تکرار نقش کهنه خود در لباس نو.


داشتم از دور 
نگاهش می کردم
غم و آرزوهایش را

هم می زد و می نوشید.
قهوه ای تلخ .
فاصله پای نزدیک شدنم را بریده بود و 
مرا به هیچ نسبت می داد
از خودم بدم می آمد
خیال می کردم
با اثاث خانه تفاوتی ندارم
همگی ایستاده ایم تا عشق
شانه هایش از گریه بلرزد
و آه 
در گلوی گنجشک ،
جای دانه ،
دام بچیند.
از خودم بیزارم
وقتی جاده ها
طولشان از بازوی من بیشترند
وقتی نیستم و
و سرت به جای شانه ی این مرد
به قاب در و درد تکیه می دهد



#بازیگریم حوصله ی شرح قصه نیست

+پست قبل حذف شد...بماند

+نظرات بدون تائید نمایش داده میشوند..



۱۰ Like :)
هم می‌زد و می‌نوشید...

:)

ما از نظرات ِ بدون تایید نمایش داده شده میترسیم :)

قشنگ تابلو بود:))

زیبا

ممنون

چقدر قشنگ بود 
چقدر دردناک 
چقدر عکس بهش میومد 

:)



ممنون عزیزم

دلم گرفت...

:)

فاطمه سادات داوری ۰۸ شهریور ۹۷ , ۱۹:۴۸
وبسایت شما دنبال شد اگر شما هم تمایل دارید وبلاگ من رو دنبال کنید.*_آ_*
فاطمه سادات داوری ۰۸ شهریور ۹۷ , ۱۹:۴۹
میشه وبلاگ من رو در پیوند سایتتون قرار دهید تا قرار دادی نظر بده تا من هم سایت شما رو در پیوند سایتم بگذارم باتشکر

خیر ما نظر قراردادی وبده بستون احدی رو نمیخواهیم:)

عالی بود :)))

ممنون:)

زلف پریشان میخواهم صنما:/
اهههم
مخاطب متن تو خط آخر معشوقه ی دختر نبود؟

نه دیگه نویسنده مرده است:|

چقدر فضای متن تاریک و دل‌گرفته بود ☹ دلم گرفت...

ببخشید:(

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از blog بیان