی که دارم میتونم برای ارشد بخونم پس شروع کردم و خوبم پیش رفتم و دوتا از کتاب های اصلی منبع خوندم و بعدم اسباب کشی اومدن به تهران کار پیدا کردن، سرکار و باقی مسائل تا این هفته که ارشده

    و من دوباره حس اون بازنده دارم... دوباره مثل قدیم حس ناکافی، نارضایتی، یاس وجودمو گرفته..

    اون دوتا کتاب اوردم و به زور سعی میکنم منابعی که خوندم مرور کنم تا ازونا بارم بگیرم ولی خیلی انرژیمو میگیره دوست دارم بخونم! ولی مثل همیشه یه نیرو سکون عجیبی شبیه منجلاب دست و پامو گرفته و درسیم که میخونم به شدت انرژیمو میگیره..

    من نمیدونم چمه یا چرا...من حتی برای داشتن این حس هم حس خجالت میکشم از خودم از بقیه از همسرم که همیشه سعی کرد بهم این اعتماد به نفس بده و من... و این حس بد رو بهم داده این روزا که اونی نشدم که ازم انتظار داشت و این ناراحتیمو بدتر میکنه

    نمیدونم این حس کی میخواد بره فقط میدونم دوباره حالم با خودم بده و نمیدونم  کی قراره این داستان برای همیشه تموم بشه از زندگیم..

     

  • ۱۲ پسندیدم:)
  • ۸ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۳ مرداد ۰۰

    دقت کردین؟

     

    یه چیزی رو دقت کردین؟

    آدما همیشه با کسی که مراعتشونو بیشتر از همه میکنن و دوستشون دارن نامهربونن؟ بهشون زور میگن؟

    این اوج بیرحمانه نیست؟

    در عوض مراعات کسی میکنن که ذره ای براشون ارزش قائل نیست و مراعت هیچ کسی رو ندارن

  • ۲۸ پسندیدم:)
  • ۷ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • سه شنبه ۲۲ تیر ۰۰

    این روزها

     

    1

    در اواسط 23 سالگی با چندین تغییر جدید روبه رو شدم که به قول مهندس(امیلی) منو از comfort zone ام پرت کرده بیرون

    دوری از خانواده، دلتنگی، سرکار رفتن که مستلزمش آشنایی با آدمایی جدید و معاشرت کردن با ادمای مختلفه که حسابی به من سابق مغایره، داشتن رئیس، تایم کاری و دست خودم نبودن تایمم، آماده نشدن خونمون و ریزه کاری های متعددش که من کم صبرو حسابی به چالش کشید، چالش های زندگی و موارد دیگه... همه همه باعث شده میل به جا زدن درونم زیاد کنه و از همین شروع کار منو خسته کنه.. 

    و خب خوشبینانه اش این اینه که هربار که غرق این حسا میشم با لحن جویی توی سریال فرندز به خودم میگم: come on dude این خیلی طبیعیه یه عالمه تغییر جدید باهم خب طبیعیه که این حس داری بزرگ و قوی تر میشی!و سعی میکنم نکات خوب برای خودم بگم که مثلا ارایشگاه آدمای سالم و صالحی دوروبرمن و این واقعا کم جایی پیدا میشه این آدما بهم بدون منت چیزای جدید یاد میدن و این عالیه، همین که منو هل دادن برای پیشرفت کمکم کردن برای اعتماد به نفسم و باعث شدن نسبت به قبل خیلی بهتر باشم خب اینا همه خوبه چیزی از دست ندادم و خب این حس استیصال هم طبیعیه

    خلاصه که شاید کار خاصی نکنم ولی بابت همه این تغییرات جدید انرژی زیادی میزارم و بالطبع خستگی زیادی هم دارم..

     

    2

    یه حسن خوبی که دارم اینه که خودمو بری از عیب نمیدونم وسعی میکنم مچ خودمو بگیرم گاها 

    منتهی این قضیه قضاوت کردن خیلی کار عادی شده گاهی وقتا واقعا تعجب برانگیزه خب ممکن یه ادم بخاطر درگیری هایی که داره بخاطر ناراحتی های دیگه اش حال بدش، احساسات برانگیخته اش در برابر کسی تند بره و خب اون لحظه بالطبع پذیرای هیچ حرف منطقی نمیتونه باشه ولی اونایی که خیلی راحت میان قضاوت میکنن و راحت نظر میدن شوک داره ...به اون طرف بخاطر حال بدش نمیشه خرده گرفت اما به اونایی که خارج از گودن میبرن ومیدوزن و پیاز داغ و زیاد میکنن چه میشه گفت؟؟

    دارم فکر میکنم شاید خودم  چندین بار اینکارو کردن و درقضاوت اون شخص سوم راحت بی انصافی کردم؟ 

    خدا هممونو به راه راست هدایت کنه

  • ۱۴ پسندیدم:)
  • ۱۰ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • جمعه ۴ تیر ۰۰

    حقوق زنان کی دقیقا پایمال می‌کنه؟احسنت خود خانما


    کاری به تبریک گفتن در استوری اینستا و واتس اپ ندارم چون تا الان فک‌کنم همه میدونن من با این قضیه تبریک گفتن و تو چشم دیگران کردن تبریک های شخصی مشکل دارم
    چیزی که جالب بود این چند روز پست مادرای پسر داره که گاها پسراشون شیرخوارن منو واقعا متاسف کرد... نمیدونم کدوم آدم ابله و کوته فکری اولین بار این متن رو نوشت و باب کرد و بقیه ملت هم تقلید کردن به هر نیتی مزاح خندوندن و هر توجیه دیگه ای این پست شیر کردن به این مضمون که جا اینکارا به دختراتون خونه داری و اشپزی یاد بدید پسرامون گرسنگی نخورن (مگه خودت به عنوان نوکر گرفتن برا پسرشون که راجع به دخترای دیگه اینو میگی؟) یا این قبیل متنا که پسرامون نپسندیدن و ازین حرفا(پسر خودتون کی هست اصلا که بخواد بپسنده؟)
    کاری ندارم که برای یه دختر کوچولو به جا تبریک تو اینستا میتونید یه عروسک بگیرید ببرید به خودش تبریک بگید،
    کاریم ندارم میگن منظورمون شوخیه و پسر ما بچه است هنوز..

    ولی تمام وقتایی که شخصیت یه دختر تو جامعه خرد میشه پشتش حرفای یه زن دیگه است!
    مادر پسری که فکر می‌کنه آسمون دهن وا کرده پسر اون اومده و یه خودش اجازه میده بدون دیدن جایگاه پسر خودش هر نوع نظر و جسارتی در مقابل دختر مردم بکنه  ظالمه
    زنی که پسرشو جوری تربیت می‌کنه که کوچکترین کار شخصیشو نمیتونه بکنه و درکی از همکاری نداره ظالمه
    وقتی تو ماشین یه دختر پسر بحثشون میشه و میزنن بغل و دختره پیاده میشه و نگاهای بد فقط به سمت دختره و اینو نمیبینن که دو نفرن این ظلمه..
    وقتی درمورد همه چی یه رن از نحوه شوهرداری تا بچه داری مهد بردن و خونه داری و کار و هرچیز دیگش نظر میدیم ظالمیم

    وقتی یه مرد تو‌زندگیش کم میزاره میگیم زنش انگیزه نداده رسیدگی نکرده و وقتی زن بیحاله و بی روحیه است بازم مشکل اونه ظالمیم

    و این حرفارو غالبا یه خانم در مورد یه خانم دیگه میگه

     

    +یه بیت شعر با مضمون این پست میخواستم بگم از ذهنم پرید... بماند تا یادم بیاد

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

  • ۱۵ پسندیدم:)
  • ۴ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۲۳ خرداد ۰۰

    درمانده

     

    هرچه تلاش میکنم کمتر به نتیجه میرسم

    انگار که دلت به چیزی خوش بوده اما دمغت کرده 

    میدانی  همه چیز سر جایش هست ولی تو خودت نیستی

    مثل ذوق کور شده دفتر نویی که گوشه ی جلدش پاره شده است

    مثل ذوق از دست رفته خرید لباس مورد علاقه ات که همان روز به گوشه ای گرفته و نخ کش شده است

    انگار که مدت ها منتظر میهمانی مورد علاقه ات بوده ای و حالا هرچه میکنی ذوقی درونت نداری

    همانقدر درمانده همانقدر درمانده...

     

  • ۱۴ پسندیدم:)
  • ۶ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • دوشنبه ۱۷ خرداد ۰۰