۰•●کـاغـذ سفــید●•۰

You are ENOUGH!

۲۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رسول ادهمی» ثبت شده است

دلم هنوز در کما


چه اعتنای اندکی
"سلام
احوالِ شما"
سرم تکان که زنده ام
دلم هنوز در کما


  • ۱۷ پسندیدم:)
  • ۲ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • پنجشنبه ۵ ارديبهشت ۹۸

    یا من شبیه کوه برفی سرد و سنگینم؟


    دلتنگی همیشگی نیست..

    قلب هم شبیه لباس،

    روزی برای خریدارش جا باز میکند..


    +شده دلتون بخواد زمین دهن باز میکرد میرفتید تو زمین و ازین حس گناه لعنتی راحت شید؟ من چندساله ...

    +فراتر از کسی رو نداشتن برای دردهای همیشه نگفته ات،قضاوت های مضحک و ابتدایی و چرندی مثل شکست عشقیه!

  • ۱۳ پسندیدم:)
  • ۱۴ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • جمعه ۳ اسفند ۹۷

    مثلا


    وسط چای خوردن
    فهمیدم دارد از دور نگاهم می کند.
    با کمی مکث وانمود کردم هنوز ندیدمش
    به دوستی که کنارم نشسته بود
    چیزی گفتم و شانه هایم را تکان دادم
    مثلا ما شادیم
    دروغ چرا
    آن لحظه 
    گردنم سعی به بی خیالی اما
    صورتم کار خودش را می کرد.
    پلکم مرا تند ورق می زد و 
    پای یک خاطره از او مات می ایستاد.
    آن لحظه با خودم لج بودم
    لب هایم حالت خنده ولی
    قندِ گوشه ی دهانم
    داشت 
    گریه می کرد.


    جای برچسب پست های نیمه شبی خالیه..

  • ۱۳ پسندیدم:)
  • ۷ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • جمعه ۴ آبان ۹۷

    مرا در آغوش بگیر



    من مترسکم
    دست هایم به حلقه نرسیده 
    خشکشان می زند و
    چیز زیادی از زوایا نمی دانم
    هر روز
    به یک نقطه از تکرار می نگرم
    سرد و کهنه.
    غم آلود.
    من نگهبان بی نگهبانم
    گیر یک شغل کسالت بار
    نه مزرعه رهایم می کند
    نه حتی می توانم سر بچرخانم،
    ببینم کجای زندگی ایستاده ام.
    خودت بیا 
    مرا در آغوش بگیر
    به یک کلاغ و چهل کلاغ هم فکر نکن
    فقط جرات کن و بیا
    بگذار ترسو ها هر چه می خواهند قار و قار کنند
    دلم می خواهد همین طور سیاه پوش بمانند
    و زمانی که مرا می بوسی 
    و عشق در دلم به تکان و تکاپو می افتد
    از شدت کفر 
    دسته جمعی عزا بگیرند
    وضع من هم همین طور نمی ماند
    باد هم به کمک می آید
    بیا به بازوی خسته ام کمی تا بیاموز
    نترس
    چنان دوستم داشته باش که شاخه ی جدیدی بروید
    دیدی نمی رویم
    صبر نکن
    چنان بشکنم که از کار بی کار شوم
    برم دار ببر یک گوشه 
    بی دغدغه نگاهم کن
    خسته ام 
    خسته از بی خوابی
    خسته ام 
    خسته از همیشه هوای دانه ها را داشتن
    جایی مرا بکار و بکوب 
    که فقط حواسم به تو باشد
    بشکنم
    نترس 
    این زخم ها را دوست دارم
    آستین مرا بشکن 
    خرد کن
    برای فهمیدن آغوش
    درد به اندازه ی دو آرنج که چیزی نیست


    +خیلی دوسش داشتم خیلی..

  • ۱۰ پسندیدم:)
  • ۵ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۲۵ شهریور ۹۷

    جیرجیرک


    جیرجیرک پیر
    دست پاچه و حیران
    جفتش را تکان می داد که پاشو خانم
    پاشو به خدا اشتباه نمی کنم
    صدای بچه ها می آید.
    فکر کنم به دیدنمان آمده اند.
    لولای در هم آهسته می خندید و
    به باد می گفت
    بی شرف کرم نریز
    به خدا
    گناه دارند


    +بامزه است نیست؟:)

  • ۹ پسندیدم:)
  • ۱۲ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۱۸ شهریور ۹۷

    لیلا که شدی حرف مرا میفهمی!


    یک روز کفش هایت را دزدیدم
    گذاشتم جلوی همین در
    اندوه خیال پوچم به کنار
    این که می دیدم حبیب خدایی
    قشنگ بود!


    +مجنون تمام قصه ها نامردند!

    +این مدل پستامو دوست دارم..

    +راستی اون وب انگلیسیمم بروز کردم قول میدم فعال باشم اونجا قول

  • ۱۴ پسندیدم:)
  • ۱۷ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • شنبه ۱۰ شهریور ۹۷

    تکرار نقش کهنه خود در لباس نو.


    داشتم از دور 
    نگاهش می کردم
    غم و آرزوهایش را

    هم می زد و می نوشید.
    قهوه ای تلخ .
    فاصله پای نزدیک شدنم را بریده بود و 
    مرا به هیچ نسبت می داد
    از خودم بدم می آمد
    خیال می کردم
    با اثاث خانه تفاوتی ندارم
    همگی ایستاده ایم تا عشق
    شانه هایش از گریه بلرزد
    و آه 
    در گلوی گنجشک ،
    جای دانه ،
    دام بچیند.
    از خودم بیزارم
    وقتی جاده ها
    طولشان از بازوی من بیشترند
    وقتی نیستم و
    و سرت به جای شانه ی این مرد
    به قاب در و درد تکیه می دهد



    #بازیگریم حوصله ی شرح قصه نیست

    +پست قبل حذف شد...بماند

    +نظرات بدون تائید نمایش داده میشوند..



  • ۱۰ پسندیدم:)
  • ۱۰ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • سه شنبه ۶ شهریور ۹۷

    شانه هایت ساعتی چند؟




    تا به حال
    چشمت افتاده به چشمی 
    که از آن افتادی؟
    حس نا معلومی ست
    مثل سکوت یک عکس قدیمی 
    زیر عکسی تازه.
    دیده نمی شوی اما
    بی هیچ گله ای از قاب
    خودت برای خودت می خندی.


    +بگو میخرمش،گاه خرج گریه هایم سخت بالا میرود(فرحزاد)

    +تاحالا خودت از چشمای خودت افتادی؟

  • ۹ پسندیدم:)
  • ۱۵ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • يكشنبه ۱۴ مرداد ۹۷

    به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟


    مثل آن تکه نانی
    که کف کوچه ز پا میترسد..
    برم دار و ببوس
    من دل کنده ی غمگین را،
    روی دیوار بلندی بگذار...
    ارتفاعی که ازآنجا بشود،
    راه یک مزرعه را پیدا کرد
    راه برگشتن یک گندم را..


    رسول ادهمی

    عنوان از جناب سعدی!

  • ۱۲ پسندیدم:)
  • ۱۴ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • پنجشنبه ۳ خرداد ۹۷

    کمی آنطرف تر+بعدا نوشت


    بعد از تمیز کردن خانه
    چشمم به اتفاق عجیبی افتاد
    مورچه ای گوشه ی اتاقم
    تکه ای از سقف ریخته را
    روی کولش انداخته بود و تند میرفت
    انگار شباهت نان و گچ،
    داشت پدری را شرمنده اهل و عیالش میکرد
    برای همین زود
    سر راهش سبز شدم
    انگشتم  اعصابش را بهم ریخته بود اما
    وسط سفره که انداختمش
    ایستاد
    دوروبرش را نگاهی کرد
    و گشت پی چیزی که برداشته بود
    مبهوت نگاهش میکردم
    تلفن زنگ خورد.
    جواب دادم و باز سمت او برگشتم
    کمی آنطرف تر از در
    پای جارو
    گچ میجوید و نرم
    پای شکسته ی بچه هایش را می بست



    +چقدر عنوان انتخاب کردن برای این متنا سخته:|

    +شماره مطلب:700😎✋

    بعدا نوشت:700امین پست در777 امین روز از عمر اینجا:دی

  • ۱۴ پسندیدم:)
  • ۲۵ ديدگاه
    • بهارنارنج :)
    • جمعه ۱۴ ارديبهشت ۹۷