وجدان(داستانک)


نفس آسوده ای کشید
_دیگر وجدانم راحت است،رفتم نشستم حرف هایم را برایش زدم..بغضش شکست اما خوب شد،می‌دانی!حداقل دل از خیال و آرزو کشید  با حقیقت روبه رو شد.آخ که راحت شدم
خنده ی کوتاهی میکند
_نخند باور کن آدم باید همیشه وجدانش آسوده باشد،وگرنه مثل یک ببر راه نفست را میبندد!من فقط کاری کردم با حقیقت روبه رو شود ظاهرا غمگین بود اما بنظرم برایش لازم بود خوب میشود
+واگر نشد؟
_میشود
+ولی تنها به وعده های دروغ تو امیدبسته بود
_من وعده ای ندادم،تلاشمم را کردم نشد،بین خودمان بماند ارزشش راهم نداشت
"خندید..وسط خنده ساکت شد
+خیلی خرابه
_چی؟
+حالم.."
_برای چی؟
+از وجدان راحت کسی شبیه تو،حکایت وجدان راحت تو و خیلی های دیگر حکایت همان زنی است که شوهرش را دور میزد برای همه چیز،حتی آغوشش را برای مردی که شاید درد بی همدمی به کام مرگش برد محروم کرد..اما میدانی زمانی که در خانه قبر میبردنش زن با چشم های اشک آلود گفت:وجدانم راحت است که هیچ کم نذاشتم دراین سال ها،میدانی نگاهم تا لحظه که خاک همه چیز راپوشاند کجا بود؟
_کجا؟
+به رد طنابی که دور گردنش بود،و ناقوس نفرت انگیز یک وجدان که گوش هایم را کر کرده بود،رد کبودی طناب پیدا بود،طناب وجدان کسی دیگر که او را خفه کرد و دیگری را آرام،وجدان بعضی ها شبیه همان طناب داریست که بر گردن دیگری می اندازی ومیمیرانی.یکی با بغض جان میدهد یکی...
_یعنی خودکشی کرده بود؟
+واین همان است که میگویند خودکشی،یکی با اشک یکی بادرد یکی...آه،و وجدان آسوده چه کسی خواهد فهمید درد زخم ها بر تنه ی نحیف روح است که..که از پا درش می آورد،و وجدانی که آسوده است!لعنت به تو



+البته اگر بشود گفت داستانک،مربوط به قرار سخن سرا

قسمتی که داخل این علامته("")از یک کتاب بود،حروف بزرگ شده حالت شخصیه که با این (_)علامت دیالوگ هاش نوشته شده و حروف کج هم برای بیان حالت گوینده ی این (+)دیالوگ ها

۱۲ Like :)
سلام
ما که سر در نیاوردیم چی شد!
چقدرم راهنمای نقشه دارید:))
میشه ژانر داستانک هاتون رو عوض کنید؟ مثلا برید تو لوکیشن آلمان!

سلام


خیلی عمیقه اگه نمیتونید خودتونو اذیت نکنید:دی
ببینید تازه با این همه راهنما اینجوریه!
نه اینوصبح بعدسحری نوشتم،توقع دیگه ای هم دارید؟:|

استاد بزرگ ۱۰ خرداد ۹۷ , ۱۰:۵۲
داستان جالبی بود ...
ولی بالاخره خودکشی بود یا ... ؟؟

موفق باشین

:)

خودکشی یه واژه کلی یکی احساسش میمیره یکی اعتمادش و این ها همه زندگی یه ادم همیشه تحت شعاع قرار میده!



اما اون اقا و خانم که گفتم بله متاسفانه خودکشی کرده بودن اون اقا و میشناختمشون من:)

نه همون همیشگی:)

:)همیشگی؟متوجه نشدم

دوبار خوندم تا متوجه شدم
زیبا بود

ممنون:)

اقا چقدر خوب و قشنگ بود ۰از اون حس ها که هم غمگینه داستان هم انقدر خوب بیان شده که حس خوب داره :)

قربان شما^_^

آشنای غریب ۱۰ خرداد ۹۷ , ۱۹:۳۹
دیدین گفتین چهدقدر راحت شدین!سال گذشته میگفتم بگین !هرچه زودتر میگفتین بهتر بود   به نظرم

چی رو؟

جریان چیه؟
باورکنید یادم نمیاد:)
این داستان،همچین دیالوگی هیچوقت وجود خارجی نداشته:)

آشنای غریب ۱۱ خرداد ۹۷ , ۰۴:۴۹
عه!!

ای بابا !
منو باش فکر کردم داستان حقیقته !!!

نه:)

البته داستان اون مردی که خودشوکشت اره

وب بی نظیری دارید 

با افتخار دنبال شدید :)))

خیلی ممنون:)

رد کبودی طناب پیدا بود،طناب وجدان کسی دیگر که او را خفه کرد و دیگری را آرام

این قسمتش رو خیلی دوست داشتم.

نوش جان:)

علیــ ـرضا ۱۲ خرداد ۹۷ , ۰۰:۱۱
بسی زیبا .

نوش جان:)

سلام. :)
خیلی  شاعرانه و لطیف بود. برا همینم دوبار خوندمش تا کامل متوجهش بشم. حالا اینکه فاصله نمی‌زنی و له شدم تا خوندمش بماند:دی
ضمن اینکه می‌شود گفت داستانک. من نمی‌دونم چرا اینقدر همه‌تون تواضع پیشه می‌کنین. خب داستانکه دیگه. قرار نیست همون روز اول شبیه اشمیت بشین که. پله پله. طبیعتاً وقتی بنویسی کم کم به نقطه‌های قوت و ضعف بیشتر پی می‌بری و در صدد اصلاحش بر میای. ولی تا وقتی ننویسی متوجه ضعف‌هاش نمی‌شی.

سلام

فاصله؟:دی

بله ممنون،نه من اشمیتتم نگفته بودم؟؟:دی

یـک مـعــلّـم . . ۱۲ خرداد ۹۷ , ۱۲:۰۵
با سلام و عرض ادب،
.
عاطفی، پیچیده، ظریف، ترکیبی از مضمون عشق و وحشت .. 
این داستانک ِشما، حال و هوای آثار ِ« ویلیام فاکنر » رو برام تداعی کرد.
خیلی خوب بود، مخصوصاً سبک نگارشش؛
لذت بردم از خوندنش :)
.
موفق باشید

سلام اقا معلم:)


وحشت خوب اومدید..
لطف دارید اینا همه از نظر لطف شماست:)

سلامت باشید:)

:|

:|

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از blog بیان